Part13

Part13
ویو می یون
دلم رو به دریا زدم و رفتم پایین دیدم مادرم داره به سمتم حرکت می آید دقیق تر که به اون نگاه کردم متوجه بغضم شدم خودم رو بی احساس نشون دادم اومد سمتم.
∞دخترم(بغض)
+بله مادر(سرد)
∞نامم رو خوندی؟
از همان لحظات بود که آدم نمی‌داند چی بگوید اما نمی‌دونم چرا دروغ گفتم.
+نامه ای ندیدم.
∞اوه…ببین دخترم می دونم خیلی بهت…
نگذاشتم حرفش رو کامل کنه.
+فکر کنم باید برم.
و دور شدم به سمت آشپزخونه رفتم و بغضم گرفت داشتم آروم می‌شدم که صدایی از بلندگو ها شنیده شد.
فکر کنم من رو می گفتن از آشپزخونه به آرامی درحالی که سرم رو پایین گرفته بودم تا اشک هایش دیده نشوند به سمت لئو می رفتم.
چشمام تار می‌دید، تنها چیزی که می‌دیدم اشکم بود که آرام روی لباسم می‌ریخت.
فکرش رو هم نمی‌کردم یک روز…اینطوری…با همچین کسی…بدون هیچ حسی… جزء تنفر ازدواج کنم.
زیر لب آهی کشیدم سرم رو آروم بالا می آوردم، که ناگهان صدای تیر اندازی بلند شد.
شُکه شدم.
لحظه ای همچین ویران شد، اما من ناراحت نبودم ناخودآگاه لبخندی روی لبم آمد.(دیوانه ای خواهر من👍🏻)
پارچه روی دهنم حس کردم و بعد خاموشی…

—————————اتمام این پارت———————————
حرفی ندارم…
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌷🌀
دوستون دارم بدرود🌟🦋
دیدگاه ها (۰)

Part12ویو می یون من هم بلا فاصله گوشیم رو برداشتم که با اخبا...

Part11ویو می یونکه ناگهان میکاپ آرتیست ها وارد اتاق شدن درست...

قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[۱۷]تا اینکه دید ا/ت آروم چشماشو باز میکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط