𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁵]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁵]
*ا/ت ویو*
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم تا به دستشویی برم. احساس تنهایی میکردم و خونه برام از هر چیزی ترسناکتر بود. خالی... بدون هیچکس. وارد دستشویی شدم و سروصورتم رو شستم. بعدش رفتم تو اتاقم و آماده شدم. صبحونه کوتاهی خوردم و بعد راهی مرکز شدم. فکرم به دا یون افتاد، به اینکه دیشب بهم حتی بهم پیام نداد. شاید واقعا دلخوره. بعدا از دلش در میارم. خودم شروع به حرکت به سمت مرکز کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم. وارد شدم و مستقیم به دفترم رفتم. وارد شدم و پشت صندلیم نشستم. گوشم رو از توی کیفم بیرون آوردم و در حالی که به عکس تاتا نگاه میکردم، متوجهی گذر زمان و در زدن کسی نشدم.
*تهیونگ ویو*
صبح خیلی زود، شاید ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. در حالی که داشتم به عکس که جیمین از ا/ت برام پیدا کرده بود نگاه میکردم، لبخندی زدم و زمزمه کردم.
-فقط چند قدم تا مال من شدن فاصله داری فندق کوچولوم...
عکس رو که چاپ شده بود، توی کیف پولم که روی میز کنار تختم بود، گذاشتم و به سقف نگاه کردم. انقد توی همون حالت دراز کشیده، به سقف زل زدم و تصورش کردم که بالاخره زمان رفتنم رسید. پا شدم و از اتاقم بیرون رفتم. جین رو از خواب بیدار کردم و به بیرون از خونه کشوندم.
جین: آخه چرا باید دوباره برسونمت؟
-چرا نباید منو برسونی؟ خیر سر الدنگت رانندمی.
جین: آخه تا چند وقت پیش نمیخواستی.
-همونطوری که دیروز گفتم... الان دیگه پلیسا جامو فهمیدن... هر لحظه امکان داره منو بگیرن... پس تو باید حواست به اونجا باشه.
جین: خب چرا اونجا میری؟ نرو...
-چون یه گنجی اونجاست که تا بدستش نیارم ولش نمیکنم.
جین: عااام... نکنه خزانه پول دارن؟
-نه... من که پول دارم... ارزشش چیزی فراتر از پوله... راستی نامجون کجاست؟ برو بهش بگو اونم بیاد...
جین: دیشب سرش درد میکرد... چند تا قرص سردرد و خواب آورد بهش دادم... فک نکنم حالا حالاها بیدار بشه.
-ای لعنت بهت... پس به چندتا نگهبان دیگه بگو بیان.
جین: چشم عباس آقااااااا...
رفتم توی لیموزین و بعد از مدتی جین با چندتا نگهبان سوار شدن. گفتم به سمت مرکز حرکت کنه و وسط راه یه گل فروشی دیدم و گفتم نگه داره. پیاده شدم و گل مورد علاقش رو خریدم. بعدش دوباره سوار ماشین شدم و بعد از اینکه به مرکز رسیدیم پیاده شدم.
-حواستون به اینجا باشه هااااا...
جین: باشه.
وارد مرکز شدم و به سمت دفترش رفتم. برخلاف روزای دیگه در زدم. جواب نداد، دوباره اما محکمتر در زدم که با شنیدن "بیا تو" لبخند زدم و وارد شدم. اولش وقتی که وارد شدم، گل رو پشتم قایم کردم و با اون لبخند مربعیم بهش نگاه کردم. آشفته به نظر میرسید اما وقتی من رو دید سریع گوشی توی دستش رو خاموش کرد و برعکس روی میز گذاشت.
-سلام فندق کوچولوم!
+سلام آقای کیم.
بهش نزدیک شدم و رو به روی میزش وایستادم و یکم خم شدم و دسته گل رو از پشتم بیرون آوردم و جلوش گرفتم. یه لحظه هم نگاهمو ازش ندزدیدم و میخواستم واکنشش رو ببینم. چشماش گشاد شده بود، دهنش یکم باز شده بود و سینش تکون نمیخورد، انگار یادش رفته بود چطوری نفس بکشه.
+ای-این...
-این برای شماست بانو!
در حالی که سرخی روی گونه هاش به وجود اومد و لبخندی خجالتی زد، دستش رو به سمت دسته گل دراز کرد و گرفتش.
+و-ولی تو... از کجا میدونستی... باید همچین چیزی بخری؟
-چطور مگه؟
+آخه این... گل... مورد علاقمه...
-عه جدا؟ خب... من روش های خودم رو دارم...
نمیتونی حدسش رو بزنی چه چیزای دیگه رو راجبت میدونم کوچولو!
-بابونه... گل ظریفیه... درست مثل خودت... خیلی بهت میاد فندق کوچولو.
دوباره سرخ شد و من بیشتر از همیشه احساس پیروزی میکردم.
در حد توانم سعی کردم خوب بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد🤓☝️
لطفا فقط لایک نکنین... یه کامنت هم بزارین... بخدا اگه یه کامنت بزارین به جایی بر نمیخوره😮💨
بدرود قشنگام🎀🤍
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
*ا/ت ویو*
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم تا به دستشویی برم. احساس تنهایی میکردم و خونه برام از هر چیزی ترسناکتر بود. خالی... بدون هیچکس. وارد دستشویی شدم و سروصورتم رو شستم. بعدش رفتم تو اتاقم و آماده شدم. صبحونه کوتاهی خوردم و بعد راهی مرکز شدم. فکرم به دا یون افتاد، به اینکه دیشب بهم حتی بهم پیام نداد. شاید واقعا دلخوره. بعدا از دلش در میارم. خودم شروع به حرکت به سمت مرکز کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم. وارد شدم و مستقیم به دفترم رفتم. وارد شدم و پشت صندلیم نشستم. گوشم رو از توی کیفم بیرون آوردم و در حالی که به عکس تاتا نگاه میکردم، متوجهی گذر زمان و در زدن کسی نشدم.
*تهیونگ ویو*
صبح خیلی زود، شاید ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. در حالی که داشتم به عکس که جیمین از ا/ت برام پیدا کرده بود نگاه میکردم، لبخندی زدم و زمزمه کردم.
-فقط چند قدم تا مال من شدن فاصله داری فندق کوچولوم...
عکس رو که چاپ شده بود، توی کیف پولم که روی میز کنار تختم بود، گذاشتم و به سقف نگاه کردم. انقد توی همون حالت دراز کشیده، به سقف زل زدم و تصورش کردم که بالاخره زمان رفتنم رسید. پا شدم و از اتاقم بیرون رفتم. جین رو از خواب بیدار کردم و به بیرون از خونه کشوندم.
جین: آخه چرا باید دوباره برسونمت؟
-چرا نباید منو برسونی؟ خیر سر الدنگت رانندمی.
جین: آخه تا چند وقت پیش نمیخواستی.
-همونطوری که دیروز گفتم... الان دیگه پلیسا جامو فهمیدن... هر لحظه امکان داره منو بگیرن... پس تو باید حواست به اونجا باشه.
جین: خب چرا اونجا میری؟ نرو...
-چون یه گنجی اونجاست که تا بدستش نیارم ولش نمیکنم.
جین: عااام... نکنه خزانه پول دارن؟
-نه... من که پول دارم... ارزشش چیزی فراتر از پوله... راستی نامجون کجاست؟ برو بهش بگو اونم بیاد...
جین: دیشب سرش درد میکرد... چند تا قرص سردرد و خواب آورد بهش دادم... فک نکنم حالا حالاها بیدار بشه.
-ای لعنت بهت... پس به چندتا نگهبان دیگه بگو بیان.
جین: چشم عباس آقااااااا...
رفتم توی لیموزین و بعد از مدتی جین با چندتا نگهبان سوار شدن. گفتم به سمت مرکز حرکت کنه و وسط راه یه گل فروشی دیدم و گفتم نگه داره. پیاده شدم و گل مورد علاقش رو خریدم. بعدش دوباره سوار ماشین شدم و بعد از اینکه به مرکز رسیدیم پیاده شدم.
-حواستون به اینجا باشه هااااا...
جین: باشه.
وارد مرکز شدم و به سمت دفترش رفتم. برخلاف روزای دیگه در زدم. جواب نداد، دوباره اما محکمتر در زدم که با شنیدن "بیا تو" لبخند زدم و وارد شدم. اولش وقتی که وارد شدم، گل رو پشتم قایم کردم و با اون لبخند مربعیم بهش نگاه کردم. آشفته به نظر میرسید اما وقتی من رو دید سریع گوشی توی دستش رو خاموش کرد و برعکس روی میز گذاشت.
-سلام فندق کوچولوم!
+سلام آقای کیم.
بهش نزدیک شدم و رو به روی میزش وایستادم و یکم خم شدم و دسته گل رو از پشتم بیرون آوردم و جلوش گرفتم. یه لحظه هم نگاهمو ازش ندزدیدم و میخواستم واکنشش رو ببینم. چشماش گشاد شده بود، دهنش یکم باز شده بود و سینش تکون نمیخورد، انگار یادش رفته بود چطوری نفس بکشه.
+ای-این...
-این برای شماست بانو!
در حالی که سرخی روی گونه هاش به وجود اومد و لبخندی خجالتی زد، دستش رو به سمت دسته گل دراز کرد و گرفتش.
+و-ولی تو... از کجا میدونستی... باید همچین چیزی بخری؟
-چطور مگه؟
+آخه این... گل... مورد علاقمه...
-عه جدا؟ خب... من روش های خودم رو دارم...
نمیتونی حدسش رو بزنی چه چیزای دیگه رو راجبت میدونم کوچولو!
-بابونه... گل ظریفیه... درست مثل خودت... خیلی بهت میاد فندق کوچولو.
دوباره سرخ شد و من بیشتر از همیشه احساس پیروزی میکردم.
در حد توانم سعی کردم خوب بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد🤓☝️
لطفا فقط لایک نکنین... یه کامنت هم بزارین... بخدا اگه یه کامنت بزارین به جایی بر نمیخوره😮💨
بدرود قشنگام🎀🤍
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
- ۷.۹k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط