𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
_بخش چهارم_
جولیت_
بعد از ظهر_
من یک ماهی ام.ماهی ای که همیشه در شرف خفه شدن است.ضعیفم و محتاج به آب.محتاج به حمایت و با تمام قلبم می‌گویم کاش اینطور نبود.ولی جهان بی رحم است و من در تمام کیهان یک ذره بی ارزشم.حالا که دارم به دست پدر خودم کشته می‌شوم این را می‌دانم.همیشه برای سوال بود که آدم پیش از مرگ چه می‌بیند،چه می‌شنود و به چه فکر می‌کند.ولی حالا می‌دانم.حالا دارم حسرت هایم را می‌بینم آنها را می‌شنوم و به آنها فکرمی‌کنم.کاش آدم قوی تری بودم.کاش جهان اینگونه با من سر ناسازگاری نداشت کاش کمی با عرضه بودم...ولی هیچی نیستم صدای محوی می‌شنوم وناگهان نور به چشمانم هجوم می‌آورد.اکسیژن به ریه هایم می‌رسد و به زندگی برمی‌گردم.نمی‌دانم کی و چجوری ولی سوروس دارد توبیاس را می‌کشد.پوچی در آغوشم گرفته و رهایم نمی‌کند‌.هر ثانیه به من یادآوری می‌کند که هیچ نیستم سعی می‌کنم سوروس را عقب بکشم سعی می‌کنم داد بزنم و حضورم را یادآوری کنم.ولی آنها فقط یادگرفته اند درباره کلیت من حرف بزنند نه ماهیتم.بخاطر من دعوا می‌کنند ولی به حرف هایم خودم گوش نمی‌دهند سر من غیرتی می‌شوند ولی حاضر نیستند نظر خودم را درباره زندگی ام بپرسند.من یک واسطه برای ابراز وجودشان هستم.وسیله ای برای اثبات خودشان به جامعه.یک آهوی بیگناه که صید گرگ های بیرون از خانه می‌شود.ولی صادقانه بگویم،هرچه می‌کشم از دست گرگ های داخل خانه است.سوروس نرم و ملایم و ساکت است.از من حمایت می‌کند و هیچوقت حضورم را فراموش نمی‌کند ولی هیچوقت آنقدر محرم نمی‌داندم که با من حرف بزند.همیشه حق برادری اش را ایفا می‌کند ولی نمی‌گذارد من هم در مقابل خواهرش باشم.دلم می‌خواهد باشم.می‌خواهم فریاد بزنم و حضورم را یادآوری کنم.نمی‌دانم حالا که نجات پیدا کردم حالم بهتر است یا وقتی زیر شکنجه توبیاس بودم.تا اینکه مامان می‌رسد اوضاع را سامان می‌دهد و مرا از غول بی شاخ و دم پوچی آزاد می‌کند او مرا با غرور دختر خودش خطاب می‌کند.به خودم و وضعیتم نگاه می‌کند نه جنسیتم.دست های مامان همیشه شفا بودند.مامان دست به هرجا بزند از آن شکوفه می‌روید.مامان نصف فرشته و نصف شیطان است.عاشقش هستم.وقتی از کنار جنازه پدر تازه مرده ام رد می‌شوم تا به مادرم برسم نفسم خیلی راحت از گلویم بالا و پایین می‌رود.انگار زنجیر نامرئی جبر و ستم پدرم بلاخره از گردنم باز شده.مادرم خون گوشه لبم را پاک می‌کند قربان صدقه ام می‌رود و لوسم می‌کند همان مراحل را با سوروس هم طی کرد.سوروس برای پدرمان قبر می‌کند.اجازه نمی‌دهد من و مامان به جنازه دست بزنیم یا روند را تماشا کنیم.او را خاک می‌کند و برمی‌گردد چمدانش را جمع می‌کند. وخیلی زودتر از تصور خودش را جمع و جور کرد.مثل همیشه.و من هنوز خمیده ام.هنوز پاره پاره و غرق شرمم.من ولگرد نیستم من تیشه به ریشه خانواده ام نزدم من اسمم را نقل مجلس ها نکرده ام من به نیت درس و مشق دنبال پسر ها نیوفتاده ام.من فقط عاشق شدم.برای اولین بار در عمرم.بله من ضعیفم.بیشتر از چیزی که نشان می‌دهم.غمگینم.بیشتر از آن چیزی که اشک های پنهانی ام بتوانند روایت کنند و خسته ام.بیش از آنکه خوابی طولانی تر از اصحاب کهف سرحالم بی‌آورد اما فاحشه نیستم.سوروس مقاومتم را می‌شکند.وقتی که تشکر می‌کنم و او طوری رفتار می‌کند که انگار لازم نبوده تشکر کنم...ناگهان حس می‌کنم هنوز اینجا هستم.حضور دارم.کسانی مرا دوست دارند و مرا می‌بینند‌.نامرئی نیستم.لازم نیست همکلاسی هایم را کتک بزنم تا بدانند که هستم.مرا به خاطر بیاورند.بی اراده برای اولین بار بغلش می‌کنم.توی آغوشش گریه می‌کنم و در گرداب نیستی فرو می‌روم.نمی‌دانستم انقدر برادرم را دوست دارم.برادر دوست داشتنی قدبلند مهربانم..‌.برادر شریف و نه چندان پرحرفم.
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش دوم_ ریچل_به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آ...

دستت را که میگیرممی دانم ناب تر از تو دست های تو دستی نیست !...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط