با تو معنای خوشی را به خدا فهمیدم

با تو معنای خوشی را به خدا فهمیدم
عشق را در تو و چشمان سیاهت دیدم
مثل باران بهاری به سرم باریدی
زیر بارانِ تو چون غنچه ی گل روییدم
عقل امد که تو را از دل من دور کند
دل خریدار تو شد با همه کس جنگیدم
تا رسیدی همه جا عطر محبت پیچید
عطر احساس تو را با دل و جان بوییدم
نه به اجبار و نه اصرار و نه از بوالهوسی
بلکه با عشق ،دلم را به دلت بخشیدم
من که از خویش گریزان و فراری بودم
تو چه کردی که فقط با تو چنین جوشیدم
هر که با عشق عیار دل خود را سنجید
عشق را باتو و احساس دلت سنجیدم
دیدگاه ها (۱۲)

گفتمش از دیدن رویت دلم وا میشودگفت در هر کس چنین احوال پیدا ...

آنڪه دائم نفسش حس تو را داشت منماین چنین عشق تو در سینه نگهد...

قربان لبت دلبر لبخند اناری!.سرچشمه ے اشعار من از چشم تو جاری...

زخم بزن، بلکه اتفاق بیفتد …بلکه از این سینه، اشتیاق بیفتدمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط