مردی در گوشه ای به راز و نیاز به درگاه الهی می پرداخت و چ

مردی در گوشه ای به راز و نیاز به درگاه الهی می پرداخت و چنین می گفت:



خداوندا، کریما، آخر دری بر من بگشای.



صاحبدلی از آن جا گذر می کرد سخن مرد شنید و گفت:



ای غافل این در کی بسته بوده است!
دیدگاه ها (۲)

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خو...

آمده كه جواني از محبين از شبلي راجع به صبر پرسيد و گفت: كدام...

اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام...

استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت. استاد به شاگرد جو...

✅شما در حال تماشای اولین معبد جهان هستید!🔹بعد از گذشت هزاره ...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان ...

#حکایت_قدیمی داستانی زیبا از کرامت امیرالمؤمنین (ع)پدر آیت‌...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه ع

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط