The Rift Between Us
" The Rift Between Us "
part"¹⁰
,, زوئی ,,
در اتاق با صدای تق مانندی باز شد انورا با سینی که در دست داشت وارد اتاق شد با ملایمت سمت دختر که کنار تخت مادرش نشسته رفت و با مهربانی لب زد ,, برات غذا آوردم امیدوارم دوست داشته باشی ,, اما دختر بدون توجه به آن به نقطه نامعلومی خیره بود ,, چند روزه لب به آب و غذا نزدی این کارو با خودت نکن مریض میشی ,, اما دختر باز هم حرکتی نکرد ,, میدونم درمان میکن.. ,, حرف انورا تموم نشده بود که دختر بلد شد و دستشو محکم زد به سینی و همه ی غذاهارو ریخت و با داد و گریه گفت ,, نمیکنی نمیتونی درکم کنی تاحالا تو همچین موقعیتی بودی؟کنار قاتل پدر و مادرم زندگی میکردم و کور کورانه اونو مثل پدرم دوست داشتم ، فکر میکردم مادرم مرده و هر سال براش عزاداری میکردم ولی زندست اینجا ، تموم زندگیم دروغ بوده ، تموم چیزایی که میدونستم تمام تصویرم ,, روی با عجله وارد اتاق شد ,, اینجا چخبره ,, انورا با لکنت گفت ,, من من ف..قط براش غ..را آوردم ولی اون عص..بانی شد و... ,, روی گفت ,, باشه برو بیرون ,, اشکای دختر پشت سر هم میریخت پسر بازویش را گرفت و از کنار تیکه شیشه های سکته ظرف ها دورش کرد ، دستش زخمی شده بود و خون میریخت ولی انگار حتی متوجه اش هم نشده بود ، پسر اونو دنبال خودش از اتاق بیرون برد و آن رو به اتاق خود دختر برد ، از جادویش برای درمان زخم دختر استفاده کرد
بعد از درمان دست دختر از جایش بلند شد و رو به ندیمه ها گفت ,, مراقبش باشید ,, و از اتاق خارج شد
🤍
part"¹⁰
,, زوئی ,,
در اتاق با صدای تق مانندی باز شد انورا با سینی که در دست داشت وارد اتاق شد با ملایمت سمت دختر که کنار تخت مادرش نشسته رفت و با مهربانی لب زد ,, برات غذا آوردم امیدوارم دوست داشته باشی ,, اما دختر بدون توجه به آن به نقطه نامعلومی خیره بود ,, چند روزه لب به آب و غذا نزدی این کارو با خودت نکن مریض میشی ,, اما دختر باز هم حرکتی نکرد ,, میدونم درمان میکن.. ,, حرف انورا تموم نشده بود که دختر بلد شد و دستشو محکم زد به سینی و همه ی غذاهارو ریخت و با داد و گریه گفت ,, نمیکنی نمیتونی درکم کنی تاحالا تو همچین موقعیتی بودی؟کنار قاتل پدر و مادرم زندگی میکردم و کور کورانه اونو مثل پدرم دوست داشتم ، فکر میکردم مادرم مرده و هر سال براش عزاداری میکردم ولی زندست اینجا ، تموم زندگیم دروغ بوده ، تموم چیزایی که میدونستم تمام تصویرم ,, روی با عجله وارد اتاق شد ,, اینجا چخبره ,, انورا با لکنت گفت ,, من من ف..قط براش غ..را آوردم ولی اون عص..بانی شد و... ,, روی گفت ,, باشه برو بیرون ,, اشکای دختر پشت سر هم میریخت پسر بازویش را گرفت و از کنار تیکه شیشه های سکته ظرف ها دورش کرد ، دستش زخمی شده بود و خون میریخت ولی انگار حتی متوجه اش هم نشده بود ، پسر اونو دنبال خودش از اتاق بیرون برد و آن رو به اتاق خود دختر برد ، از جادویش برای درمان زخم دختر استفاده کرد
بعد از درمان دست دختر از جایش بلند شد و رو به ندیمه ها گفت ,, مراقبش باشید ,, و از اتاق خارج شد
🤍
- ۴۹
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط