چندسالی بودکه عشق یه دخترکارتون خوابش کرده
چندسالی بودکه عشق یه دخترکارتون خوابش کرده
بود،تمام چیزی که برایش مانده بود...چندنخ سیگار
بود ویه واکمن"که برایش داریوش میخواند...در سرمای زمستان دیگرموادی نداشت،اینبار سرنگش
رابه یادآن دختراز"هوا"پرکردوبه رگ زد...نفسهای
آخرش رامیکشیدهمراه باصدای داریوشی که از واکمنش میگفت: "تمام ناتمام من باتوتمام میشود"
بود،تمام چیزی که برایش مانده بود...چندنخ سیگار
بود ویه واکمن"که برایش داریوش میخواند...در سرمای زمستان دیگرموادی نداشت،اینبار سرنگش
رابه یادآن دختراز"هوا"پرکردوبه رگ زد...نفسهای
آخرش رامیکشیدهمراه باصدای داریوشی که از واکمنش میگفت: "تمام ناتمام من باتوتمام میشود"
- ۹۵۸
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط