اتمام جمله ات مصادف شد با گره خوردن ابروها پسر

اتمامِ جمله ات مصادف شد با گره خوردنِ ابروهاىِ پسر.
نامجون آهى كشيد و بدونِ اينكه تغييرى تو نظرش ايجاد كنه، شكلات رو به لبهات چسبوند و گفت:
"نه نميشه!"
خواستى شكلات رو از دستش بگيرى كه، نامجون اين اجازه رو بهت نداد:
"اگه الان شكلات بخورم..ديگه شام نميخورم!"
پسرِ مقابلت ناباورانه خنديد.بالاخره اون شكلات رو از مقابلِ دهانت فاصله داد و گفت:
"نمیخوای؟!"
سرت رو به نشونه منفى به طرفين تكون دادى.
نامجون دستى به پيشونيش كشيد و ادامه داد:
"تاحالا شده بهت بگم چرا چاق شدى؟يا اصلا شده بهت بگم چاق شدى؟"
بازهم سرت رو به نشونه منفى تكون دادى.
دراصل، اصلا بخاطرِ حرف نامجون نبود كه تو روىِ خوردن غذا وسواس بخرج ميدادى، اين تنها نتيجه مقايسه كردنِ خودت با ديگران بود.
سرت رو پايين انداختى.همونطور كه با انگشتهات بازى ميكردى، آروم لب زدى:
"ربطى به تو نداره..!"
پسرِ بزرگتر اما، زمانى كه متوجه ناراحتيت شد، با خم كردنِ كمرش؛ پايه صندلى كه روش نشسته بودى رو گرفت.
دیدگاه ها (۱)

تورو سمتِ خودش كشيد و زمانى كه بهش نزديك تر شدى؛ آروم گونه ا...

تو و دوست پسرت نامجون، براى ديت به يك رستوران اومديد.بخاطرِ ...

خودم‌وهیونگی‌دیدیم..دیدم‌هیونگی‌خوشش‌اومده..پس‌به‌بهترین‌شکل...

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:"توضيح بده بب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط