ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۹
جونگ کوک فردا برگشت.
تهیونگ خودش رفت ایستگاه قطار. باران میبارید. چتر نداشت. خیس شد. اما نرفت زیر سایهبان. ایستاد. منتظر ماند.
قطار رسید. درها باز شد. جونگ کوک پیاده شد. سئول توی بغلش بود. جونگ کوک را دید. خیس. تنها. با چشمهایی که خسته بود اما روشن.
دوید سمتش. بغلش کرد. سئول بینشان.
«گفتم میام. راست گفتم نه؟»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بغلش کرد. محکم. سئول ذ ذ زد. «بابا... خیس... سرده...»
تهیونگ خندید. بوسیدش. «بیا بریم خونه جون دلم.»
سوار ماشین شدند. تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. ول نکرد. تا رسیدند خونه.
---
عمارت گرم بود. سون-اوک شام درست کرده بود. می-سوک سفره چیده بود. سئول دوید توی باغچه. باران بند آمده بود. زمین خیس بود. سئول پاهاش را توی آب گذاشت. پاشید. خندید.
جونگ کوک و تهیونگ توی ایوان نشسته بودند. چای داغ توی دستشان.
«مادرم گفت بیارمت بوسان.»
تهیونگ نگاه کرد. «کی؟»
«مادرم. گفت باید دامادش رو ببینه. گفت عکساتو دیده. گفته خوشگلی.»
تهیونگ خندید. «مادرت خوشش اومد از من؟»
«آره. گفت چشات قشنگه. فقط یه کم سردی توشونه. گفتم تو باشی گرمش میکنه.»
تهیونگ فنجان را گذاشت زمین. دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «تو گرمش کردی. هیچکس دیگه.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «میدونم.»
سئول دوید سمتشان. خیس بود. گل روی صورتش. خندید. «بابا! مامان! نگاه کن!»
گل بود. آب بود. خوشحالی بود. تهیونگ بچه را بغل کرد. بوسید. «بریم عوض کنی. سرما میخوری.»
بردش داخل. جونگ کوک دنبالشان.
همانطور رفتند. سه نفر. یک خانواده. توی راهروهای عمارتی که یک سال پیش سرد بود. حالا پر بود از صدا. صدای خنده. صدای دویدن. صدای زندگی.
سون-اوک از آشپزخانه نگاه میکرد. لبخند میزد. به می-سوک نگاه کرد. «دیدی؟ عوضش کردیم. ما. زنها. بدون اسلحه. فقط با موندن.»
می-سوک دستمال به چشم گرفت. «آره. عوضش کردیم.»
آن شب، سئول بین تهیونگ و جونگ کوک خوابید. دستهای کوچکش را باز کرده بود. یک دست روی سینه بابا. یک دست روی سینه مامان.
نفس میکشید. آرام. منظم.
تهیونگ و جونگ کوک بیدار بودند. به سقف نگاه میکردند. دست توی دست. سئول بینشان.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سفر که بودم، یه چیزی فهمیدم.»
«چی؟»
«اون نامهای که توی کافه پیدا کردم... «بزودی به دیدنت میام»... تو ننوشتی. راستش رو بگو.»
سکوت.
تهیونگ برگشت نگاه کرد. «چطور فهمیدی؟»
«خط. خط تو نیست. من خط تو رو بلدم. اون خط مال سون-هی بود. تو فقط براش قایم کردی.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «میخواستم محافظتت کنم. نمیخواستم بدون بدتر نگران بشی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «دیگه ازم چیزی قایم نکن. قول بده.»
تهیونگ برگشت به سقف. چند ثانیه بعد گفت: «قول.»
همانطور ماندند. تا صبح. تا نور از لای پرده. تا سئول بیدار شد. نشست. نگاه کرد به بابا و مامان. خندید. «بیدار شید! خورشید اومده!»
تهیونگ چشم باز کرد. به سئول نگاه کرد. به جونگ کوک.
خورشید اومده بود. واقعاً. نه فقط توی آسمان. توی عمارت. توی قلبش. جایی که سالها خالی بود. حالا پر بود. از نور. از عشق. از جونگ کوک. از سئول. از خانوادهای که خودش ساخته بود. نه با اسلحه. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخاب.
پارت ۲۹
جونگ کوک فردا برگشت.
تهیونگ خودش رفت ایستگاه قطار. باران میبارید. چتر نداشت. خیس شد. اما نرفت زیر سایهبان. ایستاد. منتظر ماند.
قطار رسید. درها باز شد. جونگ کوک پیاده شد. سئول توی بغلش بود. جونگ کوک را دید. خیس. تنها. با چشمهایی که خسته بود اما روشن.
دوید سمتش. بغلش کرد. سئول بینشان.
«گفتم میام. راست گفتم نه؟»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بغلش کرد. محکم. سئول ذ ذ زد. «بابا... خیس... سرده...»
تهیونگ خندید. بوسیدش. «بیا بریم خونه جون دلم.»
سوار ماشین شدند. تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. ول نکرد. تا رسیدند خونه.
---
عمارت گرم بود. سون-اوک شام درست کرده بود. می-سوک سفره چیده بود. سئول دوید توی باغچه. باران بند آمده بود. زمین خیس بود. سئول پاهاش را توی آب گذاشت. پاشید. خندید.
جونگ کوک و تهیونگ توی ایوان نشسته بودند. چای داغ توی دستشان.
«مادرم گفت بیارمت بوسان.»
تهیونگ نگاه کرد. «کی؟»
«مادرم. گفت باید دامادش رو ببینه. گفت عکساتو دیده. گفته خوشگلی.»
تهیونگ خندید. «مادرت خوشش اومد از من؟»
«آره. گفت چشات قشنگه. فقط یه کم سردی توشونه. گفتم تو باشی گرمش میکنه.»
تهیونگ فنجان را گذاشت زمین. دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «تو گرمش کردی. هیچکس دیگه.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «میدونم.»
سئول دوید سمتشان. خیس بود. گل روی صورتش. خندید. «بابا! مامان! نگاه کن!»
گل بود. آب بود. خوشحالی بود. تهیونگ بچه را بغل کرد. بوسید. «بریم عوض کنی. سرما میخوری.»
بردش داخل. جونگ کوک دنبالشان.
همانطور رفتند. سه نفر. یک خانواده. توی راهروهای عمارتی که یک سال پیش سرد بود. حالا پر بود از صدا. صدای خنده. صدای دویدن. صدای زندگی.
سون-اوک از آشپزخانه نگاه میکرد. لبخند میزد. به می-سوک نگاه کرد. «دیدی؟ عوضش کردیم. ما. زنها. بدون اسلحه. فقط با موندن.»
می-سوک دستمال به چشم گرفت. «آره. عوضش کردیم.»
آن شب، سئول بین تهیونگ و جونگ کوک خوابید. دستهای کوچکش را باز کرده بود. یک دست روی سینه بابا. یک دست روی سینه مامان.
نفس میکشید. آرام. منظم.
تهیونگ و جونگ کوک بیدار بودند. به سقف نگاه میکردند. دست توی دست. سئول بینشان.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سفر که بودم، یه چیزی فهمیدم.»
«چی؟»
«اون نامهای که توی کافه پیدا کردم... «بزودی به دیدنت میام»... تو ننوشتی. راستش رو بگو.»
سکوت.
تهیونگ برگشت نگاه کرد. «چطور فهمیدی؟»
«خط. خط تو نیست. من خط تو رو بلدم. اون خط مال سون-هی بود. تو فقط براش قایم کردی.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. «میخواستم محافظتت کنم. نمیخواستم بدون بدتر نگران بشی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «دیگه ازم چیزی قایم نکن. قول بده.»
تهیونگ برگشت به سقف. چند ثانیه بعد گفت: «قول.»
همانطور ماندند. تا صبح. تا نور از لای پرده. تا سئول بیدار شد. نشست. نگاه کرد به بابا و مامان. خندید. «بیدار شید! خورشید اومده!»
تهیونگ چشم باز کرد. به سئول نگاه کرد. به جونگ کوک.
خورشید اومده بود. واقعاً. نه فقط توی آسمان. توی عمارت. توی قلبش. جایی که سالها خالی بود. حالا پر بود. از نور. از عشق. از جونگ کوک. از سئول. از خانوادهای که خودش ساخته بود. نه با اسلحه. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخاب.
- ۳۲۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط