قهوه های جاویدان

قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۸
وارد حیات خانه شدند . بوی زندگی رفته بود... بوی زندگی رفته بود و دگر هوا، هوای نفس کشیدن نبود . تژا با خود فکر می‌کرد که اگر همان‌جا نفسش را می‌گرفتند چه میشد ؟ کسی او را به کتفش هم می‌گرفت ؟ اگر مردی که کنارش مات و مبهوت مانده بود و جوری نگاهش میکرد انگار منتظر بود که تژا شروع به زاری آغشته به دلتنگی کند تا سریع اورا به آغوش بکشاند ، بعد مرگش چندی بعد اورا فراموش می‌کرد چه ؟ اصلا آن مرد چه اهمیتی داشت ؟ چه حکمی در زندگی او داشت که چنین فکری به ذهنش خطور کرد ؟ آنقدر این افکار دور سرش چرخیدند که نفهمید چه شدو کی به در زیرزمین رسید . همان زیر زمینی که برای ساعت ها در آن با جنازه‌ی پدری که فکر می‌کرد شاید که خواب است تنها مانده بود . همان زیرزمینی که از آن با زور فرارنگ بانو به بیرون آمد و جنازه ی پدر را چندی بعد از انجا بالا آوردند و با آمبولانس بردند . افکار تژا با صدای سپهر خاموش شد :
ـــ تژا خانم ، ببخشید ولی نمی‌خوای بری تو ؟ فکر کنم حالت داره بد میشه .
ـــ نه چیزی نیست ، یاد خاطرات بچگیم افتادم ... بریم تو .
از آن « بریم تو » های خشک بود . سپهر جای تعارف نداشت . وقتی داخل شدند ، پسرک سریع به آوردن وسایل چمدان های خاله قزی مات و مبهوت مانده مشغول شد . خاله قزی ما غرق در خاطراتی بود که نمی‌دانست آن را خوب و بد بداند . همه اش مشتی از افکاری بود که چهره ی فرارنگ بانو در آن بیداد می‌کرد . حال میفهمید که مادربزرگ پیری که وجودش تأثیر خاصی بر دنیای اطراف نداشت ، چه توانایی هایی را فقط در بودنش جا داده بود که هیچکس متوجه آن نبود.
خانه هایی که روزی از صدای خنده و بازی بچه ها و بحث های سیاسی بزرگترها و بوی خوش غذا پر شده اند ، زمانی را به خود خواهند دید که دگر چراغی هم در آنان روشن نمی شود. آری ، آن مردمان پیر شاید توانی نداشته باشند اما همان بودنشان است روح‌ می‌بخشد به خانه های قدیمی و پوسیده ای که بدون فرزندان و نوه ها هیچ است .
قدم های آهسته ای که به طرف اتاق فرارنگ بانو برداشته می‌شدند و قیافه ی سپهری که نمی‌دانست چه کند و فقط به در و دیوار نگاه میکرد . چقدر که آن خانه زیبا بود ! بزرگ و زیبا ، شبیه به یک نیمچه کاخ می‌نمود . پنجره های بزرگ روبه حیاط که با پرده ای کرم رنگ که معلوم بود روزی از سفیدی برق میزده است و کنار پرده ای قهوه ای که جلوه ی خانه را کلاسیک و در عین حال پته جقه های رویش که آن را سنتی هم می توان پنداشت ، نمای آن خانه را عوض کرده بودند . مبل های مدل قدیمی که رویشان را با رومبلی های قهوه ای تیره که و فرش قرمز رنگ ایرانی و اتاق هایی که راهاروشان کنار آشپزخانه بود و دری که معلوم بود به یک پذیرایی دیگر و پله های طبقه بالا باز می‌شد و چند متر با شومینه ی هیزمی فاصله داشت . آن خانه خیلی بزرگ و زیبا بود در حدی که سپهر لب به سخن باز کرد و با حالتی کنایه آمیز گفت :« شما پولداریدا ! » اما تژا آنجا نبود .
تژایی که در اتاق مادربزرگی که سه سال بود از دستش داده بود اما چبقش هنوز روی میزش باقی مانده بود در حال چرخیدن بود . مادربزرگ قبل از مرگش در حال خواندن حباب شیشه ای سیلویا پلات بود . همان کتابی که قبل از خودکشی اش نوشت . مادربزرگ هم در آن سن و سال چه روحیه ای برای خود دست و پا کرده بود . فکرش هم برای تژا عذاب آور بود که آن زن هنوز می‌توانست بخواند اما چهره ی نوه اش را از یاد برده بود و فقط تژا را به اسم می‌شناخت . غزلیات سعدی که همیشه و در هر حال بر روی میز مادربزرگ کنار قرآن و تفسیرش بود . دلش برای آن روزهایی که او را کنار خود می‌نشاند و به او قرآن خواندن را یاد می‌داد تنگ شده بود . مادربزرگ معتقد بود که قرآن خواندن ذهن انسان را باز می‌کند . چه آرزو ها که برای این نوع آش نداشت . آخر او تنها نوه ای بود که کنارش بود و پدر و مادرش بی معرفتی نکرده بودند . حال آن نوه به کجا رسیده بود ؟
دیدگاه ها (۲۴)

ویدیوی قهوه ای میخواستید ؟ یادم نرفته ها

نمیشد ، باید حتما یه ادیت میزدم درباره ی زنان . هر چند خیلی ...

قهوه های جاویدان ادامه قسمت ۱۶چندماه بعد از فوت عمو تیمور ، ...

قهوه های جاویدان ☕ قسمت ۱۴ساعت ۱:۰۵ بعداز ظهر بود . تژا بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط