نام رمان بگذار عاشقت باشم
نام رمان: بگذار عاشقت باشم
نویسنده: زهرا.ی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۷۳۶
بخشی از رمان:
-ای ایران ای مرز پر گهر… ای خاکت سر چشمه هنر…دور از تو اندیشه بدان…
بلند داد زدم:
-ماهان حواست کجاست…چرا یهو نت ها رو قاطی میکنی…
سرم رو برگردوندم و بلندتر گفتم:
-یزدان این چه وضعشه؟ما چهار روز دیگه اجرا داریم…تو داری سخت ترین ساز این گروه رو
میزنی…ویولن نیاز به تمرکز بالایی داره…
یزدان با ناراحتی گفت:
-خانوم پناهی چطور از ما میخوایید تمرکز داشته باشیم…اجرای چهار روز دیگه مهمتره یا قضیه
تخلیه پرورشگاه…
-چی؟؟؟؟
همینطور داشتم با تعجب به صورتشون نگاه میکردم…
ماهان گفت:
-خودمون دیروز شنیدیم که خانم فاتحی داشت با وکیل مالک اینجا بحث میکرد…
سرمو اینبار به سمت صدای میلاد که کوچیکترین عضو گروه بود و جزو همخوان ها،بر گردوندم…
-خانم یعنی میخوان ما رو از اینجا پرت کنن بیرون؟چرا؟مگه ما کار بدی کردیم؟
بغض بدی گلومو فشار میداد…
دوباره به سمت یزدان دوازده ساله برگشتم و تو صورتش نگاه کردم؛پرسیدم:
-تو مطمئنی یزدان؟؟؟
اعصابم بهم ریخت…کاغذای توی دستم رو کوبوندم روی میز و به سمت اتاق مدیریت پا تندبله
خانوم…من و ماهان با گوشای خودمون شنیدیم…
کردم…اخه مگه میشد؟پشت در اتاق رسیدم و بدون در زدن وارد شدم..
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85/
نویسنده: زهرا.ی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۷۳۶
بخشی از رمان:
-ای ایران ای مرز پر گهر… ای خاکت سر چشمه هنر…دور از تو اندیشه بدان…
بلند داد زدم:
-ماهان حواست کجاست…چرا یهو نت ها رو قاطی میکنی…
سرم رو برگردوندم و بلندتر گفتم:
-یزدان این چه وضعشه؟ما چهار روز دیگه اجرا داریم…تو داری سخت ترین ساز این گروه رو
میزنی…ویولن نیاز به تمرکز بالایی داره…
یزدان با ناراحتی گفت:
-خانوم پناهی چطور از ما میخوایید تمرکز داشته باشیم…اجرای چهار روز دیگه مهمتره یا قضیه
تخلیه پرورشگاه…
-چی؟؟؟؟
همینطور داشتم با تعجب به صورتشون نگاه میکردم…
ماهان گفت:
-خودمون دیروز شنیدیم که خانم فاتحی داشت با وکیل مالک اینجا بحث میکرد…
سرمو اینبار به سمت صدای میلاد که کوچیکترین عضو گروه بود و جزو همخوان ها،بر گردوندم…
-خانم یعنی میخوان ما رو از اینجا پرت کنن بیرون؟چرا؟مگه ما کار بدی کردیم؟
بغض بدی گلومو فشار میداد…
دوباره به سمت یزدان دوازده ساله برگشتم و تو صورتش نگاه کردم؛پرسیدم:
-تو مطمئنی یزدان؟؟؟
اعصابم بهم ریخت…کاغذای توی دستم رو کوبوندم روی میز و به سمت اتاق مدیریت پا تندبله
خانوم…من و ماهان با گوشای خودمون شنیدیم…
کردم…اخه مگه میشد؟پشت در اتاق رسیدم و بدون در زدن وارد شدم..
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85/
- ۳.۰k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط