ادامه.......
ادامه.......
یه چیزایی بلدم،
_ چرا عین آدم به عنوان زنم نمیای عمارت،
دلیل دارم ...درکم کن، تو فقط میخوای پیشت باشم پس چه فرقی میکنه چجوری پیشت باشم به عنوان بادیگارد یا زنت یا یه خدمتکار......
_ خب بابا فهمیدم،
جونکوک رفت و به اون یکی بادیگارداش گفت که برام یه لباس بادیگاردی جور کنه ،
بادیگادش بعد چند دقیقه با یه لباس تو دست اومد ،
لباس رو عوض کرد و به خودم نگا کردم اوووو چه دافی شده بودم،(😂)
_ بد نشدی،
ممنون،
_ خب بریم،
هوم، ....فقط ماسک داری؟
_ ماسک؟
اره ماسک مشکی ،
_ اره بیا،
ماسک رو از جونکوک گرفتم و زدم به صورتم ،
_ این دقیقا چه معنی میده ،
همه ی اهالی عمارت من رو میشناسن فقط که با یه اسم بادیگارد و لباسش که نمیتونم بگم من ات نیستم ،
_ احمق(زیر لب)
همراه جونکوک راه افتادیم ، ولی دلم برا چایا خیلی تنگ میشد اون تو این هشت سال همیشه کمکم میکرد و بهترین دوستم بود چهطوری بدون خبر ....ولی نمیشه ازش خدافظی کنم جونکوک نمیزاره،
تو همین فکرا بودم که رسیدیم به سالن کار کارکنا،
رئیس: کجا آقای جعون نمیخواد با ما قرار داد ببندین(نگران)
_ نه نمیخوام منصرف شدم ،(سرد)
رئیس اومد سمتم و دستام رو گرفت ،
رئیس: خانم شما...شما توروخدا آقای جعون رو راضی کنین ما واقعا به قرار داد ایشون نیاز داریم ،(لحن التماسی)
من نمیتونم من.....من فقط یه بادیگارد .....
یهو جونکوک زد از دست رئیس که رئیس افتاد رو کاشی های سالن،
جونکوک راه افتاد انگار نه انگار اصلا برای کاری اومده اینجا من یه تعظيمی به رئیس کردم و بدو بدو دوییدم طرف جونکوک،
در عمارت:
................
ادامه دارد.........
یه چیزایی بلدم،
_ چرا عین آدم به عنوان زنم نمیای عمارت،
دلیل دارم ...درکم کن، تو فقط میخوای پیشت باشم پس چه فرقی میکنه چجوری پیشت باشم به عنوان بادیگارد یا زنت یا یه خدمتکار......
_ خب بابا فهمیدم،
جونکوک رفت و به اون یکی بادیگارداش گفت که برام یه لباس بادیگاردی جور کنه ،
بادیگادش بعد چند دقیقه با یه لباس تو دست اومد ،
لباس رو عوض کرد و به خودم نگا کردم اوووو چه دافی شده بودم،(😂)
_ بد نشدی،
ممنون،
_ خب بریم،
هوم، ....فقط ماسک داری؟
_ ماسک؟
اره ماسک مشکی ،
_ اره بیا،
ماسک رو از جونکوک گرفتم و زدم به صورتم ،
_ این دقیقا چه معنی میده ،
همه ی اهالی عمارت من رو میشناسن فقط که با یه اسم بادیگارد و لباسش که نمیتونم بگم من ات نیستم ،
_ احمق(زیر لب)
همراه جونکوک راه افتادیم ، ولی دلم برا چایا خیلی تنگ میشد اون تو این هشت سال همیشه کمکم میکرد و بهترین دوستم بود چهطوری بدون خبر ....ولی نمیشه ازش خدافظی کنم جونکوک نمیزاره،
تو همین فکرا بودم که رسیدیم به سالن کار کارکنا،
رئیس: کجا آقای جعون نمیخواد با ما قرار داد ببندین(نگران)
_ نه نمیخوام منصرف شدم ،(سرد)
رئیس اومد سمتم و دستام رو گرفت ،
رئیس: خانم شما...شما توروخدا آقای جعون رو راضی کنین ما واقعا به قرار داد ایشون نیاز داریم ،(لحن التماسی)
من نمیتونم من.....من فقط یه بادیگارد .....
یهو جونکوک زد از دست رئیس که رئیس افتاد رو کاشی های سالن،
جونکوک راه افتاد انگار نه انگار اصلا برای کاری اومده اینجا من یه تعظيمی به رئیس کردم و بدو بدو دوییدم طرف جونکوک،
در عمارت:
................
ادامه دارد.........
- ۱۷.۶k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط