I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸⁹
اینبار،هیچکس جرعت نداشت نزدیکمون بشه
از خونه رفتم بیرون..
همون درخت قبلی..ازش بالا رفتم و یه جوری بین برگا قایم شدم
تهیونگ رو کشیدم بالا..به خودم چسبوندم و دوتاییمون قایم شدیم
درسته فاصلمون از همیشه کمتر بود،ولی جونمون ارزشش رو داشت
یونگی یه نگاه ریز به درخت انداخت..
خدارو شکر نفهمید..
رفت داخل خونه..نفس راحتی کشیدیم و ذرهای از هم فاصله گرفتیم
باهم چشم تو چشم شدیم..لبخندی زدم
و همون لحظه،پشت کمرم خیس شد
به پایین درخت نگاه کردم..یونگی یه تفنگ آبپاش بزرگ دستش بود و داشت خیسمون میکرد
سریع از درخت پریدم پایین و رفتم توی خونه
-جیمینننن تروخدا بیا شوهرتو جمع کن
جیمین:یونگیییی گناه دارن ولشون کن
کمی بعد تهیونگ و یونگی،با قیافه های شاکی اومدن توی خونه
ظاهرا حرف جیمین جواب داده!
اروم دم گوش جیمین گفتم:
-دمت گرم
جیمین:قابلی نداشت
صدای کفشای نامجون به گوش رسید
نامجون:تهیونگ..سریع بیا بالا
تهیونگ هم بدو بدو،با جیمین و یونگی،رفتن توی اتاف طراحی
باز شروع شد..باز شروع شد
رفتم توی اشپزخونه
همینجوری برای خودم غر میزدم و مواد براونی رو میوردم بیرون
یک ساعت گذشته بود..
هنوز غر میزدم و جلوی فر نشسته بودم تا براونی اماده بشه
خسته شده بودم
روی زمین،جلوی فر دراز کشیدم و چشمام رو بستم
یه قسمت کوچیک از موهام اومد جلوی صورتم
لبامو غنچه کردم و اون مو رو فوت کردم
و همون لحظه براونی اماده شد
تهیونگ با قدمای اهسته اومد کنارم..
+چیکار میکردی؟
-داشتم براونی میپختم
یهو یادم اومد از دستش ناراحتم
-چرا همیشه میرید تو اتاق طراحی و فاز مافیا هارو میگرید؟نمیگید منم حوصلم سر میره؟به خدا میخوام قابلمه رو بکنم تو دهنتون..ایششش..اصن بهتون براونی نمیدم
خندهای کرد..
دستکش های اشپزی رو پوشید و در فر رو باز کرد
براونی رو اورد بیرون..
دستکش هارو در اورد..براونی رو برش داد و توی یه بشقاب دیگه گذاشت
+میشه به منم بدی؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
-به پسرا بگو بیان..ایششش
صداشون زد تا بیان..
بعد از چند دقیقه،اشپزخونه پر بود از صدای حرف و بوی کیک!
پشت میز غذاخوری نشستیم
تهیونگ اولین برش رو برداشت و وارد دهانش کرد
+اخخخخ سوختم چقدر داغه
و چشماشو بست..
یکم از کیک خوردم..زیاد داغ نبود..فقط گرم بود
چنگالش رو برداشتم..یه تیکه کیک جدا کردم
اول فوتش کردم،و بعد جلوی دهن تهیونگ بردم
-پرنسس مامانی بگو آااااا
و کل اشپزخونه منفجر شد..
دیگه هیچکس نمیتونست خودش رو از خنده کنترل کنه..حتی من و تهیونگ
به زور چنگال رو وارد دهان تهیونگ کردم
براش دست زدم
-افرین پرنسس مامان
و سرشو نوازش کردم..
یه براونی،دلیل خنده ی ما بود
و البته نبود سوهو هم تاثیر کمی نداشت!
ظرف هارو با تهیونگ جمع کردیم و داخل سینک گذاشتیم
میخواستیم یکم طرح رو جلو ببریم
اولین کسی که وارد اتاق طراحی شد،من بودم
اتاق پر از اسلحه،پرونده ها قدیمی و نو،و یه سری مدارک بود
چشمام چهارتا شک
پسرا سریع وسایلشون رو جمع کردن و داخل کیف بزرگی ریختن
چشمام رو بستم و سرم رو با تاسف تکون دادم..
و بالاخره،نوبت رسیده بود به ساخت ماکت...
*ادامه دارد...
Part⁸⁹
اینبار،هیچکس جرعت نداشت نزدیکمون بشه
از خونه رفتم بیرون..
همون درخت قبلی..ازش بالا رفتم و یه جوری بین برگا قایم شدم
تهیونگ رو کشیدم بالا..به خودم چسبوندم و دوتاییمون قایم شدیم
درسته فاصلمون از همیشه کمتر بود،ولی جونمون ارزشش رو داشت
یونگی یه نگاه ریز به درخت انداخت..
خدارو شکر نفهمید..
رفت داخل خونه..نفس راحتی کشیدیم و ذرهای از هم فاصله گرفتیم
باهم چشم تو چشم شدیم..لبخندی زدم
و همون لحظه،پشت کمرم خیس شد
به پایین درخت نگاه کردم..یونگی یه تفنگ آبپاش بزرگ دستش بود و داشت خیسمون میکرد
سریع از درخت پریدم پایین و رفتم توی خونه
-جیمینننن تروخدا بیا شوهرتو جمع کن
جیمین:یونگیییی گناه دارن ولشون کن
کمی بعد تهیونگ و یونگی،با قیافه های شاکی اومدن توی خونه
ظاهرا حرف جیمین جواب داده!
اروم دم گوش جیمین گفتم:
-دمت گرم
جیمین:قابلی نداشت
صدای کفشای نامجون به گوش رسید
نامجون:تهیونگ..سریع بیا بالا
تهیونگ هم بدو بدو،با جیمین و یونگی،رفتن توی اتاف طراحی
باز شروع شد..باز شروع شد
رفتم توی اشپزخونه
همینجوری برای خودم غر میزدم و مواد براونی رو میوردم بیرون
یک ساعت گذشته بود..
هنوز غر میزدم و جلوی فر نشسته بودم تا براونی اماده بشه
خسته شده بودم
روی زمین،جلوی فر دراز کشیدم و چشمام رو بستم
یه قسمت کوچیک از موهام اومد جلوی صورتم
لبامو غنچه کردم و اون مو رو فوت کردم
و همون لحظه براونی اماده شد
تهیونگ با قدمای اهسته اومد کنارم..
+چیکار میکردی؟
-داشتم براونی میپختم
یهو یادم اومد از دستش ناراحتم
-چرا همیشه میرید تو اتاق طراحی و فاز مافیا هارو میگرید؟نمیگید منم حوصلم سر میره؟به خدا میخوام قابلمه رو بکنم تو دهنتون..ایششش..اصن بهتون براونی نمیدم
خندهای کرد..
دستکش های اشپزی رو پوشید و در فر رو باز کرد
براونی رو اورد بیرون..
دستکش هارو در اورد..براونی رو برش داد و توی یه بشقاب دیگه گذاشت
+میشه به منم بدی؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
-به پسرا بگو بیان..ایششش
صداشون زد تا بیان..
بعد از چند دقیقه،اشپزخونه پر بود از صدای حرف و بوی کیک!
پشت میز غذاخوری نشستیم
تهیونگ اولین برش رو برداشت و وارد دهانش کرد
+اخخخخ سوختم چقدر داغه
و چشماشو بست..
یکم از کیک خوردم..زیاد داغ نبود..فقط گرم بود
چنگالش رو برداشتم..یه تیکه کیک جدا کردم
اول فوتش کردم،و بعد جلوی دهن تهیونگ بردم
-پرنسس مامانی بگو آااااا
و کل اشپزخونه منفجر شد..
دیگه هیچکس نمیتونست خودش رو از خنده کنترل کنه..حتی من و تهیونگ
به زور چنگال رو وارد دهان تهیونگ کردم
براش دست زدم
-افرین پرنسس مامان
و سرشو نوازش کردم..
یه براونی،دلیل خنده ی ما بود
و البته نبود سوهو هم تاثیر کمی نداشت!
ظرف هارو با تهیونگ جمع کردیم و داخل سینک گذاشتیم
میخواستیم یکم طرح رو جلو ببریم
اولین کسی که وارد اتاق طراحی شد،من بودم
اتاق پر از اسلحه،پرونده ها قدیمی و نو،و یه سری مدارک بود
چشمام چهارتا شک
پسرا سریع وسایلشون رو جمع کردن و داخل کیف بزرگی ریختن
چشمام رو بستم و سرم رو با تاسف تکون دادم..
و بالاخره،نوبت رسیده بود به ساخت ماکت...
*ادامه دارد...
- ۲۴۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط