Part

Part:24

موج های که چندین برابر جثه ریز دختر بود.
پیوسته در حال سقوط بر روی اون بودن.
جریان آب مشخص نبود، و از یک گوشه به گوشه دیگه کشیده میشد. همین که سرش رو برگردوند با موج عظیمی مواج شد.
وقتی برای فرار نداشت، اما تلاش های آخرش رو میکرد.
موج روی دختری که به سختی برای نجات جونش شنا میکرد فرود اومد.

که همون لحظه امیلی از خواب بیدار شد.
با دهان باز سعی میکرد هوا رو به ریه های تشنه‌اش برسونه.
بعد تحلیل محیط دور. متوجه شد که کابوسی بیش نبوده.
قبل از برداشتن شیء بلوری کنار تخت، تکه چوبی که برای جلوگیری از ورود خاک و حشره‌ها بود برداشت.
با تمام توانی که براش مونده بود سعی کرد اون ماده بی‌رنگ رو ببلعه.

مدت زیادی از آخرین کابوسش می‌گذشت.
و امیلی فکر می‌کرد که اون دوران کزایی تموم شده‌.
شب های بسیاری که برای بیدار نشدن والدینش در سکوت اشک ریخت.
و یا اینکه، تا طلوع خورشید بیدار می‌موند.
البته امیلی می‌دونست، به خاطر فکر های زیادی که داره این کابوس به ذهنش اومده.
پس برای اینکه فردا با چشم های قرمز، به استقبال بقیه نره.
به آرام کردن ذهنش فکر کرد.
بافت نازکی که داشت رو، روی لباس خوابِ به رنگ صورتیِ ملیح تن کرد.

به حیاط پشتی رفت، دستانش رو، روی نرده های ایوان گذاشت.
اینقدر در افکارش...یا بهتره بگیم در رام کردن افکارش غرق شده بود که، متوجه حضور فردی در کنارش نشد.
تا زمانی که اون فرد شروع به صحبت کرد و امیلی از جا پرید.
دختر بعد از شناخت صورت اون فرد، آرام دوباره سر جایش برگشت.
اما از گوشه چشم نظاره‌گر تهیونگ بود.

امیلی اصلا متوجه سوالی که اول پسر ازش کرده بود نشد.
پس تصمیم گرفت بحث رو با وسط کشیدن اون سوال شروع کنه.

- چیزی پرسیده بودی؟

تهیونگ نگاهش رو از منظره روبه‌رو گرفت. و به چشمان سیاه دختر خیره شد.

- گفتم تو هم خوابت نبرد؟

امیلی به تکون دادن سرش بسنده کرد. حقیقتا حالا که فکرش رو میکرد، حوصله حرف زدن نداشت.
از طرفی نمی‌خواست چیزی بگه که تهیونگ سوال"چرا خوابت نبرد؟" رو هم بپرسه.

دقیقه ها سپری میشدن، و عقربه ها با هم مسابقه گذاشته بودن، اما هیچ یک از آنها چیزی نمیگفتن.

- اون پسر...که کنار درخت بید همو ملاقات کردین.

تهیونگ شروع به صحبت کرده بود، و این برای امیلی یکم جای تعجب داشت.
نمیخواست بدون حرف زدن منتظر بقیه صحبت پسر بشه و بهش احساس بدی بده.

- خب؟

- اون پسر شهردار جدیده.
متعجبم که نمی‌شناختیش.

امیلی بدون توجه به جمله دوم تهیونگ پرسید.

- همین شهردا که میخوایم به مهمونیش بریم؟ اوه خدای من.

- فقط اینو گفتم تا فردا با چشم هایی که درشت شده به ما نگاه نکنی.

و تهیونگ بدون حرفی از اونجا رفت.

امیلی ازش ممنون بود که این رو گفته. اما حتی پسر منتظر نموند تا دختر ازش تشکر کنه.
البته که امیلی کسی نبود که بیخیال بشه.
پس قطعا چند ساعت بعد که همه بیدار می‌شدن، حتما ازش تشکر میکرد.
-----------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۸)

Part:25خدا رو شکر، امیلی تونست اون چند ساعت تا طلوع خورشید ر...

Part:26امیلی تا به حال اونجا نرفته بود، پس دیدن اون عمرات بز...

Part:23تقریبا نصف راه رو طی کرده بودن که، تهیونگ شروع به توض...

Part:22همچنان هر دو نفر در حال کنکاش هم بودن.پسری که موهای ح...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 78 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صبح...

black flower(p,286)

black flower(p,311)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط