.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
اما بالاخره نگاهش رو با تردید بالا آورد و دید...
اون مینجی بود؟
نه... نه، امکان نداشت.
چند بار پشت سر هم پلک زد؛ انگار میخواست با همین کار تصویر جلوی چشمهاش رو عوض کنه. اما تصویر محو نشد.
خودش بود.
همون موها، همون صورت، همون چشمهای عسلی که چند دقیقه قبل با خنده بهش خیره شده بود... حالا بیحرکت توی آغوش زن مسنی افتاده بود.
تهیونگ دیگه سرمای هوا رو حس نمیکرد.
حتی صدای بارون هم انگار از دور میاومد و فریاد میزد « همه چی واقعیه احمق!»
اما فقط به مینجی نگاه میکرد.
لبهاش چند بار تکون خورد، اما صدا از گلویش بیرون نیومد.
بالاخره با قدمهای نامطمئن خودش رو به جمعیت رسوند و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت:
_ ه... هی...!
نگاهش روی صورت بیحرکت دختر ثابت موند:
_ می..مینجی؟
چند قدم دیگه جلو رفت و خم شد:
_ پاشو عزیزم... اشکال نداره اگه قهوه ها ریختن زمین...میریم خونه تا خودت برام درست کنی..باشه؟
جملات و کلمات درد آورش حتی سنگ رو هم آب میکرد، همهی حاضرین با ناراحتی و تاسف به پسری شکسته خیره بودند که جسم دختر رو از بین دستای زن بیرون کشید و محکم سرِ خونیش رو روی سینش فشرد و با عجز و ناراحتی با صدای هق هقی بلند اشک میریخت...
( پایان فلش بک)
ادامه دارد..
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
اما بالاخره نگاهش رو با تردید بالا آورد و دید...
اون مینجی بود؟
نه... نه، امکان نداشت.
چند بار پشت سر هم پلک زد؛ انگار میخواست با همین کار تصویر جلوی چشمهاش رو عوض کنه. اما تصویر محو نشد.
خودش بود.
همون موها، همون صورت، همون چشمهای عسلی که چند دقیقه قبل با خنده بهش خیره شده بود... حالا بیحرکت توی آغوش زن مسنی افتاده بود.
تهیونگ دیگه سرمای هوا رو حس نمیکرد.
حتی صدای بارون هم انگار از دور میاومد و فریاد میزد « همه چی واقعیه احمق!»
اما فقط به مینجی نگاه میکرد.
لبهاش چند بار تکون خورد، اما صدا از گلویش بیرون نیومد.
بالاخره با قدمهای نامطمئن خودش رو به جمعیت رسوند و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت:
_ ه... هی...!
نگاهش روی صورت بیحرکت دختر ثابت موند:
_ می..مینجی؟
چند قدم دیگه جلو رفت و خم شد:
_ پاشو عزیزم... اشکال نداره اگه قهوه ها ریختن زمین...میریم خونه تا خودت برام درست کنی..باشه؟
جملات و کلمات درد آورش حتی سنگ رو هم آب میکرد، همهی حاضرین با ناراحتی و تاسف به پسری شکسته خیره بودند که جسم دختر رو از بین دستای زن بیرون کشید و محکم سرِ خونیش رو روی سینش فشرد و با عجز و ناراحتی با صدای هق هقی بلند اشک میریخت...
( پایان فلش بک)
ادامه دارد..
حمایت یادتون نره
- ۱.۳k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط