ویو نویسنده

ویو نویسنده
هوا گرگ و میش بود و نور نارنجی رنگ از پنجره های بزرگ کمپانی به داخل می تابید اعضا دور هم جمع شده بودن بعد از یک روز تمرین سخت اثر خستگی هنوز روی چهره هاشون بود اما لحظاتی برای شوخی و گپ پیدا می کردن جیمین، که سعی می‌کرد لبخند رو روی صورتش نگه داره بینشون نشسته بود جیا ،دخترکوچولوش امروز یکم بی حال به نظر می‌رسید جیا پنج سال بیش تر نداشت اما با اون چشمای همیشه براقش دنیای جیمین بود


تهیونگ:جیمین هیونگ حداقل امشبو پیش ما بمون یه ذره فیلم ببینیم و گپ بزنیم

جیمین:نه ممنون بچه ها باید برم خونه پیش جیا امروز یکم بی حال بود

یونگی:جیا؟مشکلی پیش اومده؟

جیمین:اره امروز بی حال بود میترسم حالش بد بشه

نامجون:اشکالی نداره جیمین ما خودمون میرسونیمت ماشینم همراهت نیست خوب نیست پیاده بری

جیمین: خیلی خوب پس بریم من دلم بد جور شور میزنه

نامجون:خیلی خوب بچه ها بلند شید بریم

تو ماشین//

یونگی:داداش به کشتنمون ندی ها جان من آروم برو

جیمین:نههههه داداش تند برو من خیلی نگرانم

نامجون:خدایاااا بزارید رانندگیمو بکنمم😭😭

یونگی:داداش چیزی نمیشه نگران نباش داریم میریم دیگه

جیمین:امیدارم

نامجون: رسیدیم پیاده شید

تهیونگ:خداروشکر زنده ایم😀😁

جونگ کوک:بخدا پنج بار آیت الکرسی خوندم(سممممم)😃
دیدگاه ها (۱۸)

ویو نویسنده:وقتی به خونه جیمین رسیدن همه باهم وارد شدن جیمی...

ویو نویسندهاعضا راه رو برای جیمین باز کردن تا رد بشه همه چیز...

فیک جدید داریمممممممم😌😌😌اسم فیک:تب🥺شخصیت ها//جیمین:۳۰ ساله/خ...

یونگی واسه تولدش اومده لایوووووو🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💕💕💕🐱: داریم برا...

جیا:یکم احساساتی میشه و تو بغل جیمین یکم گریه میکنهجیمین :عز...

زنگ در، سکوت دلنشین شب را می‌شکند.جیا: بابا! فکر کنم اومدن!ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط