Chapter

Chapter:1
Part:39


جونگکوک ماشینو روشن کردو دستای جینارو زیر دستاش گذاشت.
جینا با ذوق خندید و دستاشو هماهنگ با جونگکوک تکون میداد.
و بعد با ذوق گفت:کاش تو بابام بودی عموو
دیار جا خورد.
به جینا نگاه کرد که می‌خندید.
نمیدونست چرا چنین چیزی رو گفته.
آخه پدرش آدم خوبی بود.
شاید جونگکوک بهتر بود برای همین.

وقتی به تونل رسیدن جونگکوک سرعتو خیلی برد بالا که همه به صندلی میخ شدن.

دیار از سرعت جونگکوک خوشش اومد.
چون هیچوقت تجربه‌اش نکرده بود.
براش خوشایند بود.

دلش میخواست سرشو بیرون ببره و داد بزنه اما نمیشد.
خودش این اجازه رو به خودش نمی‌داد.
با یاد آوری اون خاطره چشماش پر اشک شد.

فورا روشو‌برگردوند تا اشکاش معلوم نشه.
روی صورتش جاری شدن.
زود پاکشون کرد.

چند دقیقه بعد رسیدن.
از ماشین پیاده شد.
وسیله هاشو برداشت و با بیرون آوردن جینا از ماشین به جونگکوک نگاه کرد.

لبخندی بهش زد.
به عنوان تشکر.
_مراقب خودتون باشید فسقلیاا
دیار از جمله اش خنده‌اش گرفت و صورتش بیشتر خندید و چشماش برق زدن.

میخواست تمام حرفای مایا رو نشنیده بگیره.

مطمعن بود که جونگکوک آدم درستی بود.
و دلش نمی‌خواست چیزی به شک بندازتش.
بعد رفتن جونگکوک کلید انداخت و درو باز کرد که وارد حیاط شدن

جینا به سرعت رفت جلوی در و با دو دستش کوبید.

جینا:ما اومدیممم
دیدگاه ها (۲۵)

Chapter:1Part:40در فورا باز شد. با دیدین خواهرش دوهی نفسش بن...

Chapter:1Part:41بعد از شام از رو میز بلند شد و به سمت اتاقش ...

Chapter:1Part:38سرشو به سینه دیار چسبوند و با بغض گفت:ببشید....

Chapter:1Part:37دیار مجبورا قبول کرد.ولی ته دلش نمی‌خواست با...

Chapter:1Part:45بعد چند دقیقه جونگکوک اومد بیرون.و با لباسای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط