✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت۱۵۲ (⁠♡)


سر تكون داد و ازم گرفت
لبخند زدم و خواستم پاشم که تند مچ دستمو گرفت و
گفت: تو امروز چته؟
-يعني چي چمه؟
دقیق صورتمو کند و کاو کرد و گفت:يعني حالت خوبه؟
خندیدم و گفتم:اره..چطور مگه؟
جیمین: -چيزي خوردي؟
متفکر گفتم ناهار؟ اره بیرون یه چیزی خوردم.
اخم کرد و گفت:نوشیدنی..
گنگ گفتم بعدش اب معدنی خوردم..چطور؟ تغییری ایجاد
میکنه؟
سعي كرد لبخند نزنه و اخم کرد و گفت:هااا کن...
چیکار کنم؟
کلافه گفت: الا نوشيدني خوردي؟
گنگ گفتم گفتم که آب..
دندوناشو به هم فشرد و گفت: منظورم الکلیه..
یه لحظه
بي حرف و بی حرکت نگاش کردم بعد یه دفعه
زدم زیر خنده و متعجب :گفتم فك كردي مستم؟
با شك گفت:نيستي؟
نه.. معلومه که نه. باور کن..هیچی نخوردم..
و محکم و جدی :گفتم قانون شماره.. شماره.. گنگ گفتم شماره شو یادم نمیاد ولي.. و دوباره محکم گفتم گفتی حق ندارم مشروب و نوشيدني
الكي بخورم. چه الان و چه بعد بارداري.. اينم هاا...
و تو صورتش هااا کردم
خيلي عميق و خیره و گنگ نگام کرد. لبخند خيلي عميقي زدم و گفتم: فقط خوبم...همین..
و شونه بالا انداختم و تند بلند شدم.
گوجه و خیار و خیارشور خرد کردم و با پنیر و نون روي
میز گذاشتم و بلند گفتم شام
اومد پشت میز نشست. روبروش نشستم.
هنوز متعجب و گنگ بود و هیچ جوره این تغییر خلق و خو و رفتارم تو کتش نمیرفت.
مشغول خوردن شدم اما فکرم پیش بيکاري هاي روزام
بود.
شاید بد نبود براي خودم یه منبع درآمد و البته سرگرمي
پیدا میکردم
شبانه روز بیکار بودن سخت بود..مخصوصا براي مني
بیشتر عمرم رو کار کردم.
واسه همین دهن باز کردم و گفتم: من..
سر بلند کرد و نگام کرد. که نمیدونستم چطور بگم..
جیمین: خوب؟تو چي؟
کلافه گفتم از خونه نشيني خسته شدم..فك كردم شاید یه
كاري.. اخم باريكي كرد و بین حرفم گفت: مثل اینکه یادت رفته چرا اومدي اينجا..
با غیض گفتم یادم نرفته.. فقط.. اونجور که دکتر گفت..یه
۲ ماهي بايد صبر کنیم و بعدشم. من از پیش برمیام.. جدي گفت یه مشغوليتي تو خونه براي خودت جور کن..
مثلا؟
جیمین: چه میدونم..كلاس موسيقي برو..ساز یاد بگیر..کلاس زبان.. نمیدونم..هرچي که دوست داري..ولي كار نه..نه يك ماه و نیم زمان زیادیه برای کار کردن و نه دوست دارم بري
سرکار..
کلافه گفتم باید باب میل شما باشه دیگه آره
دیدگاه ها (۲)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۵۳ (⁠♡)کلافه گفتم باید باب میل ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۴ (⁠♡)خيلي يهويي و غيرمنتظره ...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۵۱ (⁠♡) رفتم داخل و دست به سین...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۵۰ (⁠♡) تند پالتومو و کلیدخونه ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۹خانوماا.. صبحت بخير.. و دست...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۳چه حس و حالی داره مهندس.. ب...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط