باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند

باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند
مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند
اينجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند
باران غريبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند
در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند
امـــا ببـــار و خود ببين باد صبــــــــا را می کشند
گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد
باران نمی دانـی چطور اينجـــا وفا را می کشند
امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و
فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند
می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو
این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...
دیدگاه ها (۲)

یه ﻭَﻗﺘﺎﯾــﮯ ﺑﺎﺧﺘﻢ •••ﯾﻪ ﻭَﻗﺘﺎﯾــﮯ ﺳﺎﺧﺘﻢ •••ﯾﻪ ﻭَﻗﺘﺎﯾــﮯ ﮔﺮ...

اگر روزی داستـانم را نقـل کــردی بگو:بـی کـس بـــود,امــا کس...

,

,

عاشقانه

هر روز یک خطبه ✿✿✿✿خطبه114 خطبه اى از آن حضرت (ع ) در طلب ...

باز باران با ترانهگریه های بی بهانهمیخورد بر سقف قلبمباورت ش...

محرم آمد بیا ای دل دوباره تا خیمه آقاخبر کن ای دل همین امشب،...

آستان قدس ای آستان قدس تو تنها پناه منبر خاک باد پیش تو روی ...

همایون عزیزی شاعر افغانستانی

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق...

عیسی اسدی شاعر تهرانی

نیلوفر فولادی شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط