پارت 2
چند ماه گذشت. ماه هایی که برای جونگ کوک، مثل جهنم بود. از اون شب، سایه ای از خودش شده بود. کارها رو انجام میداد، اما روحی توی وجودش نبود. تهیونگ، دوست و همکار قدیمی اش، نگرانش بود.
"هی جونگ کوک، میدونم حالت خوب نیست، اما باید یه کم تغییر کنی. یونگی یه مهمونی گرفته، یه مهمونی حسابی. بیا بریم، شاید حالت عوض شه."
جونگکوک با چشمهای بی حال نگاهش کرد. "حوصله ندارم تهیونگ. بذار تنها باشم."
"نمیشه. تا کی میخوای خودتو حبس کنی؟ یه بار بریم، اگه خوشت نیومد برمیگردیم." تهیونگ دست بردار نبود و بالاخره جونگ کوک تسلیم شد.
شب مهمونی رسید. جونگ کوک با یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت که همیشه تنش میکرد، وارد مهمونی شد. تهیونگ کنارش بود. با یونگی سلام و احوالپرسی کردن و بعد سمت یه میز رفتن تا یه نوشیدنی بخورن. نورپردازی مهمونی خاص بود و موزیک با حال و هواش جور درمیومد. جونگ کوک سعی میکرد خودشو سرگرم نشون بده، اما ذهنش مثل همیشه درگیر بود.
"هی جونگ کوک..." صدای تهیونگ باعث شد سرشو برگردونه. "اون ا/ت نیست کنار اون پسره؟"
جونگ کوک به سمتی که تهیونگ اشاره میکرد نگاه کرد. قلبش یه لحظه از حرکت ایستاد. ا/ت بود. همون ا/ت که جونش بهش وصل بود. با همون چشم های درخشان و لبخندی که دنیاش بود. داشت با یه پسر حرف میزد و بلند بلند میخندید. خنده هایی که جونگ کوک چند ماه بود نشنیده بود و حالا برای یه غریبه بود. یه لحظه خشکش زد. نمیدونست که ا/ت از اول مهمونی جونگ کوک رو دیده بود و فقط میخواست یه کم حسادتش رو تحریک کنه.
صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد، رگ های گردنش متورم شد و دستاش رو مشت کرد. میخواست بره سمتشون، پسر رو از ا/ت جدا کنه و بزنه لت و پارش کنه، اما تهیونگ محکم بازوش رو گرفت. "نه جونگکوک! الان وقتش نیست!"
جونگ کوک نفس نفس میزد. اگه تهیونگ نبود، حتماً یه فاجعه به بار میآورد. با هر زحمتی بود، خودشو کنترل کرد، اما چشم از ا/ت و اون پسر برنمی داشت.
مهمونی به آخراش رسیده بود. ا/ت داشت به سمت ماشینش میرفت. دلش برای جونگکوک پرپر میزد، اما غرورش اجازه نمیداد نزدیکش بره. همین که خواست سوار ماشین بشه، یه دست محکم مچشو گرفت و اونو به سمت دیوار کشید.
ادامه دارد.....
"هی جونگ کوک، میدونم حالت خوب نیست، اما باید یه کم تغییر کنی. یونگی یه مهمونی گرفته، یه مهمونی حسابی. بیا بریم، شاید حالت عوض شه."
جونگکوک با چشمهای بی حال نگاهش کرد. "حوصله ندارم تهیونگ. بذار تنها باشم."
"نمیشه. تا کی میخوای خودتو حبس کنی؟ یه بار بریم، اگه خوشت نیومد برمیگردیم." تهیونگ دست بردار نبود و بالاخره جونگ کوک تسلیم شد.
شب مهمونی رسید. جونگ کوک با یه کت و شلوار مشکی خوش دوخت که همیشه تنش میکرد، وارد مهمونی شد. تهیونگ کنارش بود. با یونگی سلام و احوالپرسی کردن و بعد سمت یه میز رفتن تا یه نوشیدنی بخورن. نورپردازی مهمونی خاص بود و موزیک با حال و هواش جور درمیومد. جونگ کوک سعی میکرد خودشو سرگرم نشون بده، اما ذهنش مثل همیشه درگیر بود.
"هی جونگ کوک..." صدای تهیونگ باعث شد سرشو برگردونه. "اون ا/ت نیست کنار اون پسره؟"
جونگ کوک به سمتی که تهیونگ اشاره میکرد نگاه کرد. قلبش یه لحظه از حرکت ایستاد. ا/ت بود. همون ا/ت که جونش بهش وصل بود. با همون چشم های درخشان و لبخندی که دنیاش بود. داشت با یه پسر حرف میزد و بلند بلند میخندید. خنده هایی که جونگ کوک چند ماه بود نشنیده بود و حالا برای یه غریبه بود. یه لحظه خشکش زد. نمیدونست که ا/ت از اول مهمونی جونگ کوک رو دیده بود و فقط میخواست یه کم حسادتش رو تحریک کنه.
صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد، رگ های گردنش متورم شد و دستاش رو مشت کرد. میخواست بره سمتشون، پسر رو از ا/ت جدا کنه و بزنه لت و پارش کنه، اما تهیونگ محکم بازوش رو گرفت. "نه جونگکوک! الان وقتش نیست!"
جونگ کوک نفس نفس میزد. اگه تهیونگ نبود، حتماً یه فاجعه به بار میآورد. با هر زحمتی بود، خودشو کنترل کرد، اما چشم از ا/ت و اون پسر برنمی داشت.
مهمونی به آخراش رسیده بود. ا/ت داشت به سمت ماشینش میرفت. دلش برای جونگکوک پرپر میزد، اما غرورش اجازه نمیداد نزدیکش بره. همین که خواست سوار ماشین بشه، یه دست محکم مچشو گرفت و اونو به سمت دیوار کشید.
ادامه دارد.....
- ۲۶.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط