حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟
مسکن چه شد؟
کار چه شد؟
حاکم گفت:ممنونم که مرا آگاه کردی همه چیز درست میشود.
یکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید،
کسی چیزی نگفت،کسی نگفت گندم و شیر چه شد، کار و مسکن چه شد!
تنها از میان جمع یک نفر گفت:
حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۸)

ﺍﻣﺸﺐ ﻏﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﻣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑ...

یکپارچه عاشق باش.به همه هستی عشق بورز. هستی نظامی واحد است. ...

ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﯾﺪ…ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ…ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺫﻫﻦ ﺭ...

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اندمشتی اجل به بردن من گیر د...

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_5···کوک با همون خنده ترسناک : " بیا باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط