*راز دل*

*راز دل*


ماه وش:
کیهان تنها رفت وما با آقا مهران خوشحال بودم می تونستم نگار رو ببینم
رسیدیم مزرعه نگار اومد استقبالمون نامزادشم باهاش بود
نگار: حمید جان دوستم ماه وش خاله ماه بانو مستانه خواهرش
با حمید آشنا شدیم ورفتیم طرف بقیه که دور هم نشسته بودن کیهان مارو معرفی کرد وبعدم مادر پویا وخانواده حسین که پدر مادرش بودن وبرادرش عمو نادر به استقبالمون اومد وحال منو می پرسید فاطمه خانم مادر نگارم اومد پیش مامان وخلاصه همه باهم آشنا شدن ونشستیم یه زن ومرد پذیرای می کردن خدا رو شکر امروز ما کاری نداشتیم مامان حسابی سرگرم شده بود پسرا بلند شدن رفتن صدای خندشون بلند بود ولی کیهان نه کاملا معلوم بود ناراحته درست بود ازش خوشم میومد ویه حس اجیب بهش داشتم ولی از ادامه رابطه ای باهاش می ترسیدم شاید از روی نیاز میومد طرف من
نگار : این کوه یخی چه اجب می خنده
- کجا می خنده
نگار : یادت نمیاد اون دفه حالا می خنده برام اجیبه
- اخه کی خندید
نگار : قبل از اینکه تو بیای ولی انگار شما اومدین ساکت شد
- چه می دونم
نگار : منم گوشام درازه
مستانه اومد پیشمون وگفت : من دوست دارم اسب سواری کنم
نگار : خوب بریم به کیهان بگیم
چه راحت اسمشو میاورد برای من فقط صاحب کار بود باید آقا رو اول اسمش میاوردم
نگاررفت کنار پسرا بعدم مثله همیشه رفت سوار اسب همیشگی خودش شد مستانه هم با کمک کیهان سوار یه اسب شد پامو گذاشتم رو نرده ویکم رفتم بالا ونگاشون می کردم
پویا اومد طرفم وگفت : چرا سوار اسب نمیشی .
- می ترسم
خندید وگفت : ترس نداره که
کیهان نگاهمون کرد ورفت طرف استبل
پویا : بلاخره خورشیدرام شده می خواد سوارش شه
- اون اسب سفیده دیگه
پویا : اره صبح اومدم دیدمش
- شما کی اومدین .
پویا: صبح زود
کیهان با اسب اومد تو حصار انقدر خورشید قشنگ بود همه نگاش می کردیم سوار اسب شد واسب اولش آروم آروم می دویید بعدم باسرعت واقعا قشنگ بود این صحنه پویا رفت وکیهانم از اسب اومد پایین همینکه پویا می خواست سوارش بشه اسب نمی زاشت وبی قراری می کرد بچه اا داشتن می خندیدن نگار ومستانه نبودن رفته بودن این اطراف اسب سواری حسودیم می شدولی خوب ترسو بودم دیگه
- نمی خوای سوار اسب بشی
نگاهش کردم معلوم بود دلخوره ولی مهربون بود مثله همیشه
- می ترسم
خندید وگفت : من هواتو دارم بیا
- نه
کیهان : اخرش که چی باید یاد بگیری
از زیر نرده رد شدم
لبخندی زد وگفت : سوار خورشید میشی
- نننننه
کیهان : چرا
- اینکه از همش بدتره
کیهان : اگه رم کرد سوار اسب من شو
- این مال کیه ؟
نگاهم کرد وگفت : یار مشکی
- مگه اون مشکی نیست این سفیده
لبخندی زد وگفت : مگه به رنگه
- پس چی ؟
کیهان : بیا جلو نترس
دیدگاه ها (۳)

*راز دل*ماه وش: کیهان : بیا جلو نترس رفتم جلو ولی بیشتر طرف ...

*راز دل*کیهان : خورشید رو بردم استبل ورفتم پیش مهمونا وازشون...

*راز دل*کیهان:ماه وش : باید برم .- کجا ؟!ماه وش : برم ازم فا...

*راز دل*کیهان:مثله این مادرای مهربون برام لقمه می گرفت من می...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط