به تو وابسته شدم و تنهایی پیشِ رویم سکوت می کند....

به تو وابسته شدم و تنهایی پیشِ رویم سکوت می کند....

سر می کنم لای سینه ی تخت....

و کسی مرا به گُودِ سنجش چشم هایت هُل می دهد....

یک نفس درد می کشم....

تسکین، دستی ست که ساعت را فهمیده باشد....

وگرنه بی هنگام همه ی دوست داشتن را به آتش می کشم....

تمامِ شب می سوزد تخت، می سوزد سینه ام از درد....

و فردا، خستگی جاروی پیرمردی,

خاکسترم را از خاکِ گُودِ چشمانت کنار می زند....
دیدگاه ها (۱۱)

از دستت ساعت را باز می کنی, و دستانم زمان را از دست می دهند...

در سکوت، صدایی لاغر، مثلِ ران های مرگ.... بر تختی از بیمار...

بي هيچ سلاحي، روي صندلي ام مي نشينم.... و صداي كليد را مي ...

زندگی یه زمین فوتباله.... همیشه اون تیمی برنده نیست که زیبا...

پارت۵ویو نارومی+رسیدیمدازای از ماشین بیرون می‌پرد و خودش را ...

بررسی شعر «نه» از (ممد عارض) بخش نخستـــــــــــــــــــــــ...

پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط