part:31
part:31
کیسه بوکس ات اسلاید دوم
ات با پا زده بود به کیسه بوکسش جوری که افتاده بود روی زمین و چند تا از کاشی های زمین شکسته بود،میرن با تعجب به کاشی های شکسته وات نگاه میکرد و اعضا هم با تعجب به ات نگاه میکردن
نامجون:آه ..... فکر کردم بلایی سرت اومده ......تا بیام اینجا صد بار مردم و زنده شدم ..... (نامجون اومد سمت ات ودستاشو روی شونه ی ات گذاشت) خوبی چیزیت که نشد .... چرا مواضب خودت نیستی اگر چیزیت میشد چی
ات: چرا انقدر بزرگش میکنی حالا که چیزی نشده
نامجون:خدایا این ریلکسیت داره دیوونم میکنه
ات:(خنده)
همه :حالت خوبه
ات:(ات لایک نشون میده)عالی
که نامجون چشمش به اتاق خواهرش افتاد
نامجون: اینجا کی اینجوری شده
ات: چجوری مگه
که همه به اتاق ات نگاه کردن
نامجون:تم تقریباً طوسی مشکی ، وسایل ورزشی .... تو چت شده
ات: نامجون باز شروع نکن ..... من میرم آب بخورم
ات داشت میرفت سمت در که دید جیمین به چارچوب تکیه داده بود و به ات نگاه میکرد و ات رفت سمت جیمین با سردی به جیمین نگاه کرد و جیمین خودشو کنار کشید تا ات بره بیرون
نامجون:آخ خدا من از دست این دختر چیکار کنم .... ما هم بریم پایین
همه رفتن پایین
ویو ات:
امروز قرار بود باهیونجین حرف بزنم پس زود آماده شدم راه افتادم سمت کافه نزدیک دانشگاه
(ات پیاده میره)
چند مین بعد
به کافه رسیدم و هیونجین رو دیدم رفتم سمتش
هیونجین:سلام پرنسس
ات:(تک خنده) سلام(نشست رو صندلی)
هیونجین:ات چی شده انگار حالت خوب نیست (نگران)
ات:درسته حالم خوب نیست اما با چیزی که من میگم حالت بدتر از من میشه
هیونجین:یعنی چی چی شده(ترس)
ات:خب (قضیه جیمین و رُزی رو بهش میگه)
هیونجین:چی(شوک)(با شتاب از روی صندلی بلند میشه) باید به اینا یه درس خوب داد(میخواست بره که ات دستشو رو میگیره
ات:اگر بخوای اینطوری پیش بری نمی تونیم انتقام بگیرم
هیونجین هوفی از سر کلافگی میکشه
ات:حالا بریم دانشگاه داره دیر میشه
ویو ورودی دانشگاه:
ات :
درحال بحث کردن با هیونجین بودم که با صحنهای که دیدم یک لحظه خشکم زد......
ادامه دارد
لطفاً حمایت کنید،💗
کیسه بوکس ات اسلاید دوم
ات با پا زده بود به کیسه بوکسش جوری که افتاده بود روی زمین و چند تا از کاشی های زمین شکسته بود،میرن با تعجب به کاشی های شکسته وات نگاه میکرد و اعضا هم با تعجب به ات نگاه میکردن
نامجون:آه ..... فکر کردم بلایی سرت اومده ......تا بیام اینجا صد بار مردم و زنده شدم ..... (نامجون اومد سمت ات ودستاشو روی شونه ی ات گذاشت) خوبی چیزیت که نشد .... چرا مواضب خودت نیستی اگر چیزیت میشد چی
ات: چرا انقدر بزرگش میکنی حالا که چیزی نشده
نامجون:خدایا این ریلکسیت داره دیوونم میکنه
ات:(خنده)
همه :حالت خوبه
ات:(ات لایک نشون میده)عالی
که نامجون چشمش به اتاق خواهرش افتاد
نامجون: اینجا کی اینجوری شده
ات: چجوری مگه
که همه به اتاق ات نگاه کردن
نامجون:تم تقریباً طوسی مشکی ، وسایل ورزشی .... تو چت شده
ات: نامجون باز شروع نکن ..... من میرم آب بخورم
ات داشت میرفت سمت در که دید جیمین به چارچوب تکیه داده بود و به ات نگاه میکرد و ات رفت سمت جیمین با سردی به جیمین نگاه کرد و جیمین خودشو کنار کشید تا ات بره بیرون
نامجون:آخ خدا من از دست این دختر چیکار کنم .... ما هم بریم پایین
همه رفتن پایین
ویو ات:
امروز قرار بود باهیونجین حرف بزنم پس زود آماده شدم راه افتادم سمت کافه نزدیک دانشگاه
(ات پیاده میره)
چند مین بعد
به کافه رسیدم و هیونجین رو دیدم رفتم سمتش
هیونجین:سلام پرنسس
ات:(تک خنده) سلام(نشست رو صندلی)
هیونجین:ات چی شده انگار حالت خوب نیست (نگران)
ات:درسته حالم خوب نیست اما با چیزی که من میگم حالت بدتر از من میشه
هیونجین:یعنی چی چی شده(ترس)
ات:خب (قضیه جیمین و رُزی رو بهش میگه)
هیونجین:چی(شوک)(با شتاب از روی صندلی بلند میشه) باید به اینا یه درس خوب داد(میخواست بره که ات دستشو رو میگیره
ات:اگر بخوای اینطوری پیش بری نمی تونیم انتقام بگیرم
هیونجین هوفی از سر کلافگی میکشه
ات:حالا بریم دانشگاه داره دیر میشه
ویو ورودی دانشگاه:
ات :
درحال بحث کردن با هیونجین بودم که با صحنهای که دیدم یک لحظه خشکم زد......
ادامه دارد
لطفاً حمایت کنید،💗
- ۱۵۸
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط