free from the court (p6)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_ششم
آروم گفت:" اشکالی نداره. به هرحال... سرنوشت رو نمیشه تغییر داد."
نگاهش رو از آسمون گرفت و به من داد.
دوباره همون خندهی شیطنتآمیز به لبش برگشت و ادامه داد:" در عوض الان افتخار همنشینی با یه ملکه رو دارم؛ درسته؟ فعلا از همیشه خوشحالترم!"
○خوش به حالتون... اینکه میتونین با دیدار دختری که هنوز راهها داره تا ملکه بشه خوشحال باشید، خودش دیدگاه مثبتی میخواد.
_اشتباه نکنید بانو... فقط اگه اون ملکه شما باشید انقدر خوشحالم. درضمن، بازم که رسمی شدی! یادت رفت؟!
با کفِ دستم ضربهی کوچیکی روی پیشونیم زدم و گفتم:" آخ! ببخشید؛ یکم غرقِ بحثمون شدم. لونقدراهم ساده نیست...!"
_مهم نیست. همین که دارین سعی میکنیم کافیه.
بعداز چندثانیه سکوت، آروم گفتم:" میگم که... برای امروز، تا کِی وقت داری؟"
برای چندثانیه اَدای فکر کردن رو درآورد و بعد گفت:" اومم... تا وقتی که بتونم یه دورِ کامل رو دورِ باغ باهات قدم بزنم. چطوره؟"
○از کجا فهمیدی دارم به این فکر میکنم؟!
_دیگه دیگه! بزن بریم!!!
قبل از اینکه حتی بفهمم چیشده، از جام بلندم کرد و بدو بدو به سمت باغ رفت.
همینطور که میدوید، با صدای بلندی داد کشید:" اگه میتونین منو بگیرین شاهدخت...!"
منهم همینطور که سرعت قدمهام رو زیاد میکردم گفتم:" مگه نگفتی قدم بزنیم؟!"
_هی! این خیلی بیشتر حال میده.
چندثانیه وایستاد و همینطور که به لباسهام خیره شده بود گفت:" لباست بینهایت قشنگه. با اینکه هانبوک خیلی بهت میاد، ولی خب... باعث میشه نتونی درست و حسابی بدوی و در نتیجه... هیچوقت نمیتونی منو بگیری!"
دقیقا بعداز اینکه دامن لباسم رو بالا گرفتم و با سرعت دنبالش رفتم، اونهم خندهی ریزی کرد و دوید.
به جرئت میتونم بگم که اون روز، یکی از بهترین روزهای زندگیم شد.
وقتی دیگه از شدت دویدن نفس کم آورده بود... وقتی بهش رسیدم و چندین بار، پشت سرهم، بین خندههام تکرار میکردم:" گرفتمت! بالاخره گرفتمت...!"...
دقیقا همون لحظهای بود که عشق واقعیم رو پیدا کرده بودم.
وقتی به صورتِ سرخ از خندهی اون پسر نگاه میکردم... وقتی لای موهای بههم ریختهش دست میکشیدم...
وقتی دیدم اهمیتی به لباسهاش که حالا پُراز گَردهی گل شده بود نمیداد... دقیقا همون لحظه قلبم رو لرزوند.
به حدی که حاضر بودم قسم بخورم که اونهن دقیقا همین حس رو داره.
میدونستم... میدونستم آخرشهم شاهزاده هوانگ همونی میشه که قراره شادی رو دوباره به زندگیم برگردونه...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_ششم
آروم گفت:" اشکالی نداره. به هرحال... سرنوشت رو نمیشه تغییر داد."
نگاهش رو از آسمون گرفت و به من داد.
دوباره همون خندهی شیطنتآمیز به لبش برگشت و ادامه داد:" در عوض الان افتخار همنشینی با یه ملکه رو دارم؛ درسته؟ فعلا از همیشه خوشحالترم!"
○خوش به حالتون... اینکه میتونین با دیدار دختری که هنوز راهها داره تا ملکه بشه خوشحال باشید، خودش دیدگاه مثبتی میخواد.
_اشتباه نکنید بانو... فقط اگه اون ملکه شما باشید انقدر خوشحالم. درضمن، بازم که رسمی شدی! یادت رفت؟!
با کفِ دستم ضربهی کوچیکی روی پیشونیم زدم و گفتم:" آخ! ببخشید؛ یکم غرقِ بحثمون شدم. لونقدراهم ساده نیست...!"
_مهم نیست. همین که دارین سعی میکنیم کافیه.
بعداز چندثانیه سکوت، آروم گفتم:" میگم که... برای امروز، تا کِی وقت داری؟"
برای چندثانیه اَدای فکر کردن رو درآورد و بعد گفت:" اومم... تا وقتی که بتونم یه دورِ کامل رو دورِ باغ باهات قدم بزنم. چطوره؟"
○از کجا فهمیدی دارم به این فکر میکنم؟!
_دیگه دیگه! بزن بریم!!!
قبل از اینکه حتی بفهمم چیشده، از جام بلندم کرد و بدو بدو به سمت باغ رفت.
همینطور که میدوید، با صدای بلندی داد کشید:" اگه میتونین منو بگیرین شاهدخت...!"
منهم همینطور که سرعت قدمهام رو زیاد میکردم گفتم:" مگه نگفتی قدم بزنیم؟!"
_هی! این خیلی بیشتر حال میده.
چندثانیه وایستاد و همینطور که به لباسهام خیره شده بود گفت:" لباست بینهایت قشنگه. با اینکه هانبوک خیلی بهت میاد، ولی خب... باعث میشه نتونی درست و حسابی بدوی و در نتیجه... هیچوقت نمیتونی منو بگیری!"
دقیقا بعداز اینکه دامن لباسم رو بالا گرفتم و با سرعت دنبالش رفتم، اونهم خندهی ریزی کرد و دوید.
به جرئت میتونم بگم که اون روز، یکی از بهترین روزهای زندگیم شد.
وقتی دیگه از شدت دویدن نفس کم آورده بود... وقتی بهش رسیدم و چندین بار، پشت سرهم، بین خندههام تکرار میکردم:" گرفتمت! بالاخره گرفتمت...!"...
دقیقا همون لحظهای بود که عشق واقعیم رو پیدا کرده بودم.
وقتی به صورتِ سرخ از خندهی اون پسر نگاه میکردم... وقتی لای موهای بههم ریختهش دست میکشیدم...
وقتی دیدم اهمیتی به لباسهاش که حالا پُراز گَردهی گل شده بود نمیداد... دقیقا همون لحظه قلبم رو لرزوند.
به حدی که حاضر بودم قسم بخورم که اونهن دقیقا همین حس رو داره.
میدونستم... میدونستم آخرشهم شاهزاده هوانگ همونی میشه که قراره شادی رو دوباره به زندگیم برگردونه...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۲۹۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط