ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 59 (๑˙❥˙๑)
از وقتی با اینها حرف زده بود اصلا متوجه نشده ماشین رو چطوری به اینجا رسوند ... به ماشینش تکیه داد و منتظر اومدن همسرش شد از استرس عصبانیت زبونش توی لپش فرو کرد
اصلا منظورم اینها رو از اینکه گفت [ حالش زیاد خوب نیست ] متوجه نمیشد تا اینکه چشم به همسرش اوفتاد که حتا توان ایستادن
روی پاهاش رو نداشت و درحالی که دختر دیگه بازوش رو گرفته بود از ویلا بیرون اومد
دختر با دید نصفه نیمه که داشت .. با دیدن جونگکوک بازوش رو از دست دوستش بیرون کشید و دستاش رو دوره گردن جونگکوک حلقه کرد و لبخنده مسخره زد و با لحنی کش دار و گیج گفت
ویوا : اووو ببین...کی اینجاست .. شوهر .. جونم ..
اما جونگکوک فکش از عصبانیت منقبض شده بود و دستاش رو مشت کرد
دیدن همسرش توی این حال اصلا چیزی نبود که انتظارش رو داشت
لحظه ای بخاطر اینکه اجازه داد به اینکه بیاد
لعنتی به خودش فرستاد اینها : واقعا متاسفم نمیدونم چرا یهو اینجوری شد.. ویوا حتا لب به الکل نزده .... نگله چیزی اخم آلودش رو از همسرش گرفتو به اینها که سعی میکرد حال دوستش رو توضیح بده داد
اما قبل از این چیزی بگه ویوا درحالی که از گردنش آویزان بود
تعادل بهم خورد و باعث شد جونگکوک دستش رو دوره کمرش حلقه کنه
و بدون اینکه جوابی به اینها بده دختر رو به سمته صندلی شاگرد برد و کمکش کرد روی صندلی بشینه و خودش هم سمته صندلی راننده برگشت
.....
ویوا روی صندلی شاگرد لم داد بود و موهای بلند لختهش روی شونه هاش ریخته بود و گونه هاش بخاطر نوشیدنی که خورده بود کمی گل انداخته بود .. چشم هایش نیمه بازش گرمای وصف نشدنی تمام بدنش رو میسوزند و با لبخند شیطنت آمیز دستش رو روی رون پای جونگکوک گذاشت و مدام کاری رو تکرار میکرد دست ظریف و کوچکش روی رون عضلانی جونگکوک مینشست
و نرم آروم انگشتاش روی پارچه شلوارش می کشید
اما جونگکوک بهخاطر شیطنت ناشیانهای دختر پوزخندی عصبی زد
و نیم نگاهی به دست دختر انداخت و دوباره نگاهش رو به جلو داد و خطاب به دختر با لحنی جدی غرید
جونگکوک : فقد توی این حال انقدر جرعت داری که باهام بازی کنی نه
اما قرار خیلی برات بد بشه خانم کوچولو
نگاهش لحظه ای روی لب های خندون نیمه باز ویوا موند قبلش محکم تر توی سینش کوبید و لحظه عصبانیت رو فراموش کرد اما خیلی زود نگاهش رو از دختر گرفت و یادآوری کرد که اون چیکار کرده و باعث شد
های دخترا متاسفم بابت تاخیر ولی واقعا شرایط مناسبی نداشتم دستم بد جوری سوخته و تایب کردن برام خیلی سخته اگه بدونید با که حالی این پارت ها رو نوشتم باورتون نمیشه پس ناامید نکنید که ارزش زحمتی که کشیدم رو داشته باشه
(๑˙❥˙๑) پارت 59 (๑˙❥˙๑)
از وقتی با اینها حرف زده بود اصلا متوجه نشده ماشین رو چطوری به اینجا رسوند ... به ماشینش تکیه داد و منتظر اومدن همسرش شد از استرس عصبانیت زبونش توی لپش فرو کرد
اصلا منظورم اینها رو از اینکه گفت [ حالش زیاد خوب نیست ] متوجه نمیشد تا اینکه چشم به همسرش اوفتاد که حتا توان ایستادن
روی پاهاش رو نداشت و درحالی که دختر دیگه بازوش رو گرفته بود از ویلا بیرون اومد
دختر با دید نصفه نیمه که داشت .. با دیدن جونگکوک بازوش رو از دست دوستش بیرون کشید و دستاش رو دوره گردن جونگکوک حلقه کرد و لبخنده مسخره زد و با لحنی کش دار و گیج گفت
ویوا : اووو ببین...کی اینجاست .. شوهر .. جونم ..
اما جونگکوک فکش از عصبانیت منقبض شده بود و دستاش رو مشت کرد
دیدن همسرش توی این حال اصلا چیزی نبود که انتظارش رو داشت
لحظه ای بخاطر اینکه اجازه داد به اینکه بیاد
لعنتی به خودش فرستاد اینها : واقعا متاسفم نمیدونم چرا یهو اینجوری شد.. ویوا حتا لب به الکل نزده .... نگله چیزی اخم آلودش رو از همسرش گرفتو به اینها که سعی میکرد حال دوستش رو توضیح بده داد
اما قبل از این چیزی بگه ویوا درحالی که از گردنش آویزان بود
تعادل بهم خورد و باعث شد جونگکوک دستش رو دوره کمرش حلقه کنه
و بدون اینکه جوابی به اینها بده دختر رو به سمته صندلی شاگرد برد و کمکش کرد روی صندلی بشینه و خودش هم سمته صندلی راننده برگشت
.....
ویوا روی صندلی شاگرد لم داد بود و موهای بلند لختهش روی شونه هاش ریخته بود و گونه هاش بخاطر نوشیدنی که خورده بود کمی گل انداخته بود .. چشم هایش نیمه بازش گرمای وصف نشدنی تمام بدنش رو میسوزند و با لبخند شیطنت آمیز دستش رو روی رون پای جونگکوک گذاشت و مدام کاری رو تکرار میکرد دست ظریف و کوچکش روی رون عضلانی جونگکوک مینشست
و نرم آروم انگشتاش روی پارچه شلوارش می کشید
اما جونگکوک بهخاطر شیطنت ناشیانهای دختر پوزخندی عصبی زد
و نیم نگاهی به دست دختر انداخت و دوباره نگاهش رو به جلو داد و خطاب به دختر با لحنی جدی غرید
جونگکوک : فقد توی این حال انقدر جرعت داری که باهام بازی کنی نه
اما قرار خیلی برات بد بشه خانم کوچولو
نگاهش لحظه ای روی لب های خندون نیمه باز ویوا موند قبلش محکم تر توی سینش کوبید و لحظه عصبانیت رو فراموش کرد اما خیلی زود نگاهش رو از دختر گرفت و یادآوری کرد که اون چیکار کرده و باعث شد
های دخترا متاسفم بابت تاخیر ولی واقعا شرایط مناسبی نداشتم دستم بد جوری سوخته و تایب کردن برام خیلی سخته اگه بدونید با که حالی این پارت ها رو نوشتم باورتون نمیشه پس ناامید نکنید که ارزش زحمتی که کشیدم رو داشته باشه
- ۱۵.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط