My goddess
♡My goddess♡
part ۶
ساعتای ۱۰ نیم بود که هنوز داشتی به این فکر میکردی که چجوری فرار کنی چون نه میدونستی کجایی نه این خونه ای که توش زندانی هستی رو میشناختی گوشیت هم شارژ تموم کرده بود و تو شارژ بود همینطوری که داشتی فکر میکردی و ناخوناتو میجویدی خدمتکار درِ اتاق رو زد
ات: بیا داخل
خدمتکار: خانم وقته شامه بفرمایید پایین
از رو تختم بلند شدم و رفتم پایین خدمتکار هم داشت پشتم میومد که وقتی داشتم از پله ها میومدم پایین همون مردی که دیشب کارم داشت و پسره و یه زن رو دیدم که سر میز شام نشستن
ات: من الان باید پیش اونا غذا بخورم؟اون زنه کیه؟ اونا خانوادن؟ معلومه که اره -تو دلم
نشستم رو صندلیه میز شام و شروع کردم به خوردن غذا یه لحظه نگاهم افتاد به دستم که متوجه شدم دستم داره به شدت میلرزه و جلب توجه کرده اما سعی کردم چیزی جلوه ندم تا اینکه یکیشون شروع به حرف زدن کرد
م.ه: فردا قراره برای خرید وسایل عروسی زود بریم بیرون پس خوب خودتو آماده میکنی
ات: ب..بله چشم
شام تموم شد و رفتم تو اتاقم و بعد بستنِ در تکیه دادم به پشتم
ات: چرا آنقدر زود دارن همه چیو پیش میبرند اخخخ حالا قضیه ی فرار رو چیکار کنم؟
تق تق تق...
ات: کی..کیه؟
خدمتکار: منم خانم
در رو باز کردم و منتظر بودم که ببینم چیکارم داره
ات: چی شده؟
خدمتکار: خانم آقای هوانگ کارتون دارن
ات: م...منو؟
خدمتکار: بله، گفتن که برید به اتاقشون
ات: باشه
پشته خدمتکار رفتم و بهم نشون داد که باید داخل اتاقی که چند قدم اون طرف هست برم در زدم که صدایی گفت
هیوجین: بیا تو
و منم رفتم داخل
هیوجین: در رو ببند
در رو بستم و سرمو دادم بالا و چهره ی فرد مقابلم رو دیدم
ات: این همون عوضیه
هیوجین: زن ایندم چطوره؟ پوزخند- خودت خوب میدونی که تو فقط یه قربانی هستی
ات: خفه شو... -تو دلت
هیوجین: این فقط یه ازدواج صوریه و تو فقط باید کاری که باید رو انجام بدی...پس چیزی به غیر از این حق نداری به سرت بزنه
از رو صندلیش بلند شد و اومد نزدیکت
هیوجین: برای امشب آماده شو -رفت بیرون
شرایط: ۱۰۰ تایی شم و لایکا به ۴۰ برسه(ببخشید واقعا)
part ۶
ساعتای ۱۰ نیم بود که هنوز داشتی به این فکر میکردی که چجوری فرار کنی چون نه میدونستی کجایی نه این خونه ای که توش زندانی هستی رو میشناختی گوشیت هم شارژ تموم کرده بود و تو شارژ بود همینطوری که داشتی فکر میکردی و ناخوناتو میجویدی خدمتکار درِ اتاق رو زد
ات: بیا داخل
خدمتکار: خانم وقته شامه بفرمایید پایین
از رو تختم بلند شدم و رفتم پایین خدمتکار هم داشت پشتم میومد که وقتی داشتم از پله ها میومدم پایین همون مردی که دیشب کارم داشت و پسره و یه زن رو دیدم که سر میز شام نشستن
ات: من الان باید پیش اونا غذا بخورم؟اون زنه کیه؟ اونا خانوادن؟ معلومه که اره -تو دلم
نشستم رو صندلیه میز شام و شروع کردم به خوردن غذا یه لحظه نگاهم افتاد به دستم که متوجه شدم دستم داره به شدت میلرزه و جلب توجه کرده اما سعی کردم چیزی جلوه ندم تا اینکه یکیشون شروع به حرف زدن کرد
م.ه: فردا قراره برای خرید وسایل عروسی زود بریم بیرون پس خوب خودتو آماده میکنی
ات: ب..بله چشم
شام تموم شد و رفتم تو اتاقم و بعد بستنِ در تکیه دادم به پشتم
ات: چرا آنقدر زود دارن همه چیو پیش میبرند اخخخ حالا قضیه ی فرار رو چیکار کنم؟
تق تق تق...
ات: کی..کیه؟
خدمتکار: منم خانم
در رو باز کردم و منتظر بودم که ببینم چیکارم داره
ات: چی شده؟
خدمتکار: خانم آقای هوانگ کارتون دارن
ات: م...منو؟
خدمتکار: بله، گفتن که برید به اتاقشون
ات: باشه
پشته خدمتکار رفتم و بهم نشون داد که باید داخل اتاقی که چند قدم اون طرف هست برم در زدم که صدایی گفت
هیوجین: بیا تو
و منم رفتم داخل
هیوجین: در رو ببند
در رو بستم و سرمو دادم بالا و چهره ی فرد مقابلم رو دیدم
ات: این همون عوضیه
هیوجین: زن ایندم چطوره؟ پوزخند- خودت خوب میدونی که تو فقط یه قربانی هستی
ات: خفه شو... -تو دلت
هیوجین: این فقط یه ازدواج صوریه و تو فقط باید کاری که باید رو انجام بدی...پس چیزی به غیر از این حق نداری به سرت بزنه
از رو صندلیش بلند شد و اومد نزدیکت
هیوجین: برای امشب آماده شو -رفت بیرون
شرایط: ۱۰۰ تایی شم و لایکا به ۴۰ برسه(ببخشید واقعا)
- ۸.۶k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط