سانزو آروم رد خون رو دنبال کرد تا رسید به بدن پاره پاره ش
سانزو آروم رد خون رو دنبال کرد تا رسید به بدن پاره پاره شده. و خونی نانسی
لباسش پاره شده بود و از بدنش خون میومد
تمام بدنش کبود شده بود بعضی از جاهای بدنش رسما با چاقو خط کشیده بود و جای انگشت هایی که محکم روی بدنش گرفته شده بود تا تقلا نکنه خیلی خوب معلوم میشد
سانزو با دین این صحنه ناخودآگاه روی زانوهاش افتاد و قطره های اشک از چشمایی که هنوز تو شوک بود میریخت اونم بدون مکث یا صدا
سریع دستشو گذاشت رو بدن سرد نانسی
خون دستاشو رنگ کرد
دستاشو آورد بالا و گذاشت روی صورتش بلند اروده زد
_ نانسییییییییییییییی!!!
سانزو شروع کرد به بلند زار زدن و بدن نانسی رو توی بغلش فشردن
_ ببخشید نانسی......... همش تقصیر منه.. اگه اون شب من.. من نانسی میدونی من... خیلی عاشقتم
خیلی دوست دارم... شرمنده که دیر گفتم میدونم الان دیگه فرقی به حالت نداره
مطمئنم همیشه دنبال یه سقف بودی دنبال یه آدمی که بتونی بهش تکیه کنی.... شرمنده که نتونستم اون شخص باشم... شاید... شاید اگه این کلمات زودتر بهت میگفتم اون موقعی که بدنت هنوز گرم و نرم بود با چشمای پر از معصومیت و مهربونیت دست روی صورتم میذاشتی و بغلم میکردی... شاید چشمات برق میزد همون برق همیشگی ... اما حالا حتی بهم... حتی بهم نگاهم نمیکنی
نانسی منم دوست دارم... عاشقتم واقعا متاسفم
و سانزو توی اون خونه سرد و تاریک گریه کرد بخاطر از دست دادن معشوقش نانسی
کوکو بعد از دیدن اون ویدیو حالا دیگه همچی رو فهمیده بود و خون جلو چشماشو گرفته بود
کوکو : اون جنده از اولشم با من فقط بخاطر پول بود
راستش من میدونم میا کجاست اون ______هست
ران سریع به سمت تلفنش حرکت کرد و به سانزو زنگ زد
از طرفی سانزو که توی گوشه خونه مثل یه تیکه گوشت و معتاد بیچاره بی همه چیز افتاده بود و به بدن سرد نانسی نگاه میکرد
اون متوجه گوشیش نبود متوجه هیچی نبود اون فقط داشت به اشتباهاتش فک میکرد
اوه اون اشتباه هارو نمیکرد شاید نانسی الان زنده بود
اون به صدای آخر پشت گوشی نانسی فک میکرد
" من.. همیشه... دوست... داش.. داشتم"
سانزو اشکاش بی صدا و بی جون از چشماش میچکید
به سمت گوشیش نگاه کرد و قطعش کرد
سمت بدن نانسی حرکت کرد دستای بی جون نانسی رو گذاشت روی کمر خودش و خودشم دستاشو گذاشت روی کمر خونی نانسی
کنارش دراز کشید و پیشونیش چسبوند به سر نانسی و سرشو بوسید
و بعد هم چشماش رو بست
دستای نانسی رو تو دستاش گرفت و پشت سرهم به دستای خودش فشار میداد
که یهو متوجه یه چیزی شد... لبهای نانسی خیلی آروم حرکت میکردن چیزی نمیگفتم اما خیلی کم حرکت میکردن
سانزو از جا پرید و اشکاشو پاک کرد و به سمت سینه ی نانسی حمله ور شد و سرشو گذاشت روی قلب اون
نانسی خیلی کند و کم قلبش هنوز میزد
سانزو بدون هیچ معطلی نانسی رو مدل پرنسسی بغل کرد و برد تو ماشین و گذاشتش روی صندلی عقب، سرشو برگردوند عقب
_ نانسی نگران نباش خواهش میکنم طاقت بیار الان میبرمت بیمارستان
سانزو با نهایت سرعت گاز داد و سریع به ران زنگ زد و قضیه رو بهش گفت و رانم گفت که میا جاش پیدا شده
_ خیلی خوب بگیرش و یه جا نگهش دار تا خودم بهش رسیدگی کنم
سانزو رسید و سریع نانسی رو برد بیمارستان
گرستارها تا حال نانسی رو دیدن سریع یه برانکارد آوردن و اون رو راهی اتاق عمل کردن
وقتی داشتن نانسی رو میبردن سانزو درحالی که کنار تختش میدوید آروم تو گوشش زمزمه کرد
_ نانسی خواهش میکنم سریع تر خوب شو تا باهم شادترین خانواده دنیارو بسازیم و تا ابد باهم زندگی کنیم
سانزو خیلی ناامید بود مخصوصا اونموقع که فکر میکرد نانسی دیگه مرده
اما حالا یه جرقه امیدی درون اون زنده شده بود اون اطمینان داشت که نانسی دختر خیلی قویه اما بازم میترسید
اون به دکترا گفت هرچقدر پول بخواید بهتون میدم فقط تمام تلاشتون رو بکنید
( راستی سانزو کلاه و ماسک زده بود برای اینکه کسی تو بیمارستان نشناستش )
عمل نانسی یک شبانه روز طول کشید و بلاخره دکتر از اتاق اومد بیرون
_ از جا پریدن * چی شد؟ حالش چطوره؟ خوبه دیگه نه؟
دکتر ماسکشو زد پایین
سندروم تموم کردن سناریو تو جاهای حساس دارم شرمنده 🎀
فداتون شم مشتیا
حتجی خدایی نانسی رو بکشم یا بزارم بچم زندگیشو کنه
راستی امشب شاید پارت بعدی رو هم بدم البته دم دمای صبح چون میدونید که بنده خفاشم 🎀
لباسش پاره شده بود و از بدنش خون میومد
تمام بدنش کبود شده بود بعضی از جاهای بدنش رسما با چاقو خط کشیده بود و جای انگشت هایی که محکم روی بدنش گرفته شده بود تا تقلا نکنه خیلی خوب معلوم میشد
سانزو با دین این صحنه ناخودآگاه روی زانوهاش افتاد و قطره های اشک از چشمایی که هنوز تو شوک بود میریخت اونم بدون مکث یا صدا
سریع دستشو گذاشت رو بدن سرد نانسی
خون دستاشو رنگ کرد
دستاشو آورد بالا و گذاشت روی صورتش بلند اروده زد
_ نانسییییییییییییییی!!!
سانزو شروع کرد به بلند زار زدن و بدن نانسی رو توی بغلش فشردن
_ ببخشید نانسی......... همش تقصیر منه.. اگه اون شب من.. من نانسی میدونی من... خیلی عاشقتم
خیلی دوست دارم... شرمنده که دیر گفتم میدونم الان دیگه فرقی به حالت نداره
مطمئنم همیشه دنبال یه سقف بودی دنبال یه آدمی که بتونی بهش تکیه کنی.... شرمنده که نتونستم اون شخص باشم... شاید... شاید اگه این کلمات زودتر بهت میگفتم اون موقعی که بدنت هنوز گرم و نرم بود با چشمای پر از معصومیت و مهربونیت دست روی صورتم میذاشتی و بغلم میکردی... شاید چشمات برق میزد همون برق همیشگی ... اما حالا حتی بهم... حتی بهم نگاهم نمیکنی
نانسی منم دوست دارم... عاشقتم واقعا متاسفم
و سانزو توی اون خونه سرد و تاریک گریه کرد بخاطر از دست دادن معشوقش نانسی
کوکو بعد از دیدن اون ویدیو حالا دیگه همچی رو فهمیده بود و خون جلو چشماشو گرفته بود
کوکو : اون جنده از اولشم با من فقط بخاطر پول بود
راستش من میدونم میا کجاست اون ______هست
ران سریع به سمت تلفنش حرکت کرد و به سانزو زنگ زد
از طرفی سانزو که توی گوشه خونه مثل یه تیکه گوشت و معتاد بیچاره بی همه چیز افتاده بود و به بدن سرد نانسی نگاه میکرد
اون متوجه گوشیش نبود متوجه هیچی نبود اون فقط داشت به اشتباهاتش فک میکرد
اوه اون اشتباه هارو نمیکرد شاید نانسی الان زنده بود
اون به صدای آخر پشت گوشی نانسی فک میکرد
" من.. همیشه... دوست... داش.. داشتم"
سانزو اشکاش بی صدا و بی جون از چشماش میچکید
به سمت گوشیش نگاه کرد و قطعش کرد
سمت بدن نانسی حرکت کرد دستای بی جون نانسی رو گذاشت روی کمر خودش و خودشم دستاشو گذاشت روی کمر خونی نانسی
کنارش دراز کشید و پیشونیش چسبوند به سر نانسی و سرشو بوسید
و بعد هم چشماش رو بست
دستای نانسی رو تو دستاش گرفت و پشت سرهم به دستای خودش فشار میداد
که یهو متوجه یه چیزی شد... لبهای نانسی خیلی آروم حرکت میکردن چیزی نمیگفتم اما خیلی کم حرکت میکردن
سانزو از جا پرید و اشکاشو پاک کرد و به سمت سینه ی نانسی حمله ور شد و سرشو گذاشت روی قلب اون
نانسی خیلی کند و کم قلبش هنوز میزد
سانزو بدون هیچ معطلی نانسی رو مدل پرنسسی بغل کرد و برد تو ماشین و گذاشتش روی صندلی عقب، سرشو برگردوند عقب
_ نانسی نگران نباش خواهش میکنم طاقت بیار الان میبرمت بیمارستان
سانزو با نهایت سرعت گاز داد و سریع به ران زنگ زد و قضیه رو بهش گفت و رانم گفت که میا جاش پیدا شده
_ خیلی خوب بگیرش و یه جا نگهش دار تا خودم بهش رسیدگی کنم
سانزو رسید و سریع نانسی رو برد بیمارستان
گرستارها تا حال نانسی رو دیدن سریع یه برانکارد آوردن و اون رو راهی اتاق عمل کردن
وقتی داشتن نانسی رو میبردن سانزو درحالی که کنار تختش میدوید آروم تو گوشش زمزمه کرد
_ نانسی خواهش میکنم سریع تر خوب شو تا باهم شادترین خانواده دنیارو بسازیم و تا ابد باهم زندگی کنیم
سانزو خیلی ناامید بود مخصوصا اونموقع که فکر میکرد نانسی دیگه مرده
اما حالا یه جرقه امیدی درون اون زنده شده بود اون اطمینان داشت که نانسی دختر خیلی قویه اما بازم میترسید
اون به دکترا گفت هرچقدر پول بخواید بهتون میدم فقط تمام تلاشتون رو بکنید
( راستی سانزو کلاه و ماسک زده بود برای اینکه کسی تو بیمارستان نشناستش )
عمل نانسی یک شبانه روز طول کشید و بلاخره دکتر از اتاق اومد بیرون
_ از جا پریدن * چی شد؟ حالش چطوره؟ خوبه دیگه نه؟
دکتر ماسکشو زد پایین
سندروم تموم کردن سناریو تو جاهای حساس دارم شرمنده 🎀
فداتون شم مشتیا
حتجی خدایی نانسی رو بکشم یا بزارم بچم زندگیشو کنه
راستی امشب شاید پارت بعدی رو هم بدم البته دم دمای صبح چون میدونید که بنده خفاشم 🎀
- ۷۵۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط