همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۳۷
«ویو پارک دوین»
از وقتی از اتاق جونگکوک بیرون اومده بودم...
همهچیز به هم ریخته بود.
ملیس و سوآ هرچقدر میپرسیدن چی شده، فقط یه جمله میگفتم.
+«هیچی.»
اما معلوم بود دروغ میگم.
شب، مراسم افتتاحیهی یکی از پروژههای بزرگ شرکت بود.
همه با لباس رسمی اومده بودن.
من یه پیراهن مشکی ساده پوشیده بودم و موهامو بسته بودم.
وقتی وارد سالن شدم...
ملیس لبخند زد.
_«وای...»
_«اگه رئیس تو رو الان ببینه...»
سوآ حرفش رو کامل کرد.
_«امشب دیگه کارش تمومه.»
چشمامو چرخوندم.
+«خواهشاً شروع نکنین.»
همون موقع...
صدای همهمه بلند شد.
جونگکوک وارد سالن شد.
کت و شلوار مشکی پوشیده بود.
طبق عادت همیشگی، با وقار به مهمونها سلام میکرد.
اما...
چشمش که به من افتاد...
برای چند ثانیه قدمهاش کند شد.
نگاه کوتاهی بینمون رد و بدل شد.
قبل از اینکه چیزی بگه...
داهی از کنارش ظاهر شد.
_«کوکی، بیا مدیر پروژه رو بهت معرفی کنم.»
و دوباره...
اون حس تلخ برگشت.
پارت ۱۳۷
«ویو پارک دوین»
از وقتی از اتاق جونگکوک بیرون اومده بودم...
همهچیز به هم ریخته بود.
ملیس و سوآ هرچقدر میپرسیدن چی شده، فقط یه جمله میگفتم.
+«هیچی.»
اما معلوم بود دروغ میگم.
شب، مراسم افتتاحیهی یکی از پروژههای بزرگ شرکت بود.
همه با لباس رسمی اومده بودن.
من یه پیراهن مشکی ساده پوشیده بودم و موهامو بسته بودم.
وقتی وارد سالن شدم...
ملیس لبخند زد.
_«وای...»
_«اگه رئیس تو رو الان ببینه...»
سوآ حرفش رو کامل کرد.
_«امشب دیگه کارش تمومه.»
چشمامو چرخوندم.
+«خواهشاً شروع نکنین.»
همون موقع...
صدای همهمه بلند شد.
جونگکوک وارد سالن شد.
کت و شلوار مشکی پوشیده بود.
طبق عادت همیشگی، با وقار به مهمونها سلام میکرد.
اما...
چشمش که به من افتاد...
برای چند ثانیه قدمهاش کند شد.
نگاه کوتاهی بینمون رد و بدل شد.
قبل از اینکه چیزی بگه...
داهی از کنارش ظاهر شد.
_«کوکی، بیا مدیر پروژه رو بهت معرفی کنم.»
و دوباره...
اون حس تلخ برگشت.
- ۲.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط