𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟒


چون غذا چندش بنظر می‌رسید

یه گیاه عجیب غریب بود...مثل کاهو....اما رنگش مثل کاهو سبز نبود
رنگش زرد چرک بود که توش تیکه های مربع مربعی سفید باهاش ترکیب شده بود
اصلا..
قیافش واقعا اشتهای ادمو تا ته کور میکرد

تهیونگ که تا حالا از نصف بیشتر خورده بود یه لحظه چشمش به بشقاب پر از غذای ورا افتاد
غذایی که تو دهنش رو جوید و بعدش قورت داد

تهیونگ : چرا نمی‌خوری ؟

ورا نگاهشو از غذای حال بهم زن برداشت و به قیافه تهیونگی که برای نخوردن غذایی به این خوشمزگی شاکی بود نگاه کرد

وقتی با قیافه تهیونگ مواجه شد یه لبخند ضایع زد که زیاد معلوم نشه که نمی‌خواد این گیاهی که اسمش اصلا معلوم نیس چیه رو بخوره
ولی با این کارش بیشتر خراب کرد


ورا : اصلا من اشتها ندارم...من نمی‌خورم


برای اولین بار نیشخند رو لبای تهیونگ ننشست فقط یه اخم پنهانی وسط ابروهاش قرار گرفت
همزمان هم دست به سینه شد


تهیونگ : تو که ۴ روز چیزی نخوردی


ورا : کدوم ۴ روز ؟


تهیونگ هر لحظه حس میکرد این دختر مشکوک تر از قبل میزنه


تهیونگ : دارم در مورد ۴ روزی که خواب حرف میزنم زیبای خفته


اما نمیدونست واقعا ورا هیچ نقشه ای براش نداره
اون حتی نمیدونست که چند روز خوابیده....البته به لطف تهیونگ فهمید...۴ روز
نباید طوری رفتار میکرد که قبلاً نمیدونسته


ورا : آها..فهمیدم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟓ورا : آها..فهمیدمتهیون...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟔۱ دقیقه نکشیده غذا تمو...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟑چند لحظه سکوت..برای او...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟐دخترک اشکایی که روی گو...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟗کایرا : اره بابا....فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط