خاطره تنبیه شدن یک بچه
خاطره تنبیه شدن یک بچه
ویسنده:پیمان[ نامشخص]اقای میرزایی فلک رو برداشت و اوارد رو سکویی که من مشغول در اواردن کفش و جورابم بودم .. بعد به همه ی بچه های کلاس گفت از سر جاشون بلند شن و راست وایسن .. دو نفر از بچه هایی که هم قدشون بلند تر بود و هم چاق تر بودند و به نظرش زور بیش تری داشتن رو گفت بیان .. اون ها هم اومدن .. بعد گفت که دو سر فلک رو بالا بگیرن .. بعد به من گفت که بیام رو گلیمی که پهن کرده بود دراز بکشم .. من هم دراز کشیدم .. بعد گفت پاهات رو بزار رو فلک .. بعد پاهام رو از وی طناب فلک رد کرد و به اون دو نفر گفت که فلک رو بپیچونند . با چرخوندن چوب فلک احساس کردم طناب داره دور مچ پاهام سفت می شه و من دیگه هیچ اختیاری رو پاهام ندارم .. تازه وقتی اقا معلم رفت سراغ ترکه های روی میز و یکیشون رو گلچین کرد و اوارد و گذاشت رو کف پاهام فهمیدم چوب و فلک چیه .. گفتم : آقا فهمیدم چوب و فلک چیه !! شما با اون چوب ها به کف پای بچه ها می زنید !! بعد من فکر می کردم حالا که فهمیدم چوب و فلک چیه آقا معلم پاهام رو از فلک باز می کنه .. اما با عصبانیت گفت : نه ! هنوز نمی دونی فلک چیه ! چون هنوز فلک نشدی ! بعد اون ترکه رو ناگهان برد بالا و با تمام قدرتش فرود اوارد رو کف پاهام .... جیغم به اسمان بلند شد .. گریه ام گرفت و گفتم : اااااایییییییییییییی.... اقا داری چی کار می کنی .. نزنید آقا دردمون میاد .. ضربه ی بعدی رو محکم تر زد به کف پاهام ... دوباره جیغ زدم : نزنید آقا .. و شروع کردم به زار زدن ... رفت سراغ ضربه ی بعدی .. من که از درد کف پاهام به خودم می پیچیدم شروع کردم به تکون دادن پاهم و خم کردم انگشتای پام .. اقای میرزایی داد زد : کف پاها صاف !! خم نکن اون انگشتات رو .. ضربه ی بعدی رو زد .. من دوباره پاهام رو تکون دادم . گفت : اگه یه بار دیگه پاهات رو تکون بدی پوست کف پاهات رو می کنم .. من هر چی تقلا می کردم تا از درد راحت بشم فایده ای نداشت .. اقا معلم که دید من کف پاهام رو همین جور دارم تکون می دم رفت یک نخ نازک اوارد و شصت دو تا پام رو به هم دیگه بست .. کف پاهام کاملا صاف شدن و دیگه نمی تونستم پاهام رو تکون بدم .. اقای میرزایی همین جور بی وقفه به کف پاهام تر که می ز و من هم از درد پاهام جیغ می کشیدم و گریه می کردم .. التماس می کردم که حداقل یه کم اروم تر بزنه ولی اون محکم می زد . یه نگاه به بچه های کلاس انداختم .. همه زل زده بودن به کف پاهام .. از ترس به خودشون می ترسیدن .. صدای شکسته شدن موج هوا که بر اثر فرود اومدن ترکه ها به کف پاهام شنیده می شد خودش کلی ترسناک بود . چه برسه به این که خودت در حال فلک شدن و برخورد اون ترکه ها به کف پاهات باشی !! کف پاهام داشت میسوخت . انگار داشتن کف پاهام رو اتیش می زدن .. بعد از کلی ضربه سوزش کف پام تبدیل به درد شد .. ترکه ها تا مغز استخون کف پاهام رو به درد می کشیدن و اقای میرزایی هم انگار نمی خواست بیخیال بشه .. تا این که در کلاس زده شد .. اقا معلم ترکه رو کنار گذاشت و رفت در رو باز کرد .. اقای معلم کلاس بغلی بود .. گفت : اگه میشه جلوی اه و ناله های این شاگردتون رو بگیرید . صداش تو کل مدرسه می پیچه .. من هم دارم تو کلاسم یک دانش اموز رو فلک می کنم اما نمی زارم انقدر بلند جیغ بزنه که مزاحم کلاس های دیگه بشه .. اقا معلم گفت : ببخشید . الان یه کاریش می کنم .. بعد در کلاس رو بست .. به یکی از بچه های کلاس گفت که بیاد جلوی دهن من رو بگیره .. اون هم اومد و جلو دهن من رو گرفت .. دوباره ترکه رو ور داشت و شروع کرد به ترکه زدن .. از درد دلم می خواست فریاد بزنم اما جلوی دهنم رو گرفته بودن .. من نمی دونستم چند تا داره می زنه چون سواد عددی نداشتم .. اما الان که فکر می کنم 50 ضربه زد .. بعد از 50 تا ترکه ی اتیشی ترکه رو کنار گذاشت .. دستش رو گذاشت روی یک پام و با دست دیگه اش اشاره می کرد به کف پاهام و می گفت : سزای کسی که حاضر جوابی کنه و بی ادبی و کنجکاوی کنه همینه .. شما می تونید انقدر مودب و منظم و درس خون باشید که من تا اخر سال دیگه فلکتون نکنم . یا این که انقدر شیطنت کنید که هر روز کف پاهای تک تکتون رو به چوب و فلک بکشم . میل خودتونه ... خوب به کف پاهاش نگاه کنید .. هر کی خواست کف پاهاش اینجوری بشه بیاد پیش من !! بعد طناب فلک رو شل کرد .. احساس کدم تازه داره خون به کف پام می رسه . جای طناب فلک روی مچ پاهام زخم شده بود .. چشمم افتاد به کف پام گریه هام شدید تر شد .. کف پاهام ورم کرده بودن و وسط کف پم کاملا باد کرده بود .. کناره های پام کاملا قرمز شده بودن و از زیر انگشتای پاهام یه خورده خون جاری شده بود .. حس تنفر از اون معلمی که این بلا رو سر کف پاهام اوارده بود تمام وجودم رو فرا گرفته بود .. اقا معلم گفت :
ویسنده:پیمان[ نامشخص]اقای میرزایی فلک رو برداشت و اوارد رو سکویی که من مشغول در اواردن کفش و جورابم بودم .. بعد به همه ی بچه های کلاس گفت از سر جاشون بلند شن و راست وایسن .. دو نفر از بچه هایی که هم قدشون بلند تر بود و هم چاق تر بودند و به نظرش زور بیش تری داشتن رو گفت بیان .. اون ها هم اومدن .. بعد گفت که دو سر فلک رو بالا بگیرن .. بعد به من گفت که بیام رو گلیمی که پهن کرده بود دراز بکشم .. من هم دراز کشیدم .. بعد گفت پاهات رو بزار رو فلک .. بعد پاهام رو از وی طناب فلک رد کرد و به اون دو نفر گفت که فلک رو بپیچونند . با چرخوندن چوب فلک احساس کردم طناب داره دور مچ پاهام سفت می شه و من دیگه هیچ اختیاری رو پاهام ندارم .. تازه وقتی اقا معلم رفت سراغ ترکه های روی میز و یکیشون رو گلچین کرد و اوارد و گذاشت رو کف پاهام فهمیدم چوب و فلک چیه .. گفتم : آقا فهمیدم چوب و فلک چیه !! شما با اون چوب ها به کف پای بچه ها می زنید !! بعد من فکر می کردم حالا که فهمیدم چوب و فلک چیه آقا معلم پاهام رو از فلک باز می کنه .. اما با عصبانیت گفت : نه ! هنوز نمی دونی فلک چیه ! چون هنوز فلک نشدی ! بعد اون ترکه رو ناگهان برد بالا و با تمام قدرتش فرود اوارد رو کف پاهام .... جیغم به اسمان بلند شد .. گریه ام گرفت و گفتم : اااااایییییییییییییی.... اقا داری چی کار می کنی .. نزنید آقا دردمون میاد .. ضربه ی بعدی رو محکم تر زد به کف پاهام ... دوباره جیغ زدم : نزنید آقا .. و شروع کردم به زار زدن ... رفت سراغ ضربه ی بعدی .. من که از درد کف پاهام به خودم می پیچیدم شروع کردم به تکون دادن پاهم و خم کردم انگشتای پام .. اقای میرزایی داد زد : کف پاها صاف !! خم نکن اون انگشتات رو .. ضربه ی بعدی رو زد .. من دوباره پاهام رو تکون دادم . گفت : اگه یه بار دیگه پاهات رو تکون بدی پوست کف پاهات رو می کنم .. من هر چی تقلا می کردم تا از درد راحت بشم فایده ای نداشت .. اقا معلم که دید من کف پاهام رو همین جور دارم تکون می دم رفت یک نخ نازک اوارد و شصت دو تا پام رو به هم دیگه بست .. کف پاهام کاملا صاف شدن و دیگه نمی تونستم پاهام رو تکون بدم .. اقای میرزایی همین جور بی وقفه به کف پاهام تر که می ز و من هم از درد پاهام جیغ می کشیدم و گریه می کردم .. التماس می کردم که حداقل یه کم اروم تر بزنه ولی اون محکم می زد . یه نگاه به بچه های کلاس انداختم .. همه زل زده بودن به کف پاهام .. از ترس به خودشون می ترسیدن .. صدای شکسته شدن موج هوا که بر اثر فرود اومدن ترکه ها به کف پاهام شنیده می شد خودش کلی ترسناک بود . چه برسه به این که خودت در حال فلک شدن و برخورد اون ترکه ها به کف پاهات باشی !! کف پاهام داشت میسوخت . انگار داشتن کف پاهام رو اتیش می زدن .. بعد از کلی ضربه سوزش کف پام تبدیل به درد شد .. ترکه ها تا مغز استخون کف پاهام رو به درد می کشیدن و اقای میرزایی هم انگار نمی خواست بیخیال بشه .. تا این که در کلاس زده شد .. اقا معلم ترکه رو کنار گذاشت و رفت در رو باز کرد .. اقای معلم کلاس بغلی بود .. گفت : اگه میشه جلوی اه و ناله های این شاگردتون رو بگیرید . صداش تو کل مدرسه می پیچه .. من هم دارم تو کلاسم یک دانش اموز رو فلک می کنم اما نمی زارم انقدر بلند جیغ بزنه که مزاحم کلاس های دیگه بشه .. اقا معلم گفت : ببخشید . الان یه کاریش می کنم .. بعد در کلاس رو بست .. به یکی از بچه های کلاس گفت که بیاد جلوی دهن من رو بگیره .. اون هم اومد و جلو دهن من رو گرفت .. دوباره ترکه رو ور داشت و شروع کرد به ترکه زدن .. از درد دلم می خواست فریاد بزنم اما جلوی دهنم رو گرفته بودن .. من نمی دونستم چند تا داره می زنه چون سواد عددی نداشتم .. اما الان که فکر می کنم 50 ضربه زد .. بعد از 50 تا ترکه ی اتیشی ترکه رو کنار گذاشت .. دستش رو گذاشت روی یک پام و با دست دیگه اش اشاره می کرد به کف پاهام و می گفت : سزای کسی که حاضر جوابی کنه و بی ادبی و کنجکاوی کنه همینه .. شما می تونید انقدر مودب و منظم و درس خون باشید که من تا اخر سال دیگه فلکتون نکنم . یا این که انقدر شیطنت کنید که هر روز کف پاهای تک تکتون رو به چوب و فلک بکشم . میل خودتونه ... خوب به کف پاهاش نگاه کنید .. هر کی خواست کف پاهاش اینجوری بشه بیاد پیش من !! بعد طناب فلک رو شل کرد .. احساس کدم تازه داره خون به کف پام می رسه . جای طناب فلک روی مچ پاهام زخم شده بود .. چشمم افتاد به کف پام گریه هام شدید تر شد .. کف پاهام ورم کرده بودن و وسط کف پم کاملا باد کرده بود .. کناره های پام کاملا قرمز شده بودن و از زیر انگشتای پاهام یه خورده خون جاری شده بود .. حس تنفر از اون معلمی که این بلا رو سر کف پاهام اوارده بود تمام وجودم رو فرا گرفته بود .. اقا معلم گفت :
- ۴۰.۸k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط