پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلی

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلی

شخص سوم.

بعد از نزدیک سه ساعت، بالاخره ماشین وارد جاده‌ای شد که دو طرفش پر از درخت‌های بلند بود.

همه خواب بودن؛ رُزا، لیام، لارا، میچا و حتی جونگ‌کوک.

فقط جی‌هان بیدار بود.

نگاهی به میچا انداخت که سرش روی شیشه افتاده بود و با لبخند ماشین رو کنار زد.

آروم پیاده شد، در رو باز کرد و کنار میچا خم شد.

ـ خانوم خوابالو...

میچا تکون نخورد.

جی‌هان خندید.

ـ میچا، رسیدیم.

ـ هوممم...

ـ اگه بیدار نشی، خودم به روش خودم بیدارت میکنم.

میچا با چشم‌های بسته گفت:

ـ پنج دقیقه دیگه...

جی‌هان لبخند زد.

ـ باشه، ولی این پنج دقیقه رو از من طلبکار نشو.

بعد خیلی آروم دستش رو گرفت و کمکش کرد پیاده بشه.

ـ بیا، خانوم. اینم جنگل.

میچا بالاخره چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن جنگل ذوق کرد.

ـ وااای! رسیدیم!

صدای میچا باعث شد رُزا و من هم کم‌کم بیدار بشیم.

پارک لارا

وقتی برگشتم، دیدم جونگ‌کوک هنوز خوابیده و من هم بدون اینکه بفهمم، دوباره نزدیکش شده بودم.

میچا با لبخند شیطنت‌آمیزی نگاهمون کرد.

ـ بیدار شین دیگه، زوج خوابالو!

چشم‌هام رو باز کردم.

ـ چی می‌گی تو؟!

جونگ‌کوک هم با صدای خواب‌آلود گفت:

ـ صبح شده؟

جی‌هان خندید.

ـ نه، شب شده. سه ساعته خوابین!


---

وقتی وارد ویلا شدیم، من و میچا و رُزا با ذوق اطراف رو نگاه می‌کردیم.

ـ وای اینجا خیلی قشنگه!

ـ میچا، بیا این پنجره رو ببین!

ـ لاراااا، جنگل رو نگاه کن!

در حالی که ما مشغول تماشا بودیم، جونگ‌کوک، جی‌هان و لیام وسایل رو داخل آوردن.

بعد تازه متوجه یه مشکل شدیم.

ویلا فقط دو اتاق خواب داشت.

میچا با ناباوری گفت:

ـ چیییی؟ فقط دو تا اتاق؟!

جی‌هان شونه بالا انداخت.

ـ خب آره.

ـ من پیش تو می‌خوابم.

ـ چی؟

ـ گفتم من پیش تو می‌خوابم!

جی‌هان خندید.

ـ چرا؟

ـ چون می‌خوایم فیلم ببینیم.

ـ این چه ربطی داره؟

ـ داره دیگه!

من خندیدم.

ـ میچا، تو فقط دنبال بهونه‌ای.

ـ ساکت لارا!

رُزا گفت:

ـ خب ما سه تا یه اتاق،شما سه تاهم یه اتاق.

میچا اخم کرد.

ـ من که گفتم پیش جی‌هان می‌خوابم!

جی‌هان گفت:

ـ اصلاً جا نیست.

ـ مگه تختت چقدره؟

ـ اندازه‌ی یه تخته.

لیام از خنده گفت:

ـ من دخالت نمی‌کنم.

جونگ‌کوک هم با خونسردی گفت:

ـ تصمیم منطقی اینه که دخترا یه اتاق، پسرا یه اتاق.

من گفتم:

ـ بالاخره یکی حرف حساب زد.

میچا با اعتراض گفت:

ـ شما همتون علیه منین!

آخرش با کلی بحث و خنده قرار شد من، میچا و رُزا توی یک اتاق بخوابیم و جونگ‌کوک، جی‌هان و لیام اتاق دیگه.


---

نیمه‌های شب، همه خوابیده بودن.

اما میچا آرام چشم‌هاش رو باز کرد.

ـ جی‌هان...

صدای خیلی آرومی از اتاق کناری اومد.

ـ بیداری؟

میچا لبخند زد.

هر دو بی‌صدا از اتاق بیرون اومدن و رفتن سمت سالن.

روی مبل بزرگ و راحت وسط سالن نشستند.

میچا سرش رو روی شونه‌ی جی‌هان گذاشت.

ـ اینجا خیلی بهتره.

جی‌هان خندید.

ـ پنج دقیقه دیگه برمی‌گردیم.

ـ دروغ نگو.

ـ چرا؟

ـ چون خودت هم خوشت اومده.

جی‌هان لبخند زد.

ـ شاید.

چند دقیقه بعد، هر دو همان‌جا کنار هم دراز کشیدن و خوابشون برد.

ویلا دوباره ساکت شد...

و صدای باد لابه‌لای درخت‌های جنگل تنها چیزی بود که از بیرون شنیده می‌شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه پارت دیگه میزارم
حمایت فراموش نشهههه
دیدگاه ها (۵)

قشنگم فالوشهه 🎀@jungkook1590

پارت چهل‌وسوم | مقصدپارک لاراصبح با نور کم‌رنگی که از لای پر...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط