MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۷۹
"ویو جنا"
به سختی داشتم تلاش می کردم گریه نکنم .
جنا: مثل هر**زه؟؟
یه لحظه انگار فهمید چی گفت...
چشماش و با حرص بست..
ته: جنا..
جنا:میدونی چیه؟ از تو توقع نداشتم.. حرف هیچکدوم از اینا *دانش امورایه دیگه*براممهم نیست،برام مهم نیست راجبم چی فکر میکنن.
و صدام و بردم بالا که همون موقعه اشکام ریختن..
جنا:...ولیی از تو توقع نداشتمممممم.
اون عکسترو تو مشتم گرفتم
و از کنارش رد شدم.
که صداش و شنیدم..
ته: دیگه برام مهم نیست چیکار میکنیی..برو هر غلطی نکردی بکننن..
وقتی داشتم به سمت در خروجی می رفتم
جونگکوک و دیدم که با نگاهی که فقط من معنیشو می دونم نگام می کرد.
همونجا وایسادم..
جنا: به چییزی میخواستی رسیدی؟؟
ابرو هاش و بالا انداخت.
کوک:...نه...هنوز اولشه..
روم و. ازش گرفتم.
به قدری ناراحت شده بودم که نفس نمیتونستم بکشم.
و از سالن رفتم..
"راوی"
جنا حرف هیچکس براش مهم نبود جز خانوادش..
براش مهم بود که
عموش
زن عموش
و پسر عموش که مثل برادرش بود راجبش چی فکر میکنن..
فکر می کرد هر کسی قضاوتش کنه تهیونگ هیچ وقت این کارو نمیکنه..
ولی اشتباه می کرد.
جنا الان از نظر تهیونگ یه هر**زه بود..
جنا اون لحظه انقدر ناراحت شد که به این فکر نکرد شاید تهیونگ اون لحظه فقط بیش از حد عصبی بوده.
جنا کل شب و گریه می کرد.
و حتی وقتی روز بعد رفت سر کلاسا معلما نگرانش بودن...
الانکه جونگکوک بر علیه شه الانکه تهیونگ نیست..
بهتر بود رو پاهایه خودش وایسه.
بهتر بود دیگه بزرگ شه و اون دختر کوچولوعه ضعیف که همه میشناختنش و برایه همیشه خاک کنه..
تهیونگ اون لحظه از حرفی که زد پشیمون شد.
اون فقط با دیدن اون عکسا خونش به جوش امده بود.
اون رفیق قدیمیه خودش و خیلی خوب میشناخت و فکر می کرد که ممکنه جنا با نزدیک شدن به اون از نظر روحی اسیب ببینه
.
و قبل این چییزا جونگکوک کارش و تموم کنه.
جونگکوک که دیده بود نمیتونه از نظر احساسی به این دختر نزدیک بشه.
شروع کرد به ازیت کردن جنا..
فکر می کرد با اون عکسا جنا روش نشه دیگه مدرسه بیاد.
ولی جنا این چییزا براش مهم نبود..
جونگکوک اون روز تهیونگ و کنار زد..
دیگه دوست قدیمی نبود که مانعه نقشه هایه جونگکوک بر علیه جنا بشه..
جنا حسابی پیشرفت کرده بود.
هر چند که هنوز تو مبارزه کردن ضعیف بود..
حتی تونست دمایخ زیر صفر درجه اب و تحمل کنه
تونست حرارت اتیش و تحمل کنه.
تونست تیر اندازیش و حرفه ایی کنه
و
....
ولی انگار مبارزه کردن خیلی براش سخت بود
این تنها تصمیم جدی زندگیش بود.
و با همه اینا اون سال و به پایان رسوند
GHAPTER:1
PART:۷۹
"ویو جنا"
به سختی داشتم تلاش می کردم گریه نکنم .
جنا: مثل هر**زه؟؟
یه لحظه انگار فهمید چی گفت...
چشماش و با حرص بست..
ته: جنا..
جنا:میدونی چیه؟ از تو توقع نداشتم.. حرف هیچکدوم از اینا *دانش امورایه دیگه*براممهم نیست،برام مهم نیست راجبم چی فکر میکنن.
و صدام و بردم بالا که همون موقعه اشکام ریختن..
جنا:...ولیی از تو توقع نداشتمممممم.
اون عکسترو تو مشتم گرفتم
و از کنارش رد شدم.
که صداش و شنیدم..
ته: دیگه برام مهم نیست چیکار میکنیی..برو هر غلطی نکردی بکننن..
وقتی داشتم به سمت در خروجی می رفتم
جونگکوک و دیدم که با نگاهی که فقط من معنیشو می دونم نگام می کرد.
همونجا وایسادم..
جنا: به چییزی میخواستی رسیدی؟؟
ابرو هاش و بالا انداخت.
کوک:...نه...هنوز اولشه..
روم و. ازش گرفتم.
به قدری ناراحت شده بودم که نفس نمیتونستم بکشم.
و از سالن رفتم..
"راوی"
جنا حرف هیچکس براش مهم نبود جز خانوادش..
براش مهم بود که
عموش
زن عموش
و پسر عموش که مثل برادرش بود راجبش چی فکر میکنن..
فکر می کرد هر کسی قضاوتش کنه تهیونگ هیچ وقت این کارو نمیکنه..
ولی اشتباه می کرد.
جنا الان از نظر تهیونگ یه هر**زه بود..
جنا اون لحظه انقدر ناراحت شد که به این فکر نکرد شاید تهیونگ اون لحظه فقط بیش از حد عصبی بوده.
جنا کل شب و گریه می کرد.
و حتی وقتی روز بعد رفت سر کلاسا معلما نگرانش بودن...
الانکه جونگکوک بر علیه شه الانکه تهیونگ نیست..
بهتر بود رو پاهایه خودش وایسه.
بهتر بود دیگه بزرگ شه و اون دختر کوچولوعه ضعیف که همه میشناختنش و برایه همیشه خاک کنه..
تهیونگ اون لحظه از حرفی که زد پشیمون شد.
اون فقط با دیدن اون عکسا خونش به جوش امده بود.
اون رفیق قدیمیه خودش و خیلی خوب میشناخت و فکر می کرد که ممکنه جنا با نزدیک شدن به اون از نظر روحی اسیب ببینه
.
و قبل این چییزا جونگکوک کارش و تموم کنه.
جونگکوک که دیده بود نمیتونه از نظر احساسی به این دختر نزدیک بشه.
شروع کرد به ازیت کردن جنا..
فکر می کرد با اون عکسا جنا روش نشه دیگه مدرسه بیاد.
ولی جنا این چییزا براش مهم نبود..
جونگکوک اون روز تهیونگ و کنار زد..
دیگه دوست قدیمی نبود که مانعه نقشه هایه جونگکوک بر علیه جنا بشه..
جنا حسابی پیشرفت کرده بود.
هر چند که هنوز تو مبارزه کردن ضعیف بود..
حتی تونست دمایخ زیر صفر درجه اب و تحمل کنه
تونست حرارت اتیش و تحمل کنه.
تونست تیر اندازیش و حرفه ایی کنه
و
....
ولی انگار مبارزه کردن خیلی براش سخت بود
این تنها تصمیم جدی زندگیش بود.
و با همه اینا اون سال و به پایان رسوند
- ۱.۸k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط