بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی.

بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی.
اما رازش را نفهمیدیم.
به مادر دل بستیم و روز اول مدرسه گریستیم و رازش را نفهمیدیم.
به پدر دل بستیم و وقتی به آسمان رفت گریستیم و باز....نفهمیدیم.
به کیف صورتی گلدار...به دوچرخه آبی شبرنگ...
بارها دل بستیم و از دست دادیم و شکستیم و باز نفهمیدیم.
چقدر این درس "تنهایی" تکرار شد و ما رفوزه شدیم.
این بند ناف را روز اول بریده بودند
ولی ما هرروز به پای کسی یا چیزی گره زدیم تا زنده بمانیم
و نفهمیدیم.....افسوس نفهمیدیم که
قرارست روی پای خود بایستیم
نفس از کسی قرض نگیریم
عشق بورزیم اما در بند عشق کسی نباشیم
دوست بداریم اما منتظر دوست داشته شدن کسی نباشیم
به خودمان نور بنوشانیمو! در بند نباشیم......
رها باشیمو برقصیم وآواز عشق سر دهیم.
عزت انسان بودنمان را پای کرشمه کسی قربنی نکنیم........
دیدگاه ها (۱)

کاش میشدزندگی تکرارداشت....لااقل تکرار را یکبارداشت....ساعتم...

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندیمشت بر مهره ی تنهایی من پیچا...

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ"ﻣﺜﺒﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏِ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﺖﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﻠﻤﻪﯼ ...

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,از این همیشه ها که ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط