**Part *

**Part *

_شرکت_

هر پنج نفرشون در شرکت قدم برمی‌داشتن و کارکنان به دخترِ وسطِ آنها خیره شده بودن.

منشی طرفشون آمد.

منشی: «خوش آمدید.»

جیمین دستش روی شانۀ لارا قرار داد و اونو بهش نزدیک کرد.

جیمین: «ایشون خواهر من هستن کیم لارا، از این به بعد توی واحد مد رئیس هست.»

لارا: «از آشنایی باهاتون خوشبختم.» (تعظیم کرد)

منشی: «از دیدار باهاتون خوشحالم خانم.»

جیمین: «دفترشو بهش نشون بده و تمام چیزهایی که مهم و نیازه بهش بگو.»

منشی: «چشم رئیس.»

جیمین پیشونیِ دختر رو بوسید و با لبخند گرم بهش خیره شد.

جیمین: «موفق باشی.»

لارا در جوابش لبخندی زد.

لارا: «خیلی ممنون.»

جین: «خانم رئیس، کارتو بهت تبریک می‌گم.»

لارا: «خخخ ممنون.»

تهیونگ: «بترکون لارا!»

لارا: «از پسش برمی‌آیم.»

جونگ‌کوک: «فکر نکنم...» (سرشو خم کرد) «... وقتی باختی جایزه مشخص می‌کنم (چشمک).»

لارا: «کسی که می‌بازه توئه نه من.»

جونگ‌کوک: «خواهیم دید.»

لارا رو به منشی کرد و گفت:

لارا: «کجا باید بریم؟!‌»

---

_دفتر_

کیفشو روی میز گذاشت و از پنجره بزرگ اتاق به منظره شهری خیره شد.

لارا: «چه قشنگه!»

منشی برگه‌های روبه‌روی دختر رو گرفت و گفت:

منشی: «بفرمایید خانم.»

لارا برگه‌ها را از دستش گرفت.

لارا: «اینا چیه؟»

منشی: «شرکت زیاد توی مد فعالیت نداشته و برای شروع دوباره باید چند تا فرم پر کنید.»

لارا: «حتماً.»

لارا: «راستی، اون چیزهای مهمی که جیمین گفت بهم بگی چیان؟»

منشی: «یه چند تا قوانین فرعی هستن.»

---

_دو ساعت بعد_

سرشو روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.

لارا: «ای خدایا، چرا اینجا این‌قدر کار داره!»

منشی: «حتماً خیلی خسته شدید، می‌خواهید برم براتون قهوه بیارم؟»

لارا: «نه ممنون، نیازی نیست؛ تا ساعت ناهار چقدر مونده؟»

منشی: «دو ساعت دیگه خانم.»

لارا: «وای خدا، خیلیه!»

دستی میان موهای ژولیده‌اش کشید، صندلی رو به طرف شهر چرخاند و به منظرۀ آفتابی چشم دوخت.

لارا: «نه، من نمی‌تونم...»

منشی: «نمی‌تونید؟»

لارا: «نمی‌تونم به این زودی از اون فضایی ببازم؛ بهش نشون می‌دم برنده این بازی کیه.»

سریع از روی صندلی بلند شد و با ظاهری سرحال مشغول کارش شد. با صدای سرزنده حرف زد:

لارا: «برو پرونده‌ها رو بیار.»

منشی: «چشم خانم.» (از دفتر بیرون رفت)

لارا: «ازت نمی‌بازم فضایی!»

---

_شب، عمارت_

سرشو روی کابینت گذاشت.

لارا: «چقدر خسته شدم!»

جیمین: «بهت گفتم سرت خیلی کار می‌ریزه.»

لارا: «بیشتر از چیزی بود که انتظارشو داشتم.»

جین: «برو بخواب.»

لارا: «این‌قدر خسته‌ام که حالِ خوابیدن هم ندارم.»

تهیونگ: «می‌خوای دیگه کار نکنی؟»

سرشو برداشت و دستش روی سنگ کابینت گذاشت.

لارا: «نه.»

تهیونگ: «بخاطر اینکه خسته شدی گفتم.»

لارا: «هر چقدر هم خسته شده باشم، از اون فضایی نمی‌بازم.»

جیمین: «منظورت از فضایی، جونگ‌کوکه؟ خخخخ»

جین: «فضایی؟ هع، بهش می‌خوره!»

لارا: «هر چقدر هم که خسته شده باشم، در مورد اینکه کار نکنم جلوی فضایی نمی‌گی!»

جونگ‌کوک: «در مورد چی؟»

به طرف صدا چرخیدن.

تهیونگ: «چقدر حموم رفتنت طولش دادی، مردیم از گشنگی!»

جین: «چطوری فضایی، خخخ!»

جونگ‌کوک: «یاااا، جلوی اینا لقب منو گفتی؟!‌»

لارا:...



شرط
لایک =۱۵
کامنت=۵
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

سناریو

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط