پارت
پارت ۳۶
وقتی برگشتند خانه، شیسویی فقط افتاد روی تخت ایتاچی:"خوابم میاااااااااااد."
ایتاچی با حوصله شروع کرد لباس هایش را عوض کردن. انها را تا کرد و گذاشت توی کمد:"بخواب منم میام بعدا."
S:"کجا میری؟"
I:"مسواک بزنم."
S:"همون چیز عجیب غریب که میکنیش تو دهنت؟"
I:"چندشم میشه اینجوری میگی. من که مثل تو نیستم اصلا کثیف نشم."
S:"بخاطر همین میگم برگردیم بهشت، اونجا اینکارا رو نمیکنن."
ایتاچی یک بالش پرت کرد روی شیسویی:"فقط بخواب."
بعد از اینکه ایتاچی برگشت و کنار شیسویی دراز کشید، حدود یک ربع بعد بالاخره خوابیدند. و انجا بود که شیسویی، یک خواب عجیب دید:
S:"ایتاچی، تو...تنها کسی هستی که توی این دنیا بهش اعتماد دارم."
شیسویی گفت، لب صخره. زمانی که چشم راستش توسط دانزو گرفته شده بود و خونریزی داشت. قلب ایتاچی مثل طبل توی سینه اش میکوبید:"شیسویی، بیا اینور تر. چی داری میگی؟"
شیسویی دستش را برد نزدیک چشم راستش:"گوش کن ایتاچی، زمان زیادی برای من نمونده. مطمئنم دانزو میاد سراغم. میخوام که...تو قبل از اون چشم منو داشته باشی."
ایتاچی تند تند سرش را تکان داد:"نه شیسویی تو نمیتونی اینکارو بکنی."
S:"من مطمئنم که ما توی زندگی بعدی همو میبینیم ایتاچی."
و بعد از این کلمات، دست ایتاچی را کشید جلو، چشم چپش را توی مشت او گذاشت و بعد...تعادلش را روی پشتش انداخت. اخرین صحنه ای که ایتاچی از شیسویی دید، یک تصویر مبهم از سقوط او به پایین صخره بود.
●
شیسویی ناگهان از خواب پرید و صاف نشست، تند تند نفس میکشید:"اوه لعنتی، چه خواب عجیبی بود."
ایتاچی کنارش روی تشک غلت خورد:"هومم...شیسویی چی شده نصف شبی؟"
شیسویی کمی پلک زد، تصویر تار جلوی چشم هایش کم کم واضح شد. کیسه کونای، هدبند های خودش و ایتاچی، جلیقه هایشان. همه چیز اوکی بود، توی ماموریت توی جنگل کمپ زده بودند. کجا بودند؟ توی کونوها. بدون داستان های جن و پری، بدون کیلیان و باباش، بدون جهنم. برگشته بودند به دنیای شینوبی، جایی که فقط...دوست بودند.
S:"یه خواب عجیبی دیدم. انگار...شبیه پیش بینی بود."
I:"باز چرت و پرت دیدی لابد، بگیر بخواب."
S:"...ولی خیلی واقعی بود، ایتاچی یه حسی بهم میگه"
ایتاچی بلند شد و دستش را روی شانه ی شیسویی گذاشت:"یه خواب نمیتونه دقیق اتفاق بیوفته شیسویی، منم از این خوابا دیدم."
شیسویی فکر کرد. اگر حق با ایتاچی باشد؟ او هم خواب واضح زیاد دیده بود:"ولی این یکی انگار فرق داشت من...صحنه مرگمو دیدم."
ایتاچی دستش را پشت شیسویی کشید:"میخوای تعریف کنی؟"
S:"انگاری دانزو...چشممو میخواست."
ایتاچی گوش داد:"دستیار هوکاگه؟ ولی اون که...ادم خوبیه."
شیسویی به زمین خیره ماند:"نمیدونم...حتی توی بقیه خوابم هم یه موجود افتضاح بود که دنبال ما بود."
I:"پس داری میگی این چیزی که دیدی...یه پیش بینیه؟ از بعد از مرگت؟"
شیسویی شانه بالا انداخت:"میدونم مسخره س ولی فکر کنم اره."
زمان پیش بینی اولیه: سه هفته قبل از خودکشی شیسویی و قتل عام اوچیها
زمان باقی مانده تا به وقوع پیوستن پیش بینی: سه هفته و ۲ روز و ۱۲ ساعت.
همه چیز به این بستگی دارد که آیا انها...پیش بینی را جدی میگیرند و سرنوشت تغییر میکند؟ یا اینکه کاری نمیکنند و ان را فقط بر اساس یک خواب اتفاقی میگذارند و اجازه میدهند پیش بینی اتفاق بیفتد.
______________
هعی، دوستان پایان. پایان این به شخمی ترین روش ممکن بود چون برگه هایی که داستانو توشون نوشته بودم گم و گور شدن و از خودم دراوردم. اگه پیداش کردم پایانو دوباره میذارم🩵
وقتی برگشتند خانه، شیسویی فقط افتاد روی تخت ایتاچی:"خوابم میاااااااااااد."
ایتاچی با حوصله شروع کرد لباس هایش را عوض کردن. انها را تا کرد و گذاشت توی کمد:"بخواب منم میام بعدا."
S:"کجا میری؟"
I:"مسواک بزنم."
S:"همون چیز عجیب غریب که میکنیش تو دهنت؟"
I:"چندشم میشه اینجوری میگی. من که مثل تو نیستم اصلا کثیف نشم."
S:"بخاطر همین میگم برگردیم بهشت، اونجا اینکارا رو نمیکنن."
ایتاچی یک بالش پرت کرد روی شیسویی:"فقط بخواب."
بعد از اینکه ایتاچی برگشت و کنار شیسویی دراز کشید، حدود یک ربع بعد بالاخره خوابیدند. و انجا بود که شیسویی، یک خواب عجیب دید:
S:"ایتاچی، تو...تنها کسی هستی که توی این دنیا بهش اعتماد دارم."
شیسویی گفت، لب صخره. زمانی که چشم راستش توسط دانزو گرفته شده بود و خونریزی داشت. قلب ایتاچی مثل طبل توی سینه اش میکوبید:"شیسویی، بیا اینور تر. چی داری میگی؟"
شیسویی دستش را برد نزدیک چشم راستش:"گوش کن ایتاچی، زمان زیادی برای من نمونده. مطمئنم دانزو میاد سراغم. میخوام که...تو قبل از اون چشم منو داشته باشی."
ایتاچی تند تند سرش را تکان داد:"نه شیسویی تو نمیتونی اینکارو بکنی."
S:"من مطمئنم که ما توی زندگی بعدی همو میبینیم ایتاچی."
و بعد از این کلمات، دست ایتاچی را کشید جلو، چشم چپش را توی مشت او گذاشت و بعد...تعادلش را روی پشتش انداخت. اخرین صحنه ای که ایتاچی از شیسویی دید، یک تصویر مبهم از سقوط او به پایین صخره بود.
●
شیسویی ناگهان از خواب پرید و صاف نشست، تند تند نفس میکشید:"اوه لعنتی، چه خواب عجیبی بود."
ایتاچی کنارش روی تشک غلت خورد:"هومم...شیسویی چی شده نصف شبی؟"
شیسویی کمی پلک زد، تصویر تار جلوی چشم هایش کم کم واضح شد. کیسه کونای، هدبند های خودش و ایتاچی، جلیقه هایشان. همه چیز اوکی بود، توی ماموریت توی جنگل کمپ زده بودند. کجا بودند؟ توی کونوها. بدون داستان های جن و پری، بدون کیلیان و باباش، بدون جهنم. برگشته بودند به دنیای شینوبی، جایی که فقط...دوست بودند.
S:"یه خواب عجیبی دیدم. انگار...شبیه پیش بینی بود."
I:"باز چرت و پرت دیدی لابد، بگیر بخواب."
S:"...ولی خیلی واقعی بود، ایتاچی یه حسی بهم میگه"
ایتاچی بلند شد و دستش را روی شانه ی شیسویی گذاشت:"یه خواب نمیتونه دقیق اتفاق بیوفته شیسویی، منم از این خوابا دیدم."
شیسویی فکر کرد. اگر حق با ایتاچی باشد؟ او هم خواب واضح زیاد دیده بود:"ولی این یکی انگار فرق داشت من...صحنه مرگمو دیدم."
ایتاچی دستش را پشت شیسویی کشید:"میخوای تعریف کنی؟"
S:"انگاری دانزو...چشممو میخواست."
ایتاچی گوش داد:"دستیار هوکاگه؟ ولی اون که...ادم خوبیه."
شیسویی به زمین خیره ماند:"نمیدونم...حتی توی بقیه خوابم هم یه موجود افتضاح بود که دنبال ما بود."
I:"پس داری میگی این چیزی که دیدی...یه پیش بینیه؟ از بعد از مرگت؟"
شیسویی شانه بالا انداخت:"میدونم مسخره س ولی فکر کنم اره."
زمان پیش بینی اولیه: سه هفته قبل از خودکشی شیسویی و قتل عام اوچیها
زمان باقی مانده تا به وقوع پیوستن پیش بینی: سه هفته و ۲ روز و ۱۲ ساعت.
همه چیز به این بستگی دارد که آیا انها...پیش بینی را جدی میگیرند و سرنوشت تغییر میکند؟ یا اینکه کاری نمیکنند و ان را فقط بر اساس یک خواب اتفاقی میگذارند و اجازه میدهند پیش بینی اتفاق بیفتد.
______________
هعی، دوستان پایان. پایان این به شخمی ترین روش ممکن بود چون برگه هایی که داستانو توشون نوشته بودم گم و گور شدن و از خودم دراوردم. اگه پیداش کردم پایانو دوباره میذارم🩵
- ۱.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط