[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁷
فضای سر میز شام کلاً رفت تو هوا! لوک از لحن تند و بیرو دربایستیِ آلیس جا خورد و چنگالش روی بشقاب جیرنگ صدا داد.
عمه بومی اخمهاش رو کشید تو هم و خواست چیزی بگه، اما قبل از اینکه دعوا بالا بگیره، آینای از روی صندلیش نیمخیز شد.
آینا کلاً با مادرش هانی فرق داشت؛ یه دختربچه فوقالعاده شیرین، ساده و خوشذوق بود. با اون دستهای کوچولوش به آلیس اشاره کرد و با صدای بچگانه و بامزهش گفت:
«وای... تو چقدر شبیه پرنسسهای توی کارتونی! موهات خیلی قشنگه.»
هانی با حرص دست دخترش رو کشید و آروم گفت: «آینا! آروم بگیر، غذاتو بخور.»
اما همین تعریفِ صادقانه آینا، حسابی یخِ جمع رو شکست و لجبازیِ آلیس رو کمتر کرد. آلیس یه لبخند واقعی و کیوت به آینا زد؛ از همون لبخندهایی که چهره معصومش رو صد برابر جذابتر میکرد.
سونا با مهربونی رو به آلیس گفت: «غذاتو بخور عزیزم، حتماً خیلی خستهای.»
آلیس بیخیالِ نگاههای تندِ سوهوی و براندازهای رو اعصابِ لوک شد و شروع کرد به غذا خوردن. بقیه عمهها پچپچ میکردند، نینا از اونطرف میز مدام برعکس بقیه براش دست میتکوند و میخواست باهاش دوست بشه، ولی آلیس کلاً حواسش به اطرافش بود. داشت تکیتکی رفتار این خانواده رو زیر نظر میگرفت.
شام که تمام شد، آلیس بدون اینکه منتظر اجازه کسی بمونه، از سر میز بلند شد و رفت سمت حیاط بزرگ و دلباز عمارت تا یکم هوای تازه بخوره.
شب بود و هوای خنکی میآمد. آلیس دستهاش رو کرد توی جیبش و راه افتاد سمت انتهای باغ. اما هنوز چند قدم نرفته بود که صدای قدمهای یه نفر رو پشت سرش شنید.
چرخید و دید لوک با همون لبخند رو اعصاب و روی مخش، دست به جیب داره میاد سمتش.
لوک با یه لحن هـ . ـول و رو اعصاب گفت: «تنهایی توی باغ صفا نداره جوجه... یعنی بگم زنداداش؟ آخه حیفه تو با اون پسره یخمکک ازدواج کنی، وقتی من اینجام!»
آلیس ایستاد، چرخید سمتش و با چشمهای خاکستری و باریکشدهش زل زد بهش. هیچ ترسی توی قیافهش نبود، فقط پر از حرص و لجبازی بود:
«اولاً جوجه عمهته. ثانیاً یک قدم دیگه بیای جلوتر، کاری میکنم تا آخر عمرت نتونی رو پاهات راه بری. تستش مجانیه، میخوای امتحان کنی؟»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁷
فضای سر میز شام کلاً رفت تو هوا! لوک از لحن تند و بیرو دربایستیِ آلیس جا خورد و چنگالش روی بشقاب جیرنگ صدا داد.
عمه بومی اخمهاش رو کشید تو هم و خواست چیزی بگه، اما قبل از اینکه دعوا بالا بگیره، آینای از روی صندلیش نیمخیز شد.
آینا کلاً با مادرش هانی فرق داشت؛ یه دختربچه فوقالعاده شیرین، ساده و خوشذوق بود. با اون دستهای کوچولوش به آلیس اشاره کرد و با صدای بچگانه و بامزهش گفت:
«وای... تو چقدر شبیه پرنسسهای توی کارتونی! موهات خیلی قشنگه.»
هانی با حرص دست دخترش رو کشید و آروم گفت: «آینا! آروم بگیر، غذاتو بخور.»
اما همین تعریفِ صادقانه آینا، حسابی یخِ جمع رو شکست و لجبازیِ آلیس رو کمتر کرد. آلیس یه لبخند واقعی و کیوت به آینا زد؛ از همون لبخندهایی که چهره معصومش رو صد برابر جذابتر میکرد.
سونا با مهربونی رو به آلیس گفت: «غذاتو بخور عزیزم، حتماً خیلی خستهای.»
آلیس بیخیالِ نگاههای تندِ سوهوی و براندازهای رو اعصابِ لوک شد و شروع کرد به غذا خوردن. بقیه عمهها پچپچ میکردند، نینا از اونطرف میز مدام برعکس بقیه براش دست میتکوند و میخواست باهاش دوست بشه، ولی آلیس کلاً حواسش به اطرافش بود. داشت تکیتکی رفتار این خانواده رو زیر نظر میگرفت.
شام که تمام شد، آلیس بدون اینکه منتظر اجازه کسی بمونه، از سر میز بلند شد و رفت سمت حیاط بزرگ و دلباز عمارت تا یکم هوای تازه بخوره.
شب بود و هوای خنکی میآمد. آلیس دستهاش رو کرد توی جیبش و راه افتاد سمت انتهای باغ. اما هنوز چند قدم نرفته بود که صدای قدمهای یه نفر رو پشت سرش شنید.
چرخید و دید لوک با همون لبخند رو اعصاب و روی مخش، دست به جیب داره میاد سمتش.
لوک با یه لحن هـ . ـول و رو اعصاب گفت: «تنهایی توی باغ صفا نداره جوجه... یعنی بگم زنداداش؟ آخه حیفه تو با اون پسره یخمکک ازدواج کنی، وقتی من اینجام!»
آلیس ایستاد، چرخید سمتش و با چشمهای خاکستری و باریکشدهش زل زد بهش. هیچ ترسی توی قیافهش نبود، فقط پر از حرص و لجبازی بود:
«اولاً جوجه عمهته. ثانیاً یک قدم دیگه بیای جلوتر، کاری میکنم تا آخر عمرت نتونی رو پاهات راه بری. تستش مجانیه، میخوای امتحان کنی؟»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۳k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط