پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

بعد از یک ماه پسرک مرد…

وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…

دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دیدگاه ها (۱)

ﮐﺎﺵ ﻣُﺨﺎﺑِﺮﺍﺕ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺻُﺒﺢ ﺑِﻬﺖ ﺍِﺱ ﺍِﻡ ﺍِﺱ ﻣﻴﺪﺍﺩ:ﻣُﺸﺘَﺮﮎ ﻣُﺤ...

دوچیزانسانیت رادروجودانسان هاازبین می برد:فریاد، وقتی بایدسک...

و مرگ مُردن نیست و مرگ تنها نفس نکشیدن نیستمن مردگان بیشماری...

چندپارتی دراکو.(درخواستی)تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.وقتی ب...

داستان

پارت ۲ مافیا خوشحال بود ، طرفداران مافیا هم بسیار خوشحال بود...

کپشنننن مهمهههه گودی گودی🎀🤣عروسک من😈🔞پارت بیست و هشتویکتور ب...

★彡   Part 33 彡★ به سمت بشکه ی نفت رفت.وای خدا.امکان نداره.نه...

وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)با سرعت زیادی رانندگی میکردد...

زمستانی با توتک پارتی࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط