عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۰
شب آرامی روی سئول نشسته بود. چراغهای ساختمان JK Motors هنوز روشن بودند و بیشتر کارمندها اضافهکار مانده بودند. تنها دو روز تا رالی بزرگ سئول باقی مانده بود و کوچکترین اشتباه میتوانست همه برنامههای شرکت را به هم بریزد. گاراژ هنوز پر از صدای ابزار و موتور بود.
هانا مثل همیشه آخرین نفری بود که از روی ماشینش دست میکشید. آستینهای کت مسابقهایاش را بالا زده بود و با پارچهای تمیز، آخرین لکههای روغن را از روی موتور پاک میکرد. برای او، مسابقه قبل از شروع، از داخل گاراژ آغاز میشد.
جونگکوک از اتاق شیشهای بالا به او نگاه میکرد. روی میز چندین پرونده باز مانده بود، اما هیچکدام توجهش را جلب نمیکرد. هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهش دوباره به سمت هانا برمیگشت؛ انگار مطمئن نمیشد تا زمانی که او را سالم ببیند.
تلفنش زنگ خورد.
یکی از مأمورهای ویژه بود.
«آقای جئون، احتمال میدیم خرابکارها توی مسابقه دوباره اقدام کنن.»
چهره جونگکوک جدیتر شد.
«تعداد نیروها رو دو برابر کنید. هیچکس نباید به ماشین شماره هفت نزدیک بشه.»
تماس که تمام شد، چند لحظه همانجا ایستاد.
ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد.
«نباید اتفاقی برای هانا بیفته...»
همین فکر، بیشتر از خود مسابقه نگرانش کرده بود.
پایین، تهیونگ با دو لیوان قهوه وارد گاراژ شد.
یکی را به طرف هانا گرفت.
«هنوز بیداری؟»
هانا با خنده لیوان را گرفت.
«ماشینم تا کامل آماده نشه، خوابم نمیبره.»
تهیونگ کنار او نشست.
«یادت میاد اولین مسابقهمون؟»
هانا خندید.
«همونی که وسط مسابقه سپر ماشینت افتاد؟»
هر دو با صدای بلند خندیدند و چند مکانیک هم به شوخیهایشان گوش دادند.
جونگکوک از بالا خندههایشان را دید.
بیاختیار فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگاهش را از آنها بگیرد.
اما موفق نشد.
چند دقیقه بعد خودش به گاراژ آمد.
هانا هنوز مشغول صحبت با تهیونگ بود.
جونگکوک آرام گفت:
«تهیونگ، طراحی جدید رو میخوام بررسی کنی.»
تهیونگ با تعجب گفت:
«الان؟»
«بله، همین الان.»
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
«باشه رئیس.»
بعد رو به هانا گفت:
«زود برمیگردم.»
و از گاراژ خارج شد.
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
«واقعاً لازم بود الان بره؟»
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«کار مهمیه.»
اما خودش هم میدانست آن کار میتوانست تا فردا صبر کند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
هانا دوباره مشغول بستن قطعهای روی موتور شد.
جونگکوک کنار ماشین ایستاد و گفت:
«هنوز تموم نشده؟»
هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«ماشین هیچوقت کامل نیست. همیشه یه چیز برای بهتر شدن هست.»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«شبیه خودت...»
هانا متوجه منظورش نشد.
فقط با تعجب نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره مشغول کار شد.
در همان لحظه، یکی از پیچهای سقف گاراژ بر اثر لرزش دستگاهها شل شد.
جونگکوک اولین کسی بود که آن را دید.
بدون فکر کردن، جلو رفت و بازوی هانا را گرفت.
هانا تعادلش را از دست داد و مستقیم به سمت جونگکوک کشیده شد.
همان لحظه، جعبه فلزی سنگینی درست کنار جایی که ایستاده بود روی زمین افتاد.
صدای برخوردش تمام گاراژ را لرزاند.
هانا چند ثانیه مات مانده بود.
فاصلهشان آنقدر کم بود که نفسهای هر دو شنیده میشد.
جونگکوک هنوز دستش را دور بازوی او نگه داشته بود.
وقتی متوجه شد، سریع عقب رفت.
با همان لحن همیشگی گفت:
«بیشتر حواست به اطرافت باشه.»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«فکر کنم امروز دومین باره نجاتم میدی.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط خیلی آرام نگاهش کرد.
در دلش اعتراف کرده بود که اگر لازم باشد، هزار بار دیگر هم همین کار را میکند...
اما هنوز برای گفتن این حقیقت، زود بود.
«همان شب، مأمورهای ویژه خبر دادند که خرابکارها، زمان و مسیر رالی را به دست آوردهاند... و این یعنی مسابقه، از همان لحظه به یک تله خطرناک تبدیل شده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۰
شب آرامی روی سئول نشسته بود. چراغهای ساختمان JK Motors هنوز روشن بودند و بیشتر کارمندها اضافهکار مانده بودند. تنها دو روز تا رالی بزرگ سئول باقی مانده بود و کوچکترین اشتباه میتوانست همه برنامههای شرکت را به هم بریزد. گاراژ هنوز پر از صدای ابزار و موتور بود.
هانا مثل همیشه آخرین نفری بود که از روی ماشینش دست میکشید. آستینهای کت مسابقهایاش را بالا زده بود و با پارچهای تمیز، آخرین لکههای روغن را از روی موتور پاک میکرد. برای او، مسابقه قبل از شروع، از داخل گاراژ آغاز میشد.
جونگکوک از اتاق شیشهای بالا به او نگاه میکرد. روی میز چندین پرونده باز مانده بود، اما هیچکدام توجهش را جلب نمیکرد. هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهش دوباره به سمت هانا برمیگشت؛ انگار مطمئن نمیشد تا زمانی که او را سالم ببیند.
تلفنش زنگ خورد.
یکی از مأمورهای ویژه بود.
«آقای جئون، احتمال میدیم خرابکارها توی مسابقه دوباره اقدام کنن.»
چهره جونگکوک جدیتر شد.
«تعداد نیروها رو دو برابر کنید. هیچکس نباید به ماشین شماره هفت نزدیک بشه.»
تماس که تمام شد، چند لحظه همانجا ایستاد.
ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد.
«نباید اتفاقی برای هانا بیفته...»
همین فکر، بیشتر از خود مسابقه نگرانش کرده بود.
پایین، تهیونگ با دو لیوان قهوه وارد گاراژ شد.
یکی را به طرف هانا گرفت.
«هنوز بیداری؟»
هانا با خنده لیوان را گرفت.
«ماشینم تا کامل آماده نشه، خوابم نمیبره.»
تهیونگ کنار او نشست.
«یادت میاد اولین مسابقهمون؟»
هانا خندید.
«همونی که وسط مسابقه سپر ماشینت افتاد؟»
هر دو با صدای بلند خندیدند و چند مکانیک هم به شوخیهایشان گوش دادند.
جونگکوک از بالا خندههایشان را دید.
بیاختیار فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگاهش را از آنها بگیرد.
اما موفق نشد.
چند دقیقه بعد خودش به گاراژ آمد.
هانا هنوز مشغول صحبت با تهیونگ بود.
جونگکوک آرام گفت:
«تهیونگ، طراحی جدید رو میخوام بررسی کنی.»
تهیونگ با تعجب گفت:
«الان؟»
«بله، همین الان.»
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
«باشه رئیس.»
بعد رو به هانا گفت:
«زود برمیگردم.»
و از گاراژ خارج شد.
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
«واقعاً لازم بود الان بره؟»
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
«کار مهمیه.»
اما خودش هم میدانست آن کار میتوانست تا فردا صبر کند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
هانا دوباره مشغول بستن قطعهای روی موتور شد.
جونگکوک کنار ماشین ایستاد و گفت:
«هنوز تموم نشده؟»
هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«ماشین هیچوقت کامل نیست. همیشه یه چیز برای بهتر شدن هست.»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«شبیه خودت...»
هانا متوجه منظورش نشد.
فقط با تعجب نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره مشغول کار شد.
در همان لحظه، یکی از پیچهای سقف گاراژ بر اثر لرزش دستگاهها شل شد.
جونگکوک اولین کسی بود که آن را دید.
بدون فکر کردن، جلو رفت و بازوی هانا را گرفت.
هانا تعادلش را از دست داد و مستقیم به سمت جونگکوک کشیده شد.
همان لحظه، جعبه فلزی سنگینی درست کنار جایی که ایستاده بود روی زمین افتاد.
صدای برخوردش تمام گاراژ را لرزاند.
هانا چند ثانیه مات مانده بود.
فاصلهشان آنقدر کم بود که نفسهای هر دو شنیده میشد.
جونگکوک هنوز دستش را دور بازوی او نگه داشته بود.
وقتی متوجه شد، سریع عقب رفت.
با همان لحن همیشگی گفت:
«بیشتر حواست به اطرافت باشه.»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«فکر کنم امروز دومین باره نجاتم میدی.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط خیلی آرام نگاهش کرد.
در دلش اعتراف کرده بود که اگر لازم باشد، هزار بار دیگر هم همین کار را میکند...
اما هنوز برای گفتن این حقیقت، زود بود.
«همان شب، مأمورهای ویژه خبر دادند که خرابکارها، زمان و مسیر رالی را به دست آوردهاند... و این یعنی مسابقه، از همان لحظه به یک تله خطرناک تبدیل شده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۸۹۸
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط