عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد

عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد

 زیر اندوه فراقت نفسم بند آمد

ایستاده ای لبه ی زندگیم، از این روست

هر کسی رفت سراغت نفسم بند آمد

مو زدی شانه و ناخواسته عطری برخواست

مثل گلهای اتاقت نفسم بند آمد

موقع گفتن این شعر کمی ترسیدم

خوش نیاید به مذاقت، نفســـــ....



# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

یا که ناقص پس مده یا این‌که کامل پس بگیرمن دل آسان می‌دهم، ب...

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتمروبروی چشم خود چشمی غزل...

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پـیـششـان سـر بـر نمی...

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید    !می توان از تو فقط دور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط