.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آنا چند لحظه مکث کرد، با دقت چهرهی جونگکوک رو از نظر میگذروند، انگار دنبال دروغ یا کنايه ی خاصی بود.
اما حتی از پشت اون نگاه سرد و جدیش هم صداقت رو میشد لمس کرد.
سرش رو کمی پایین انداخت، بعد کمی جلو خم شد و دستاش رو بهم قفل کرد، نگاهش رو به آشپزخونه دوخت، لوسیا ایستاده، انگار در حال در آوردن وسایل از کیسه و مرتب کردن وسایل بود. بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد و آروم گفت:
_ میدونی بعدِ تو...چه اتفاقی براش افتاد؟
جونگکوک با حرفش اخم کرد، نگاهش رو ازش گرفت و گفت:
_ میدونم که خیلی ناراحت بود..
_ ناراحت بود؟!
آنا گفت، و شروع به آروم خندیدن کرد، سرش رو به چپ و راست تکون داد و با تاسف نگاهش کرد:
_ عذاب میکشید!....فرداش مدرسه نیومد، پس فرداش هم همینطور، و این روال تا دو هفته پیش رفت...من خیلی نگرانش بودم چون حتی جواب زنگ ها و مسیج هامو هم نمیداد!
مکث کرد، نگاهش رو مستقیم و با اخم به پسر داد که منتظر بود تا ادامه حرفش رو بیاره.
_ وقتی بالاخره به مدرسه برگشت، خوشحال شدم...رفتم پیشش تا بپرسم چه اتفاقی افتاده، رنگ صورتش پریده بود، ضعیف شده بود، انگار که اون دو هفته رو اصلا نه خوابیده بود، و نه غذا خورده بود...ازش پرسیدم چیشده، اما میدونی چی بهم گفت؟
لبش رو محکم روی هم فشار داد، دستای گره خورده اش رو باز کرد و به پشتی مبل تکیه داد، هنوز نگاهش روی جونگکوک بود، اما به وضوح ناراحتی رو که لحظهای مردمک هاش لرزید رو شکار کرد.
بعد گرفته ادامه داد:
_ گفت..یه پیله تو قلبم هست که چشم به راه میخواد پروانه بشه، اما کورسویِ ناامیدی که درون پیله اش رو احاطه کرده ، بال هایی که هنوز باز نشده رو میشکنه.
ناگهان چیزی تو نگاه جونگکوک شکست، با تعجب کمی صاف تر نشست.
آنا گوشهی لبش رو تلخ کش داد و ادامه داد:
_ من نفهمیدم منظورش چیه، ازش دلیل حرفش رو پرسیدم...و وقتی در بارهی تو و ترک کردنش اونم تو شاد ترین روزش گفت، همراهش شروع کردم به اشک ریختن.
بعد، یه ماه گذشت، بعدش سه ماه...و هر هفته به اون فرودگاهِ کوفتی میرفت با فکر اینکه شاید اومده باشی!
اما نیومدی!
امیدش نابود شد.
لبخندش محو شد.
و خودش....دیگه مثل سابق نشد، خیلی تلاش کردم حالش رو خوب کنم، اما با هر سری گفتن اینکه « آنا لطفا نزار بشکنم، میخوام وقتی دوباره دیدمش، بتونم تو روش نگاه کنم!» منم درمونده بودم، نمیدونستم اون موقع چیکار کنم..سعی میکردم بهش امید های الکی و دلگرمی های پوچ بدم، اما گذر زمان که مارو به پنج سال کشوند، بهم گفت « حضورش دیگه هیچ رنگی تو دنیای من نداره؛ مثل یه نت اشتباه توی یه آهنگ که دیگه شنیده نمیشه.»
نگاه پسر که لحظهای پیش آسوده نشسته بود، با حرفای آنا هی شکسته تر و ناراحت تر میشد. اون با دخترش چیکار کرده بود؟
قلب کوچیکش رو تو دستاش فشرده بود و لهش کرده بود، اما اون هم همراهه لوسیا سینه اش از فرط دلتنگی و ناراحتی بار ها خونریزی میکرد، اما هر دفعه به خودش یاد آوری میکرد که تلاش کن انقدر قوی شو که وقتی برگردی کسی نتونه جداتون کنه!
اما با شنیدن این حرفا، دیگه حتی نمیخواست تلاشی برای تکون خوردن بکنه!
لعنت به پدرش!
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آنا چند لحظه مکث کرد، با دقت چهرهی جونگکوک رو از نظر میگذروند، انگار دنبال دروغ یا کنايه ی خاصی بود.
اما حتی از پشت اون نگاه سرد و جدیش هم صداقت رو میشد لمس کرد.
سرش رو کمی پایین انداخت، بعد کمی جلو خم شد و دستاش رو بهم قفل کرد، نگاهش رو به آشپزخونه دوخت، لوسیا ایستاده، انگار در حال در آوردن وسایل از کیسه و مرتب کردن وسایل بود. بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد و آروم گفت:
_ میدونی بعدِ تو...چه اتفاقی براش افتاد؟
جونگکوک با حرفش اخم کرد، نگاهش رو ازش گرفت و گفت:
_ میدونم که خیلی ناراحت بود..
_ ناراحت بود؟!
آنا گفت، و شروع به آروم خندیدن کرد، سرش رو به چپ و راست تکون داد و با تاسف نگاهش کرد:
_ عذاب میکشید!....فرداش مدرسه نیومد، پس فرداش هم همینطور، و این روال تا دو هفته پیش رفت...من خیلی نگرانش بودم چون حتی جواب زنگ ها و مسیج هامو هم نمیداد!
مکث کرد، نگاهش رو مستقیم و با اخم به پسر داد که منتظر بود تا ادامه حرفش رو بیاره.
_ وقتی بالاخره به مدرسه برگشت، خوشحال شدم...رفتم پیشش تا بپرسم چه اتفاقی افتاده، رنگ صورتش پریده بود، ضعیف شده بود، انگار که اون دو هفته رو اصلا نه خوابیده بود، و نه غذا خورده بود...ازش پرسیدم چیشده، اما میدونی چی بهم گفت؟
لبش رو محکم روی هم فشار داد، دستای گره خورده اش رو باز کرد و به پشتی مبل تکیه داد، هنوز نگاهش روی جونگکوک بود، اما به وضوح ناراحتی رو که لحظهای مردمک هاش لرزید رو شکار کرد.
بعد گرفته ادامه داد:
_ گفت..یه پیله تو قلبم هست که چشم به راه میخواد پروانه بشه، اما کورسویِ ناامیدی که درون پیله اش رو احاطه کرده ، بال هایی که هنوز باز نشده رو میشکنه.
ناگهان چیزی تو نگاه جونگکوک شکست، با تعجب کمی صاف تر نشست.
آنا گوشهی لبش رو تلخ کش داد و ادامه داد:
_ من نفهمیدم منظورش چیه، ازش دلیل حرفش رو پرسیدم...و وقتی در بارهی تو و ترک کردنش اونم تو شاد ترین روزش گفت، همراهش شروع کردم به اشک ریختن.
بعد، یه ماه گذشت، بعدش سه ماه...و هر هفته به اون فرودگاهِ کوفتی میرفت با فکر اینکه شاید اومده باشی!
اما نیومدی!
امیدش نابود شد.
لبخندش محو شد.
و خودش....دیگه مثل سابق نشد، خیلی تلاش کردم حالش رو خوب کنم، اما با هر سری گفتن اینکه « آنا لطفا نزار بشکنم، میخوام وقتی دوباره دیدمش، بتونم تو روش نگاه کنم!» منم درمونده بودم، نمیدونستم اون موقع چیکار کنم..سعی میکردم بهش امید های الکی و دلگرمی های پوچ بدم، اما گذر زمان که مارو به پنج سال کشوند، بهم گفت « حضورش دیگه هیچ رنگی تو دنیای من نداره؛ مثل یه نت اشتباه توی یه آهنگ که دیگه شنیده نمیشه.»
نگاه پسر که لحظهای پیش آسوده نشسته بود، با حرفای آنا هی شکسته تر و ناراحت تر میشد. اون با دخترش چیکار کرده بود؟
قلب کوچیکش رو تو دستاش فشرده بود و لهش کرده بود، اما اون هم همراهه لوسیا سینه اش از فرط دلتنگی و ناراحتی بار ها خونریزی میکرد، اما هر دفعه به خودش یاد آوری میکرد که تلاش کن انقدر قوی شو که وقتی برگردی کسی نتونه جداتون کنه!
اما با شنیدن این حرفا، دیگه حتی نمیخواست تلاشی برای تکون خوردن بکنه!
لعنت به پدرش!
ادامه دارد...
- ۹.۷k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط