نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.
نانوا به او گفت:
چرا این قدر نگرانی؟
گفت:
گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:
سپرده‌ام، اما او خدای گرگها هم هست.
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۷

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

.......//برده ی زیبا//.......

007-پنهان در مه - پارت ۶۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط