『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁰
صدای گلولهها بیوقفه در اسکله میپیچید ، افراد تهسونگ و لوکا درگیر شده بودند . اما برای جونگکوک...همهی صداها محو شده بود. فقط به تهیونگ نگاه میکرد. همان آدمی که شبها کنارش میخوابید...همان کسی که برایش غذا میخرید...همان کسی که موقع خواب بیاختیار اسمش را کوتاه کرده بود «کوک...» صدای آن شب هنوز در گوشش میپیچید . ناگهان همهی آن خاطرهها...مثل دروغی بزرگ جلوی چشمش فرو ریخت اما.... نمیتونست اینها رو باور کنه ، نمیتونست از تهیونگ متنفر باشه .
تهسونگ دوباره فریاد زد
تهسونگ : تهیونگ! برگرد اینجا!
اما تهیونگ تکان نخورد و فقط به جونگکوک نگاه میکرد. چشمهایش پر از اشک شده بود.
تهیونگ : بذار برات توضیح بدم...
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : توضیح...؟
صدایش آرام بود. آنقدر آرام که خود تهیونگ هم ترسید.
جونگکوک : توضیح میدی کدوم قسمتش واقعی بود؟ وقتی گفتی کنارم میمونی...؟ یا وقتی گفتی کمکم میکنی لوکا رو پیدا کنم...؟ یا وقتی زخممو بستی...؟ کدومش واقعی بود...؟
تهیونگ لبهایش لرزید
تهیونگ : همهش...
جونگکوک خندید اما این بار...خندهاش شبیه گریه بود.
جونگکوک : خواهش میکنم...حداقل الان دیگه بهم دروغ نگو...
تهیونگ احساس کرد نفس کشیدن هم سخت شده.
تهیونگ : اولش ،برای مأموریت بود ، اما بعدش....جونگکوک...
من...
جونگکوک : ساکت شو!
برای اولین بار...جونگکوک سرش فریاد زد ، چشمهایش سرخ شده بودند.
جونگکوک : حتی نمیخوام ادامهشو بشنوم!
تهیونگ از شدت شوک یک قدم عقب رفت. جونگکوک هیچوقت سرش داد نزده بود.
جونگکوک : میدونی بدترین قسمتش چیه...؟ این نیست که بهم خیانت کردی...بدترین قسمتش اینه که...من باورِت کردم...
صدایش شکست
جونگکوک : من...بعد از سالها...دوباره به یکی اعتماد کردم...و اون آدم...تو بودی.
اشک ها بی وقفه گونه تهیونگ را خیس میکردند
تهیونگ : جونگکوک...من واقعاً...دوستت دارم...
جونگکوک انگار یخ زد. چند ثانیه...فقط نگاهش کرد. آرام سرش را پایین انداخت و وقتی دوباره سرش را بالا آورد...چشمهایش دیگر هیچ احساسی نداشت. نه خشم...نه ناراحتی...فقط هیچی .
جونگکوک : اگه واقعاً دوستم داشتی...هیچوقت این کارو باهام نمیکردی.
همون لحظه...یکی از افراد لوکا از پشت یکی از کانتینرها بیرون پرید و اسلحهاش را مستقیم سمت تهسونگ گرفت . تهیونگ زودتر از همه متوجه شد.
تهیونگ : مواظب باش!
تهسونگ برگشت . گلوله شلیک شد اما درست همون لحظه تهیونگ خودش رو جلوی تهسونگ انداخت.
بنگ!
گلوله به شانه تهیونگ برخورد کرد و او را روی زمین انداخت.
تهیونگ : آآخ...!
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم به سمتش برداشت اما همون لحظه...ایستاد و مشتش را محکم گره کرد. نه...دیگر حق نداشت نگرانش باشد. خون شروع به جاری شدن از شانه اش کرد و روی زمین چکید . تهسونگ سریع کنار تهیونگ زانو زد.
تهسونگ : تهیونگ! حالت خوبه؟!
اما تهیونگ از میان چشمان نیمه بازش فقط یک نفر را نگاه میکرد...جونگکوک ؛ اما جونگکوک...نگاهش را از او گرفت ، برگشت...و بدون اینکه حتی یک کلمهی دیگه بگه...در میان دود و آشوب اسکله قدم برداشت و دور شد. تهیونگ با صدایی گرفته زمزمه کرد
تهیونگ : جونگکوک...!
ولی این بار...جونگکوک حتی بهش نگاه هم نکرد.
.....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁰
صدای گلولهها بیوقفه در اسکله میپیچید ، افراد تهسونگ و لوکا درگیر شده بودند . اما برای جونگکوک...همهی صداها محو شده بود. فقط به تهیونگ نگاه میکرد. همان آدمی که شبها کنارش میخوابید...همان کسی که برایش غذا میخرید...همان کسی که موقع خواب بیاختیار اسمش را کوتاه کرده بود «کوک...» صدای آن شب هنوز در گوشش میپیچید . ناگهان همهی آن خاطرهها...مثل دروغی بزرگ جلوی چشمش فرو ریخت اما.... نمیتونست اینها رو باور کنه ، نمیتونست از تهیونگ متنفر باشه .
تهسونگ دوباره فریاد زد
تهسونگ : تهیونگ! برگرد اینجا!
اما تهیونگ تکان نخورد و فقط به جونگکوک نگاه میکرد. چشمهایش پر از اشک شده بود.
تهیونگ : بذار برات توضیح بدم...
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : توضیح...؟
صدایش آرام بود. آنقدر آرام که خود تهیونگ هم ترسید.
جونگکوک : توضیح میدی کدوم قسمتش واقعی بود؟ وقتی گفتی کنارم میمونی...؟ یا وقتی گفتی کمکم میکنی لوکا رو پیدا کنم...؟ یا وقتی زخممو بستی...؟ کدومش واقعی بود...؟
تهیونگ لبهایش لرزید
تهیونگ : همهش...
جونگکوک خندید اما این بار...خندهاش شبیه گریه بود.
جونگکوک : خواهش میکنم...حداقل الان دیگه بهم دروغ نگو...
تهیونگ احساس کرد نفس کشیدن هم سخت شده.
تهیونگ : اولش ،برای مأموریت بود ، اما بعدش....جونگکوک...
من...
جونگکوک : ساکت شو!
برای اولین بار...جونگکوک سرش فریاد زد ، چشمهایش سرخ شده بودند.
جونگکوک : حتی نمیخوام ادامهشو بشنوم!
تهیونگ از شدت شوک یک قدم عقب رفت. جونگکوک هیچوقت سرش داد نزده بود.
جونگکوک : میدونی بدترین قسمتش چیه...؟ این نیست که بهم خیانت کردی...بدترین قسمتش اینه که...من باورِت کردم...
صدایش شکست
جونگکوک : من...بعد از سالها...دوباره به یکی اعتماد کردم...و اون آدم...تو بودی.
اشک ها بی وقفه گونه تهیونگ را خیس میکردند
تهیونگ : جونگکوک...من واقعاً...دوستت دارم...
جونگکوک انگار یخ زد. چند ثانیه...فقط نگاهش کرد. آرام سرش را پایین انداخت و وقتی دوباره سرش را بالا آورد...چشمهایش دیگر هیچ احساسی نداشت. نه خشم...نه ناراحتی...فقط هیچی .
جونگکوک : اگه واقعاً دوستم داشتی...هیچوقت این کارو باهام نمیکردی.
همون لحظه...یکی از افراد لوکا از پشت یکی از کانتینرها بیرون پرید و اسلحهاش را مستقیم سمت تهسونگ گرفت . تهیونگ زودتر از همه متوجه شد.
تهیونگ : مواظب باش!
تهسونگ برگشت . گلوله شلیک شد اما درست همون لحظه تهیونگ خودش رو جلوی تهسونگ انداخت.
بنگ!
گلوله به شانه تهیونگ برخورد کرد و او را روی زمین انداخت.
تهیونگ : آآخ...!
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم به سمتش برداشت اما همون لحظه...ایستاد و مشتش را محکم گره کرد. نه...دیگر حق نداشت نگرانش باشد. خون شروع به جاری شدن از شانه اش کرد و روی زمین چکید . تهسونگ سریع کنار تهیونگ زانو زد.
تهسونگ : تهیونگ! حالت خوبه؟!
اما تهیونگ از میان چشمان نیمه بازش فقط یک نفر را نگاه میکرد...جونگکوک ؛ اما جونگکوک...نگاهش را از او گرفت ، برگشت...و بدون اینکه حتی یک کلمهی دیگه بگه...در میان دود و آشوب اسکله قدم برداشت و دور شد. تهیونگ با صدایی گرفته زمزمه کرد
تهیونگ : جونگکوک...!
ولی این بار...جونگکوک حتی بهش نگاه هم نکرد.
.....ادامه دارد
- ۱.۰k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط