پدرش اجازه نمی‌داد برود. یک روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خ

پدرش اجازه نمی‌داد برود. یک روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این‌که زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می‌روی به یک مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد...
دیدگاه ها (۱۹)

دختری از هویزهبهش می گفتن: «آخه تو که پسر نیستی،چه جوری می خ...

من هم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭِ " ﻫﯿﭻ ﮐﺲ " ﻧﯿﺴﺖﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﯾﮏ ...

سلام

ستاره دنباله دار پارت:۹

از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم  پدر در بخش مراقبتهای وی...

ص ۳۷فکر روز دوشنبه خانه پریسا عذابم میداد با خودم میگفتم  اگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط