& رزمین پارت 8
& رزمین پارت 8
# لیسا
در خونه رو زدن فکر کردم رزی اومده برا همین با سرعت به سمت در رفتم، انقدر از دستش عصبانی بودم که الان ناقصش میکردم. درو باز کردم، با چیزی که دیدم یک جیغ بلند کشیدم. با صدای من جنی و جیسو هم اومدن و اونا هم جیغ کشیدن. بدن بی حال رزی جلوی در افتاده بود، با کمک بچه ها بردیمش داخل. تو خواب حرف میزد و هی میگفت « جیمین اینکارو نمیکنه »
زنگ زدم به دکتر که بیاد تا رزی بدتر نشده. دکتر اومد و گفت
دکتر : « خدارو شکر اسیب جدی ندیده و این کبودی ها تا 2 هفته دیگه میره.
# رزی
با حس سردرد بدی چشمام رو باز کردم و دیدم که دخترا با سرم نشستن و خیلی نگران بهم نگاه میکنن، یکدفعه همه چی یادم اومد و شروع کردم داد و بیداد و همه چیز رو شکوندم، نمیتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم.
_ لعنتی چطور تونستی منو بازی بدی مگه من چیکارت کردم، چرا اینکارو با من کردی، چرا اون؟ مگه من چی کم داشتم؟ باور کن حاضر بودم جونمم برات بدم ولی تو رفتی با اون ازدواج کردی. لیسا؟ باورت میشه جیمین اینکارو با من بکنه؟ باورت میشه بره با هواسا ازدواج کنه، مگه من چیکارش کردم؟ هااااا؟ بگین مگه من چیکارش کردم که مستحق این باشم؟
همه چی شکوندم و بیحال یه گوشه نشستن و تا میتونستم گریه کردم.
# لیسا
در خونه رو زدن فکر کردم رزی اومده برا همین با سرعت به سمت در رفتم، انقدر از دستش عصبانی بودم که الان ناقصش میکردم. درو باز کردم، با چیزی که دیدم یک جیغ بلند کشیدم. با صدای من جنی و جیسو هم اومدن و اونا هم جیغ کشیدن. بدن بی حال رزی جلوی در افتاده بود، با کمک بچه ها بردیمش داخل. تو خواب حرف میزد و هی میگفت « جیمین اینکارو نمیکنه »
زنگ زدم به دکتر که بیاد تا رزی بدتر نشده. دکتر اومد و گفت
دکتر : « خدارو شکر اسیب جدی ندیده و این کبودی ها تا 2 هفته دیگه میره.
# رزی
با حس سردرد بدی چشمام رو باز کردم و دیدم که دخترا با سرم نشستن و خیلی نگران بهم نگاه میکنن، یکدفعه همه چی یادم اومد و شروع کردم داد و بیداد و همه چیز رو شکوندم، نمیتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم.
_ لعنتی چطور تونستی منو بازی بدی مگه من چیکارت کردم، چرا اینکارو با من کردی، چرا اون؟ مگه من چی کم داشتم؟ باور کن حاضر بودم جونمم برات بدم ولی تو رفتی با اون ازدواج کردی. لیسا؟ باورت میشه جیمین اینکارو با من بکنه؟ باورت میشه بره با هواسا ازدواج کنه، مگه من چیکارش کردم؟ هااااا؟ بگین مگه من چیکارش کردم که مستحق این باشم؟
همه چی شکوندم و بیحال یه گوشه نشستن و تا میتونستم گریه کردم.
- ۲۶.۱k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط