《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 155 (๑˙❥˙๑)
جلوی خودش رو بگیره با عشقی که در بندبند وجودش موج میزد دستش رو جلو برد و روی گونهی برجسته و مردانهی جونگکوک گذاشت انگشتانش رو آروم روی پوستش کشید
تا بودنش رو دوباره و دوباره حس کند با لبخندی که تمام زیباییهای دنیا رو توی خود داشت به چشماش خیره شد
نگاهی که گویی میگفت دیگه هیچچیز توی این دنیا نمیتونه اونا رو از هم جدا کنه
جونگکوک وقتی اون نگاه عمیق و لرزون معشوقش رو دید انگار یهو آتیش افتاد به جونش
یه حرارت آشنایی که از بندبند انگشتاش شروع شد و تا عمق سینهاش دوید با همون آرامش همیشگی سول رو که حالا دوباره سنگین شده بود و توی خواب نازی بود از بغلش جدا کرد و خیلی نرم روی مبل روبهرو خوابوند
برگشت و اینبار جوری نزدیکش را روی مبل نشسته که حتی یه تار مو هم بینشون فاصله نبود
دست داغش رو آورد بالا انگشتای کشیدهاش روی گونهی صورتی همسرش لغزید و بعد آروم خزید پشت گردنش انگار میخواست با همون یه لمس مالکیتش رو دوباره یادآوری کنه
ویوا که از داغی دست جونگکوک بدنش مورمور شده بود نفس عمیقی کشید و ناخودآگاه چشماش رو بست
تا فقط همون گرما رو حس کنه
جونگکوک که حالا نفسهای تند ویوا رو روی صورتش حس میکرد یه اخم ریز و جذاب روی پیشونیش نشست
از اون اخمهایی که نشون میداد چقدر داره خودش رو کنترل میکنه تا از کوره در نره و در حد مرگ به بوسیدن کبود کردن لبهاش فکر نکنه
با صدای رگهدار و جدی در حالی که نگاهش بین چشمها و لبهای ویوا در نوسان بود زیر لب گفت : چیزی شده؟... چرا اینجوری نگام میکنی خانومم... داری با این چشمات به آتیشم میکشی... بگو چی تو اون سرت میگذره
ویوا که هنوز توی خلسهی اون لمس وحشی و در عین حال مهربون بود آروم چشمهاش رو باز کرد. حالا وقتش بود
که بهش بگه چقدر از شنیدن اون حرفای مخفیانهاش به سول قلبش دوباره دوباره به لرزه افتاده
ویوا نگاهش رو آروم از چشمای لرزون جونگکوک سُر داد روی لبهای نیمهبازش انگار داشت خط به خط اون صورت رو دوباره حفظ میکرد با یه حرکت ظریف
(๑˙❥˙๑) پارت 155 (๑˙❥˙๑)
جلوی خودش رو بگیره با عشقی که در بندبند وجودش موج میزد دستش رو جلو برد و روی گونهی برجسته و مردانهی جونگکوک گذاشت انگشتانش رو آروم روی پوستش کشید
تا بودنش رو دوباره و دوباره حس کند با لبخندی که تمام زیباییهای دنیا رو توی خود داشت به چشماش خیره شد
نگاهی که گویی میگفت دیگه هیچچیز توی این دنیا نمیتونه اونا رو از هم جدا کنه
جونگکوک وقتی اون نگاه عمیق و لرزون معشوقش رو دید انگار یهو آتیش افتاد به جونش
یه حرارت آشنایی که از بندبند انگشتاش شروع شد و تا عمق سینهاش دوید با همون آرامش همیشگی سول رو که حالا دوباره سنگین شده بود و توی خواب نازی بود از بغلش جدا کرد و خیلی نرم روی مبل روبهرو خوابوند
برگشت و اینبار جوری نزدیکش را روی مبل نشسته که حتی یه تار مو هم بینشون فاصله نبود
دست داغش رو آورد بالا انگشتای کشیدهاش روی گونهی صورتی همسرش لغزید و بعد آروم خزید پشت گردنش انگار میخواست با همون یه لمس مالکیتش رو دوباره یادآوری کنه
ویوا که از داغی دست جونگکوک بدنش مورمور شده بود نفس عمیقی کشید و ناخودآگاه چشماش رو بست
تا فقط همون گرما رو حس کنه
جونگکوک که حالا نفسهای تند ویوا رو روی صورتش حس میکرد یه اخم ریز و جذاب روی پیشونیش نشست
از اون اخمهایی که نشون میداد چقدر داره خودش رو کنترل میکنه تا از کوره در نره و در حد مرگ به بوسیدن کبود کردن لبهاش فکر نکنه
با صدای رگهدار و جدی در حالی که نگاهش بین چشمها و لبهای ویوا در نوسان بود زیر لب گفت : چیزی شده؟... چرا اینجوری نگام میکنی خانومم... داری با این چشمات به آتیشم میکشی... بگو چی تو اون سرت میگذره
ویوا که هنوز توی خلسهی اون لمس وحشی و در عین حال مهربون بود آروم چشمهاش رو باز کرد. حالا وقتش بود
که بهش بگه چقدر از شنیدن اون حرفای مخفیانهاش به سول قلبش دوباره دوباره به لرزه افتاده
ویوا نگاهش رو آروم از چشمای لرزون جونگکوک سُر داد روی لبهای نیمهبازش انگار داشت خط به خط اون صورت رو دوباره حفظ میکرد با یه حرکت ظریف
- ۱.۰k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط