پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂
پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂
ساعت ده صبح بود.
تهیونگ پشت میزش نشسته بود و با تمرکز کامل به صفحهی لپتاپش نگاه میکرد.
همکارش، جیمین، با تعجب پرسید:
— تهیونگ، تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟
تهیونگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:
— دارم کار میکنم.
جیمین دستش رو گذاشت روی پیشونیش.
— وای خدا! یکی زنگ بزنه بیمارستان، این پسر مریض شده!
تهیونگ یه خودکار سمتش پرت کرد.
— خفه شو، جیمین!
جیمین خندید.
— آها! خودشه! برگشت!
همون لحظه صدای منشی از بلندگو پخش شد:
— آقای کیم تهیونگ، لطفاً به دفتر رئیس مراجعه کنید.
جیمین با هیجان برگشت سمتش.
— چی کار کردی؟!
تهیونگ با وحشت گفت:
— به جون خودم هیچی!
— پس چرا صدات کرده؟!
— از کجا بدونم؟ شاید دلش برام تنگ شده!
جیمین زد زیر خنده.
— آره، حتماً! برو ببین چی میخواد، داماد شرکت!
تهیونگ یه کاغذ مچالهشده برداشت و سمتش پرت کرد.
— خفه شوووو!
---
دفتر جونگکوک
تهیونگ در زد.
— بفرمایید.
وارد شد و جلوی میز رئیس ایستاد.
— کاری داشتین؟
جونگکوک یه پرونده رو به طرفش گرفت.
— این گزارش رو بررسی کردی؟
— بله.
— مطمئنی؟
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
— رئیس، من شاید قیافهم شبیه آدمهای بیمسئولیت باشه، ولی واقعاً کارمو بلدم!
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
— کی گفته قیافهات شبیه آدمهای بیمسئولیتِ؟
تهیونگ مکث کرد.
— خب... خودم.
جونگکوک لبخندش رو پنهان کرد.
— بشین.
تهیونگ نشست.
جونگکوک گزارش رو باز کرد و چند صفحه رو بررسی کرد.
بعد گفت:
— خوبه. فقط این قسمت رو اصلاح کن.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
— همین؟!
— بله.
— منو صدا کردین که یه قسمت رو اصلاح کنم؟!
— باید حضوری توضیح میدادم.
تهیونگ دستهاش رو باز کرد.
— ایمیل اختراع شده، رئیس!
جونگکوک خودکارش رو روی میز گذاشت.
— میخوای دربارهی روش مدیریت شرکت منم نظر بدی؟
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
— راستش رو بخواین؟
— نه، دروغش رو بگو!
تهیونگ خندهش گرفت.
— شما خودتونم میدونین چقدر بداخلاقین؟!
جونگکوک بالاخره خندید.
یه خندهی کوتاه، ولی واقعی.
تهیونگ ماتش برد.
— وایسا ببینم...
جونگکوک دوباره جدی شد.
— چیه؟
تهیونگ با انگشت بهش اشاره کرد.
— شما خندیدین!
— خب؟
— نه، هیچی! فقط میخواستم مطمئن شم ربات نیستین!
جونگکوک صندلیش رو کمی عقب کشید.
— تهیونگ، برو سر کارت.
تهیونگ از جاش بلند شد.
— چشم، رئیس رباتنما!
— کیم تهیونگ!
تهیونگ با خنده از دفتر فرار کرد.
---
پنج دقیقه بعد
جونگکوک از دفترش بیرون اومد.
همهی کارمندها مشغول کار بودن.
نگاهش افتاد به تهیونگ که داشت برای جیمین تعریف میکرد چطور رئیس رو خندونده.
— باور نمیکنی! خودش خندید! من دیدم!
جیمین گفت:
— شاید به قیافهی تو خندیده.
تهیونگ یه لحظه ساکت شد.
— ...جیمین؟
— جانم؟
— برو گمشو.
جونگکوک نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
تهیونگ متوجهش شد.
— رئیس! باز دارین میخندین؟!
جونگکوک سریع صورتش رو جدی کرد.
— خیر.
— دروغگو!
— چی گفتی؟!
تهیونگ لبخند زد.
— گفتم روز خوبی داشته باشین!
و سریع پشت مانیتورش قایم شد.
جونگکوک سرش رو تکون داد و به دفترش برگشت.
اما این بار دیگه نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
این کارمند قرار بود یه روز سکتهش بده... ولی عجیب بود که دیگه دلش نمیخواست اخراجش کنه. 😂🖤
ساعت ده صبح بود.
تهیونگ پشت میزش نشسته بود و با تمرکز کامل به صفحهی لپتاپش نگاه میکرد.
همکارش، جیمین، با تعجب پرسید:
— تهیونگ، تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟
تهیونگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:
— دارم کار میکنم.
جیمین دستش رو گذاشت روی پیشونیش.
— وای خدا! یکی زنگ بزنه بیمارستان، این پسر مریض شده!
تهیونگ یه خودکار سمتش پرت کرد.
— خفه شو، جیمین!
جیمین خندید.
— آها! خودشه! برگشت!
همون لحظه صدای منشی از بلندگو پخش شد:
— آقای کیم تهیونگ، لطفاً به دفتر رئیس مراجعه کنید.
جیمین با هیجان برگشت سمتش.
— چی کار کردی؟!
تهیونگ با وحشت گفت:
— به جون خودم هیچی!
— پس چرا صدات کرده؟!
— از کجا بدونم؟ شاید دلش برام تنگ شده!
جیمین زد زیر خنده.
— آره، حتماً! برو ببین چی میخواد، داماد شرکت!
تهیونگ یه کاغذ مچالهشده برداشت و سمتش پرت کرد.
— خفه شوووو!
---
دفتر جونگکوک
تهیونگ در زد.
— بفرمایید.
وارد شد و جلوی میز رئیس ایستاد.
— کاری داشتین؟
جونگکوک یه پرونده رو به طرفش گرفت.
— این گزارش رو بررسی کردی؟
— بله.
— مطمئنی؟
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
— رئیس، من شاید قیافهم شبیه آدمهای بیمسئولیت باشه، ولی واقعاً کارمو بلدم!
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
— کی گفته قیافهات شبیه آدمهای بیمسئولیتِ؟
تهیونگ مکث کرد.
— خب... خودم.
جونگکوک لبخندش رو پنهان کرد.
— بشین.
تهیونگ نشست.
جونگکوک گزارش رو باز کرد و چند صفحه رو بررسی کرد.
بعد گفت:
— خوبه. فقط این قسمت رو اصلاح کن.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
— همین؟!
— بله.
— منو صدا کردین که یه قسمت رو اصلاح کنم؟!
— باید حضوری توضیح میدادم.
تهیونگ دستهاش رو باز کرد.
— ایمیل اختراع شده، رئیس!
جونگکوک خودکارش رو روی میز گذاشت.
— میخوای دربارهی روش مدیریت شرکت منم نظر بدی؟
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
— راستش رو بخواین؟
— نه، دروغش رو بگو!
تهیونگ خندهش گرفت.
— شما خودتونم میدونین چقدر بداخلاقین؟!
جونگکوک بالاخره خندید.
یه خندهی کوتاه، ولی واقعی.
تهیونگ ماتش برد.
— وایسا ببینم...
جونگکوک دوباره جدی شد.
— چیه؟
تهیونگ با انگشت بهش اشاره کرد.
— شما خندیدین!
— خب؟
— نه، هیچی! فقط میخواستم مطمئن شم ربات نیستین!
جونگکوک صندلیش رو کمی عقب کشید.
— تهیونگ، برو سر کارت.
تهیونگ از جاش بلند شد.
— چشم، رئیس رباتنما!
— کیم تهیونگ!
تهیونگ با خنده از دفتر فرار کرد.
---
پنج دقیقه بعد
جونگکوک از دفترش بیرون اومد.
همهی کارمندها مشغول کار بودن.
نگاهش افتاد به تهیونگ که داشت برای جیمین تعریف میکرد چطور رئیس رو خندونده.
— باور نمیکنی! خودش خندید! من دیدم!
جیمین گفت:
— شاید به قیافهی تو خندیده.
تهیونگ یه لحظه ساکت شد.
— ...جیمین؟
— جانم؟
— برو گمشو.
جونگکوک نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
تهیونگ متوجهش شد.
— رئیس! باز دارین میخندین؟!
جونگکوک سریع صورتش رو جدی کرد.
— خیر.
— دروغگو!
— چی گفتی؟!
تهیونگ لبخند زد.
— گفتم روز خوبی داشته باشین!
و سریع پشت مانیتورش قایم شد.
جونگکوک سرش رو تکون داد و به دفترش برگشت.
اما این بار دیگه نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
این کارمند قرار بود یه روز سکتهش بده... ولی عجیب بود که دیگه دلش نمیخواست اخراجش کنه. 😂🖤
- ۲۴۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط