(تک پارتی،درخواستی)
(تک پارتی،درخواستی)
با حرص پتو را تا روی سرم کشیدم. نه دلم میخواست صدایش را بشنوم، نه قیافهاش را ببینم. از دیشب با هم قهر بودیم؛ آنقدر بد که حتی حاضر نشده بودم جواب پیامهایش را بدهم.
صدای باز شدن در اتاق آمد.
ـ هنوزم میخوای نادیدم بگیری؟
هیچ جوابی ندادم. فقط خودم را بیشتر زیر پتو جمع کردم. شکمم از شدت درد میسوخت و کمرم انگار زیر بار سنگینی خرد میشد. بدترین زمان ممکن برای دعوا بود، اما غرورم اجازه نمیداد چیزی بگویم.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهی کشید و گفت:
ـ باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی، من بیرونم.
همین که خواست برود، درد ناگهانی باعث شد بیاختیار صورتم جمع شود و نالهی کوتاهی از گلویم بیرون بیاید.
قدمهایش همانجا متوقف شد.
ـ حالت خوبه؟
باز هم چیزی نگفتم.
آرام کنار تخت نشست. با اینکه هنوز از دستش عصبانی بودم، حضورش را حس میکردم. دستش را روی پیشانیام گذاشت.
ـ تب نداری... پس چرا اینقدر رنگت پریده؟
با بیحوصلگی پتو را کنار زدم و زیر لب گفتم:
ـ لازم نیست نگرانم باشی.
نگاهم کرد؛ آنقدر دقیق که انگار میخواست از بین اخمهایم حقیقت را پیدا کند.
ـ پریودی؟
چشمهایم را بستم و خیلی آرام سر تکان دادم.
چند لحظه هیچ نگفت. نه بحث را ادامه داد، نه از خودش دفاع کرد. فقط از اتاق بیرون رفت.
با خودم گفتم: «آفرین... حالا هم رفت.»
چند دقیقه بعد برگشت؛ یک لیوان آب، مسکن، شکلات تلخ و یک کیسه آب گرم دستش بود.
همه را آرام روی میز گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند گفت:
ـ میدونم هنوز ازم ناراحتی... و حق داری. ولی قهرمون میتونه بمونه برای وقتی که حالت بهتر شد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست، اما سریع پنهانش کردم.
ـ فکر نکن با این کارا بخشیدمت.
لبهی تخت نشست و با همان لحن آرام همیشگی جواب داد:
ـ اصلاً برای بخشیده شدن انجامش ندادم. فقط نمیتونم ببینم درد میکشی و بیتفاوت باشم.
سکوت اتاق دیگر شبیه قبل نبود. هنوز از او دلخور بودم، هنوز حرفهای ناگفته بینمان مانده بود، اما میان تمام آن دلخوریها، کیسه آب گرمی که آرام روی شکمم گذاشت، بیشتر از هر عذرخواهیای حرف میزد.
پایان.
با حرص پتو را تا روی سرم کشیدم. نه دلم میخواست صدایش را بشنوم، نه قیافهاش را ببینم. از دیشب با هم قهر بودیم؛ آنقدر بد که حتی حاضر نشده بودم جواب پیامهایش را بدهم.
صدای باز شدن در اتاق آمد.
ـ هنوزم میخوای نادیدم بگیری؟
هیچ جوابی ندادم. فقط خودم را بیشتر زیر پتو جمع کردم. شکمم از شدت درد میسوخت و کمرم انگار زیر بار سنگینی خرد میشد. بدترین زمان ممکن برای دعوا بود، اما غرورم اجازه نمیداد چیزی بگویم.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهی کشید و گفت:
ـ باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی، من بیرونم.
همین که خواست برود، درد ناگهانی باعث شد بیاختیار صورتم جمع شود و نالهی کوتاهی از گلویم بیرون بیاید.
قدمهایش همانجا متوقف شد.
ـ حالت خوبه؟
باز هم چیزی نگفتم.
آرام کنار تخت نشست. با اینکه هنوز از دستش عصبانی بودم، حضورش را حس میکردم. دستش را روی پیشانیام گذاشت.
ـ تب نداری... پس چرا اینقدر رنگت پریده؟
با بیحوصلگی پتو را کنار زدم و زیر لب گفتم:
ـ لازم نیست نگرانم باشی.
نگاهم کرد؛ آنقدر دقیق که انگار میخواست از بین اخمهایم حقیقت را پیدا کند.
ـ پریودی؟
چشمهایم را بستم و خیلی آرام سر تکان دادم.
چند لحظه هیچ نگفت. نه بحث را ادامه داد، نه از خودش دفاع کرد. فقط از اتاق بیرون رفت.
با خودم گفتم: «آفرین... حالا هم رفت.»
چند دقیقه بعد برگشت؛ یک لیوان آب، مسکن، شکلات تلخ و یک کیسه آب گرم دستش بود.
همه را آرام روی میز گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند گفت:
ـ میدونم هنوز ازم ناراحتی... و حق داری. ولی قهرمون میتونه بمونه برای وقتی که حالت بهتر شد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست، اما سریع پنهانش کردم.
ـ فکر نکن با این کارا بخشیدمت.
لبهی تخت نشست و با همان لحن آرام همیشگی جواب داد:
ـ اصلاً برای بخشیده شدن انجامش ندادم. فقط نمیتونم ببینم درد میکشی و بیتفاوت باشم.
سکوت اتاق دیگر شبیه قبل نبود. هنوز از او دلخور بودم، هنوز حرفهای ناگفته بینمان مانده بود، اما میان تمام آن دلخوریها، کیسه آب گرمی که آرام روی شکمم گذاشت، بیشتر از هر عذرخواهیای حرف میزد.
پایان.
- ۲.۶k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط