پسر بده
☆پسر بده☆
☆_bad boy_☆
Part: 1
ویو یونا
باز یه روز مسخره دیگه!
بی حوصله از خواب بیدار شدم.
وارد WS شدم. کار های لازم رو انجام دادم.
اومدم بیرون.
باید زنگ مایک بزنم.
گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم. آدم مغروری بود. بعد چند بوق جواب داد.
یونا: الو مایک
مایک: ها
یونا: کی میخوای منو وارد عملیات ها کنی؟
مایک: فعلا نمیتونم تو رو وارد بحث مافیا ها کنم.
یونا: مسخرس... من دارم ۴ ساله باهات راه میام الان دیگه واقعا موقشه که منم وارد باند مافیا بشم.
مایک: اصلا برات مهمه؟ کیم تهیونگ خیلی قوی تر از چیزیه که فکر می کنی. تو نمیتونی با اون بجنگی.
یونا: ولی...
مایک: تو که نمیخوای تسلیمش بشی؟
یونا: ا.. اصلا مهم نیست. اون منو مقصر میدونه. میخواد انتقامش رو ازم بگیره.
ولی منم نباید کم بیارم جلوش.
مایک: ببین یونا... مافیا شدن اصلا راحت نیست. باید بیشتر تلاش کنی.
از عصبانیت گوشی رو قطع کردم. پرتش کردم رو تخت سرم رو با دستام گرفتم. بغض بدی گلومو چنگ میزد سعی میکردم بغضم نترکه.
(فلش بک)
یونا ۶ ساله
تهیونگ۱۰ ساله
یونا: تهیونگ میشه بیای پیشم؟ باهم وایمیسیم تا باباهامون بیان؟
تهیونگ: باشه کوچولو.
پدر یونا: خب خب شما کوچولو ها منتظر بمونید تا ما بیایم.
یونا و تهیونگ کلی باهم بازی کردن.
رفتن تو باغ عمارت نشستن رو زمین و حرف های بچگونه زدن.
یونا پرید بغل تهیونگ تهیونگ هم بغلش کرد.
یونا: لطفا بیا همیشه دوست باشیم.
تهیونگ: بهت قول میدم.
یونا: منم قول میدم.
همچی به آرومی گذشت.
تو همین لحظه بود که بادیگار با وحشت در عمارت رو کوبید.
بادیگارد: کمک ارباب ارباب.
مادر یونا: چیشده.
مادر تهیونگ: چیشده
بادیگارد: ارباب.. بیمارستان. ـ
همه دویدن یونا و تهیونگ و مادرهاشون سوار ماشین شدن و راهی بیمارستان شدن. بعد چند مین رسیدن پیاده شدن. دویدن وارد بیمارستان شدن و تموم.
پدر تهیونگ مرد.
همجا سکوت شد حتما مردم اونحا هم ساک شدن. سکوت حکم فرما بود. تهیونگ بدون حرکت به یه نقطه زل زده بود دنیا دور سرش چرخید. قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. یونا نزدیک تهیونگ شد. تهیونگ روشو برگردوند و نگاهی به یونا کرد. تهیونگ یونا رو هل داد.
تهیونگ: گمشووووووووووووووو بابات یه قاتلهههههههههه هیچوقت ولت نمیکنم لی یونا ازت انتقام میگیرم... از خانوادت انتقام میگیرم حالا ببین روزگارتونو به سیاه میکشم.
یونا: ت.. هیونگ (گریه بچگونه)
تهیونگ بدون نگاه کردن به یونا از اونجا رفت.
(پایان فلش)
زمان حال
اشکامو پاک کردم از رو تخت بلند شدم.
_________________
تهیونگ: اه تف بهت مگه تو نمیتوتی کارتو درست انجام بدی؟
... : اربابب تروخدااااااااا ببخشیدددددد التماستون میکنم تروخداااا
تهیونگ جام شراب رو روی میز گذاشت.
از رو کاناپه بلند شد و پوزخندی زد.
اسلحش رو در آورد و گذاشت زیر گلو اون فرد.
و با تمسخر گفت.
تهیونگ: کارتو درست انجام بده که نکشمت
... : ببخشید
تهیونگ: فایده نداره.
شکلیک کرد. و بعد رو کاناپه نشست. و جام شراب رو گرفت تو دستش. جونگکوک وارد شد.
جونگکوک: باز که آدم کشتی. عه راستی یادم رفت خب مایک جونیور داره یه دختر رو وارد باند مافیایی خودش میکنه.
تهیونگ: اسم دختره رو میدونی؟
جونگکوک: اممم.. نه یادم نمیاد.
تهیونگ: ولش مهم نیست اسم دختره .
جونگکوک: خب بار جک واتسون ساعت ۶:۳۵ دقیقه بهش میرسه و بار اسلحه س.
تهیونگ: اوممم... اوکی
جونگکوک: عه یادم رفت بهت بگم مایک قرار گذاشته فرداشب راس ساعت ۷:۳٠ دقیقه همون مکان همیشگی بریم میخواد حرف بزنه باهات.
تهیونگ: درباره چه موضوع؟
جونگکوک: نمیدونم بهم نگفته
.................
ویو یونا
رو کاناپه نشسته بودم
که گوشیم زنگ خورد.
مایک بود. اول خواستم ردشکنم ولی آخر جواب دادم.
یونا: الو؟
مایک: فردا شب ساعت هفت میام دنبالت یه قرار مهم با یه مافیای مهم داریم.
یونا: چی؟ کیه؟
مایک: میفهمی.
یونا: اها ولی چرا من باید بیام؟
مایک: خب دیگه همینجوری
قطع کرد.
تو شک بودم.
حس استرس داشتم.
انگار اگه برم اونجا یه چیزی میشه
ته دلم این بود.
معلوم نیست چی در انتظارمه.!
شرط
لایک ها : ۲۰ تا
کامنت: ۱٠
☆_bad boy_☆
Part: 1
ویو یونا
باز یه روز مسخره دیگه!
بی حوصله از خواب بیدار شدم.
وارد WS شدم. کار های لازم رو انجام دادم.
اومدم بیرون.
باید زنگ مایک بزنم.
گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم. آدم مغروری بود. بعد چند بوق جواب داد.
یونا: الو مایک
مایک: ها
یونا: کی میخوای منو وارد عملیات ها کنی؟
مایک: فعلا نمیتونم تو رو وارد بحث مافیا ها کنم.
یونا: مسخرس... من دارم ۴ ساله باهات راه میام الان دیگه واقعا موقشه که منم وارد باند مافیا بشم.
مایک: اصلا برات مهمه؟ کیم تهیونگ خیلی قوی تر از چیزیه که فکر می کنی. تو نمیتونی با اون بجنگی.
یونا: ولی...
مایک: تو که نمیخوای تسلیمش بشی؟
یونا: ا.. اصلا مهم نیست. اون منو مقصر میدونه. میخواد انتقامش رو ازم بگیره.
ولی منم نباید کم بیارم جلوش.
مایک: ببین یونا... مافیا شدن اصلا راحت نیست. باید بیشتر تلاش کنی.
از عصبانیت گوشی رو قطع کردم. پرتش کردم رو تخت سرم رو با دستام گرفتم. بغض بدی گلومو چنگ میزد سعی میکردم بغضم نترکه.
(فلش بک)
یونا ۶ ساله
تهیونگ۱۰ ساله
یونا: تهیونگ میشه بیای پیشم؟ باهم وایمیسیم تا باباهامون بیان؟
تهیونگ: باشه کوچولو.
پدر یونا: خب خب شما کوچولو ها منتظر بمونید تا ما بیایم.
یونا و تهیونگ کلی باهم بازی کردن.
رفتن تو باغ عمارت نشستن رو زمین و حرف های بچگونه زدن.
یونا پرید بغل تهیونگ تهیونگ هم بغلش کرد.
یونا: لطفا بیا همیشه دوست باشیم.
تهیونگ: بهت قول میدم.
یونا: منم قول میدم.
همچی به آرومی گذشت.
تو همین لحظه بود که بادیگار با وحشت در عمارت رو کوبید.
بادیگارد: کمک ارباب ارباب.
مادر یونا: چیشده.
مادر تهیونگ: چیشده
بادیگارد: ارباب.. بیمارستان. ـ
همه دویدن یونا و تهیونگ و مادرهاشون سوار ماشین شدن و راهی بیمارستان شدن. بعد چند مین رسیدن پیاده شدن. دویدن وارد بیمارستان شدن و تموم.
پدر تهیونگ مرد.
همجا سکوت شد حتما مردم اونحا هم ساک شدن. سکوت حکم فرما بود. تهیونگ بدون حرکت به یه نقطه زل زده بود دنیا دور سرش چرخید. قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. یونا نزدیک تهیونگ شد. تهیونگ روشو برگردوند و نگاهی به یونا کرد. تهیونگ یونا رو هل داد.
تهیونگ: گمشووووووووووووووو بابات یه قاتلهههههههههه هیچوقت ولت نمیکنم لی یونا ازت انتقام میگیرم... از خانوادت انتقام میگیرم حالا ببین روزگارتونو به سیاه میکشم.
یونا: ت.. هیونگ (گریه بچگونه)
تهیونگ بدون نگاه کردن به یونا از اونجا رفت.
(پایان فلش)
زمان حال
اشکامو پاک کردم از رو تخت بلند شدم.
_________________
تهیونگ: اه تف بهت مگه تو نمیتوتی کارتو درست انجام بدی؟
... : اربابب تروخدااااااااا ببخشیدددددد التماستون میکنم تروخداااا
تهیونگ جام شراب رو روی میز گذاشت.
از رو کاناپه بلند شد و پوزخندی زد.
اسلحش رو در آورد و گذاشت زیر گلو اون فرد.
و با تمسخر گفت.
تهیونگ: کارتو درست انجام بده که نکشمت
... : ببخشید
تهیونگ: فایده نداره.
شکلیک کرد. و بعد رو کاناپه نشست. و جام شراب رو گرفت تو دستش. جونگکوک وارد شد.
جونگکوک: باز که آدم کشتی. عه راستی یادم رفت خب مایک جونیور داره یه دختر رو وارد باند مافیایی خودش میکنه.
تهیونگ: اسم دختره رو میدونی؟
جونگکوک: اممم.. نه یادم نمیاد.
تهیونگ: ولش مهم نیست اسم دختره .
جونگکوک: خب بار جک واتسون ساعت ۶:۳۵ دقیقه بهش میرسه و بار اسلحه س.
تهیونگ: اوممم... اوکی
جونگکوک: عه یادم رفت بهت بگم مایک قرار گذاشته فرداشب راس ساعت ۷:۳٠ دقیقه همون مکان همیشگی بریم میخواد حرف بزنه باهات.
تهیونگ: درباره چه موضوع؟
جونگکوک: نمیدونم بهم نگفته
.................
ویو یونا
رو کاناپه نشسته بودم
که گوشیم زنگ خورد.
مایک بود. اول خواستم ردشکنم ولی آخر جواب دادم.
یونا: الو؟
مایک: فردا شب ساعت هفت میام دنبالت یه قرار مهم با یه مافیای مهم داریم.
یونا: چی؟ کیه؟
مایک: میفهمی.
یونا: اها ولی چرا من باید بیام؟
مایک: خب دیگه همینجوری
قطع کرد.
تو شک بودم.
حس استرس داشتم.
انگار اگه برم اونجا یه چیزی میشه
ته دلم این بود.
معلوم نیست چی در انتظارمه.!
شرط
لایک ها : ۲۰ تا
کامنت: ۱٠
- ۴۲۲
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط