گفتی با چراغ بیا!

گفتی با چراغ بیا!
گفتی برایم دریچه ای بیاور رو به ازدحام کوچه ی خوشبخت!
ببخش بانو...
بی چراغ آمده ام که چراغی نمانده در این شهر...
عوضش تا دلت بخواهد دلتنگی و سکوت آورده ام...

کوته نظران نقش تو را از حافظه ی شهر پاک میکنند،
از کتابها،
از کتابخانه ها،
از تقویم ها،
از شعرهایت حتی...!
اما دستشان به رویا های ما که نخواهد رسید!

در این شهرِ متروک ِ بی فروغ،
جای تو خالیست
و من
از نهایتِ شب حرف میزنم...
دیدگاه ها (۱)

وقتی دیگران را قضاوت می‌کنی، آنها را نه، بلکه خودت را تعریف ...

این روز ها همه شاعر شده اندو از تو می گویند تو در خیال همه چ...

کلاغ با قار قار خشک گلویش چیزی گفت که کوهها بی حوصله در کله ...

هرگز با احمق ها بحث نکنید،آنها اول شما را تا سطح خودشان پایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط